دوهفته

تو دو هفته قبل روزهای خوبی رو نگذروندم

دایی همسری که تازه عید فطر متوجه شدیم که مبتلا به سرطان معده است بعد از عملی موفقیت آمیز به صورت ناگهانی در بیمارستان سکته کردند و فوت شدن

روزهای سختی بود بخصوص تنها کسی بود که در خانواده همسری باهاش میشد دو کلوم صحبت کرد و رفت و آمد کرد

بعد هم دخترک در مراسمها سرماخورد و منم از اون گرفتم و ...

چند بار این صفحه رو باز کردم بنوسم نه حالش رو داشتم نه وقت کافی

فقط دارم به این فکر میکنم که ما چقدر تنهاییم

خانواده خانم داییش خیلی جمعیتی و خوب هستند طوری که فوری برای مراسمها یکی از خواهر زاده هاش رفت برای همشون سرتاپا لباس خرید حتی تا کفش رو فرشی و یکی از خواهراش حواسش به تمام زندگی خواهرش بود و کارگرها رو مدیریت میکرد خیلی عالی بودن خوش بحالشون خدا برای هم حفظشون کنه ولی من یه همچین کسایی رو ندارم ایشالله فقط شادی باشه نمیدونم چطور این حرفمو بزنم و احساسمو بیان کنم

خانواده شوهرم که کلا هیچی از مراسم عروسیم معلوم بود که کلا اینکاره نیستن البته جاری بزرگم که اینا بنده خدا رو انقدر رنجوندن که دیگه رفت آمد نمیکنه تو مراسمام کلی کمک کرد کادو اعلام کرد رقصید و ... ولی دیگران فقط افاده شونو میارن و تازه توقع دارن تحویلشون بگیری فقط در همه حال !

سمت خودمم که کسی نیست خودممو خودم ! برادرم که هنوز ازدواج نکرده خواهرم ندارم ! یه خونواده خلوتیم

خاله ها و دخترخاله ها هم که فقط فکر مقایسه و حسادتن! خاله بزرگه که چون دختراش ازدواج کردن و جدا شدن و دوباره ازدواج کردن کلا از کل فامیل برید و دوست نداره با کسی رفت آمد کنه کلا احساس شکست خوردگی میکنه ! خاله دومی هم چون خانواده همسرش خیییییییییلی زیادن و اینم رفته لواسون وسط اونا زندگی میکنه و به خیلی دلایل دیگه چند بار اومد ودیگه کات کرد! یه خاله و داییمم که ازدواج نکردن و تمام فکر و ذکرشون اموال پدر بزرگمه! و نمیدونم کلا چرا آدما اینطوری شدن ؟ همه خوب بودن در عرض چند سال عجیب شدن! و فقط میمونه زن داییم و داییم ! که خب زنداییمم درسته رفت آمد داریم و رابطمون خیلی خوبه ولی ذاتا آدم سردیه و اهل کاری و کمکی نیست

تو دار دنیا فقط میمونه عمه ام ! که اونم اگر شوهرش بزاره چون شوهرش بسیار آدم دم دمی مزاجیه البته تو زایمانم نشون داد که کمک حاله ولی خب دلسوزی برای مادرم نداره که بخواد مثل خواهر هوای مامانمو داشته باشه

خلاصه که یه حس خلاء ای توم ایجاد شد یه کمبود یه تنهایی نه بیشتر برای خودم برای دخترم

خیلی دوست دارم بازم براش برادر خواهر بیارم ولی نه از لحاظ مادی بهم اجازه میده و نه اینکه کسی رو دارم کمکم کنه میترسم از پسش بر نیام خیلی سر دخترک اذیت شدم

ههههه البته امروز که داشتم با بچه ها صحبت میکردم تو اداره اکثر خانواده ها همینن و حتی بدتر حتی با برادر خواهرای خودشونم رفت آمد ندارن چه برسه با یه پیراهن دور تر نمیدونم چرا اینطوری شدیم!

/ 5 نظر / 2 بازدید
مموی عطربرنج

هی می خواستم اس بدم بهت که چرا نمی نویسی وقت نمی شد!! می دونی که! این نی نی چقدر کار داره... راستی می گی روابط همه سرد شده...هم به خاطر رسانه های اینترنتی و هم به خاطر شرایط اقتصادی... اما غصه نخور دوستم! این همه دوست خوب داری...خدا رو داری...

me

عزیزم من یه دوست دارم که تک فرزند و از همه لحاظ از طرف خونوادش ساپورت میشه اوه از ماشین که دوتا داره و خونه و شرکت همه به اسمش هست و شوهرش هم که بماند همه چی اکی .. اما وقتی به من می رسه میگه خوش به حالت که خواهر و برادر داری. من کیو دارم؟ فقط با دوستاش رفت وآمد میکنه چون یه همدل و هم صحبت میخواد..و هیچ کس مثل خواهروبرادر وخونواده آدم خودش دلش نمیسوزه..میخوام اینو بگم فلفل جون نزار بچت تک فرزند باشه و به فکرش باش.. [ماچ]

نارنجدونه

اره فلفل منم همینو میخواستم بگم متاسفانه خیلی بد شده واسه همین من اصلا دوس ندارم تک بچه داشته باشم، انشالله موقعیتش بشه شما هم دومی رو داشته باشید واقعا گناه دارن بچه ها تنها باشن :(

نارنجدونه

ممو هم راس میگه خدا مامان بابا و داداشت رو نگه داری از همه مهمتر شوهر خان و گل دختر رو :) خدا کس بی کس هاست بخدا تو هم خانواده ها این اوضاع هست ، هر کسی خودش میدونه چه خبره بیا بغلم [بغل]

ریتا

میدونی به نظرمن باید از حالا پس انداز کنی تا بتونی یکی دیگه بیاری! من خیلی دیر شروع کردم به پس انداز! من تازه تصمیم گرفتم از حالا شروع کنم به پس انداز تا برای اقساط اون 9 ماه که به من اصلا حقوق نمیدن و مخارجمون هم بیشتره یه پس اندازی داشته باشم. تازه بچه کلی هم خرید داره!