فلفل سر خوش یاد قدیما!

دیشب تا ساعت ١٢ داشتم گوشت میشستم و بسته بندی میکردم همراه همسری

تازه لبو هم گذاشتم بپزه و تازه ١٢ شب شروع کردم به پوست کندن و خورد کردن لبوها !!

تازه باور کنید کلی هم انرژی داشتم راستی اون وسطا تا همسری گوشتها رو چرخ کنه من حموم هم رفتم

و در میانه راه غذا هم پختم و خوردیم

خلاصه که تازه ساعت ١:١۵ خوابیدیم !

خب فکر کردید که من با اون ساعت خواب میتونیم ساعت ۶:١۵ بیدار شم و آماده شم بیام سره کار؟

نه خیر

صبح بیدار شدم  و باز خوابیدم تا ساعت ٧:۴٠ دقیقا و تازه اون موقع بیدار شدم و با همسری دل دلی کنان اومدیم سره کار

تو اتوبان رسالت هایده گذاشته بودیم دوتایی بشکن میزدیم و با یک ساعت ربع تاخیر رسیدیم سره کار

به گمونم دله تو جای دیگست

دلتم دنبال یه رسوای دیگست

 

اولین تجربه : شیرین بود

اولین شبی که پیشه همسری خوابیدم تا صبح خیلی با مزه بود

باورتون میشه هر وقت نصف شب بیدار میشدم میدیدم یه کله انقدر نزدیکه منه میترسیدم؟

خب هیچ وقت عادت نداشتم کسی به این حد نزدیک شبا پیشم باشه

همیشه تا صبح دورم باز بود و وقتی خواب بودم یادم میرفت که پیشه همسریم و در لحظه اول که چشمم و باز میکردم میترسیدم!

اولین تجربه : اینم شیرین بود

تا یه هفته وقتی رفته بودیم خونه خودمون ( بعد از عروسی ) وقتی نصف شب همسری روی تخت تکون میخورد تو خواب میترسیدم و فکر میکردم زلزله شده !

خب هیچ وقت عادت نداشتم که کسی روی تخت با من بخوابه و نصف شب که ول میخوره فنرهای تخت تکون تکونم بدن !!

با مزه بود نه شما هم اگه دوست داشتید از این خاطراتتون برام بنویسید

/ 7 نظر / 10 بازدید
بنفشه

akhey ch bahale inja[خجالت][رویا][قلب][بغل]

بنفشه

فلفل بانوی عزیز سلام[گل]

راما

یادش بخیر اون موقع چقدر استرس داشتیم واست فلفلی دلم لبو میخواد مادر من آپم ها

لطیفه

فردای عقدمون همسرم اس ام اس داد سلام همسرم....! من خوابالو خوابالو گفتم خدایا این کیه اشتباه کرده بنده خدا اس ام اسشو پاک کردمو خوابیدم بعده بیدار شدنم لنگه ظهر دو زاریم افتاد کی بوده!!!! 1هفته بود با همسرم ازدواج کرده بودیم رفتیم مشهد شب تو قطار بودیم خوابمون نبرد صبحه زود رسیدیم مشهد هتل گرفتیم منم خافالو یه راست رفتم تو اتاق خوابیدم و همسرم رفت صبحانه بخره گویا!!!! خوب که خوابامو کردم چش وا کردم دیدم اتاق غریبه واسم بعد دیدم یه سر بغله متکامه از ترسم جیغ زدم.... همسرم بنده خدا انقدر ترسیده بود افتاد از تخت[نیشخند]

دختری در مزرعه

الهی بگردم... یاد خودمون افتادم فلفل ! منم می نویسم... از روزای اول ازدواج...

لیلا

بابا هر چیزی رو که تو وبلاگ نمینویسند ماجرای تکون خوردن تخت و حموم رفتن و ..... وای وای وای وای