سه روز تعطیلیه گندیده

خب چهارشنبه که خسته از اداره رفتیم خونه مادر شوهری زنگ زد که آره ما الان میخوایم بیایم گفتیم مگه شما هم میاین گفت آره !!!!!!!!!!!!

حالا کی خونه ما بودن هفته قبلش جمعه

دیگه نمی گن بابا این دختره گناه داره از کجا بیاره هی از ما پذیرایی کنه

ما هم گفتیم بابا جان الان از اداره اومدیم فردا بیاین که گفتن آره فردا میایم یه سر میزنیم ( کی خدا میدونه نه ساعتی نه زمانی هیچی نگفتن )‌

فرداش از صبح شستیم و سابیدیم تا عصر

خلاصه ساعت ۶ و نیم بود که به همسری گفتم یه زنگ بزن ببین چی شدن شب شد آخه

هیچی همسری زنگ زد دید اونا هنوز خونه ان !!

گفت تا یه کم دیگه راه میفتیم

خب طبیعی بود شب جمعه از شرق تهران تا غرب تهران یه ساعتی هم توی راهند

به همسری گفتم اینا بازم مثل اون هفته میخوان شام بمونن

نشون به اون نشون که ساعت ٨:٣٠ رسیدن خونمون

همسری که اعتراض کرد بهشون

مادرشوهری همچین برخورد کرد که من تا ساعت ١١ شب هی داشتم میگفتم ببخشید و برعکس من ازشون معضرت میخواستم

خلاصه که بدون هیچ تعارفی برادر شوهری رو بهونه کردن و شام هم موندن از بیرون غذا گرفتم چون نمی دونستم که شام میمونن

البته از جای عالی براشون گرفتیم

موقع رفتن بهشون گفتم که ما فردا خدمت میرسیم برای روزه پدر

گفت حالا فردا ببینم چی میشه باید با اون یکی برادر شوهرتم هماهنگ کنم ببینم اونا کی میان!! (‌کسی نیست بگه اون زنش خونه داره به من چه کی میاد عوض اینکه بگه اینا دو ماه خونه ما نیومدن ما از عید ١٠ وعده خونه اینا بودیم خجالتم نمیکشه بچه اشه مثلا )‌

همسری فردا زنگ زد گفت ما میایم مادر همسری گفت نه ما امروز بیرون بودیم خسته ایم - نکه خونه باشن برامون بوقلمون بار میزاره - بازم از اون کبابی سره کوچشون غذا گرفت انقدر کبابش خشک و بد بود که حرف نداشت جالب اینکه که خودشم هی تعریف میکنه و میگه میبیند چه غذای خوبیه؟!

حالا تو هی با فحش مادر خواهر بده بره پایین

به خدا تصمیم گرفته بودم بیان منم از همین رستوران معمولی های دره پیت براشون غذا بگیرم والا منو شوهرم که سره گنج نشستیم مگه چقدر درآمد داریم

بگذریم

همسری هم گفت ما فردا کار داریم امروز میایم

خلاصه رفتیم و بگذریم هی تیکه شنیدم

بگذریم از غذاهایی که قابلمه قابلمه برای جاری میفرستاد برام تعریف میکرد

بگذریم که من از همون موقع انقدر اعصابم خورد بود که به همسری غر زدم ( دقیقا متوجه شدید چطوری بین زن و شوهر رو بهم میزنن؟ )

و دیگه تصمیم گفتم از این به بعد تو روش جوابشو بدم

/ 8 نظر / 10 بازدید
بهار

چی بگممممممممممممممممم؟؟؟ جز اینکه خدا صبرت بده عزیزم ... یه مدت نرو تا التماست کنن

ادیسه

منم میگم یه مدت نری بهتره. . . آخه من نمی فهمم چرا ما این جوری هستیم به خدا. عذابو به جون می خریم و حرفو می شنویم مبادا کسی ناراحت بشه بعد خودمون بدتریم. هی حرص می خوریم

دختری در مزرعه

منم مثل تو بودم هرچی میگفتن سکوت میکردم بعدش با شوهرم دعوام میشد. بهترین کار همینه که جوابشونو بدی و مثل خودشون رفتار کنی

هلیا

خانمی میگم حالا که همسریت هم باهات همراهه وقتی تلفن میزنن بیان یه بهونه بیارین خب بگین جایی دعوتین .میدونی این مشکل رو تقریبا همه خانمهای شاغل دارن کمتر کسی شرایطشون رو درک میکنه

خانومي

با همسرت بحث نکن اونکه تقصیری نداره تا اونجا که میشه مودبانه خودت جوابشون رو بده

سحر

خصوصی داری [ماچ]

یونیک

فلفل جونم به فکر خودتو همسرت باش حتی اگه میخوان با این کارا بینتون دعوا بندازن تووووووو زرنگ باش اجازه نده آآآآآآآآافرین

سپیده

سلام به طورخیلی اتفاقی بهت سر زدم متاسفم برای هر عروسی که با قوم شوهر درگیره اما اینایی که گفتی در برابر زندگی من هیچه بهم سر بزن تا قدر زندگیتو بدونب عزیزم![گل]