روز عاشقی

هوای بارونی، یاد روزهای قدیم، دلتنگی برای با تو بودن و کوچه پس کوچه های تجریش وشیر نسکافه داغ زیر نم بارون و گرمای دستات وحس چکمه های گرم همه این دلتنگیا باعث شد امروز  تو دانشگاهتو بپیچونی منو دختررو برداری اول بریم تو پیچ و تاب کوهسار اون بالا انگشتامون تو هم گره بخوره بعد من بگم دلم تجریش میخواد گازشو بگیری زیر نم بارون گم بشیم تو کوچه و پس کوچه های پر خاطره و حالا من بودم و تو و یه شیر نسکافه داغ و یه ثمره عشق و بارون

 

ممنونم بابت تمام روزهای عاشقی

/ 8 نظر / 13 بازدید
محمد

بهت تبریک میگم که 5 سال بعد از ازدواج بازم رابطه ای عاشقانه با همسرت داری قدرش رو بدون . منم یم روزایی حال و هوای تجریش و روزهای بارونی و نسکافه داغ و اینجور چیزها رو تجربه کردم ولی به خوش شانسی شما نبودم !!

محمد

راستی منظورت رو از اسمی که برای خودت انتخاب کردی نفهمیدم ؟!

شوهر خان

من مننونم عشق من تمام شیرینی این خاطرات ولحظه شیرینمون مدیون تو هستم[لبخند][قلب][گل]

هلیا

عشقتون پایدار گلم.منم از کوهسار کلی خاطره دارم

راضیه

سلام فلفل خانوم.وبلاگ تون عالیه.من خاطرات زیادی را خواندم اما شیوه نوشتن شما خیلی صمیمی هست.من در عرض چند روز همه پست های شما را خواندم.من در یک شهر مرزی و محروم زندگی می کنم.چقدر و چقدر زندگی های من وشمامتفاوته. این تفاوت واقعا خیلی جالبه!من از زندگی ام راضی هستم و مانند شما در کنار همسر و فرزندم خوشبخت هستم.از شما واقعا ممنون هستم.بیان احساسی که شما به همسر و دخترتان داشتید به من خیلی کمک کرد تا باهمسرم صمیمی تر از قبل باشم. امیدوارم همیشه تندرست و خوشبخت باشید.

هانیل

عاشقانه هاتون پایدار آیکن هم نمیده که من براتون گل بذارم

ریتا

ما هر وقت به تنهایی نیاز داشته باشیم بچه رو نمی بریم... اینجور وقتا به 2 نفره بودن بیشتر نیاز پیدا میکنیم. وقتی با حسین میریم بیرون هم خیلی خوش میگذره و شادیم ولی با بچه نمیشه خیلی حرف زد و خاطره ها رو تجدید کرد. همش حواست میره پیش شیرین زبونی ها و کارهایش باز خوبه که شما مثل ما نیستید!

ریتا

آره خیلی سخته . منم همه ی تلاشمو میکنم که روی پای خودم بایستم ولی بعضی وقتها که خیلی هم کم اتفاق می افته می ذارمش و بدون بچه یا به کارهای خونه میرسم یا بیرون میرم. مثل خونه تکونی پارسال عید... ولی خب خیلی سخته که هیچوقت نتونی بچتو برای کسی بذاری... منم 6 ماه اول مطلقا برای کسی نذاشتم و همش چسبیده بود به خودم چون کولیک داشت و فقط شیر می خورد بعد از 6 ماه که رفتم سرکار دیگه مجبور شدم بذارمش و برم.