خاطرات زایمان سه

 

با احساس خفگی و شنیدن صداهای نامفهوم متوجه شدم دارم بهوش میام ( من همیشه وقتی میخوام از بیهوشی در بیام فوری هرچی بهم وصل کردن میکنم ! و احساس خفگی میکنم با ماسک اکسیژنو میکنم! ) ماسک اکسیژنو از صورتم برداشتم و اینجا برعکس بیمارستان لاله که فوری دوباره ماسک رو رو صورتم گذاشتن و یکی تو ریکاوری پیشم بود هیچ کس هیچی نگفت! هرچی زور داشتم جمع کردم تو دهنم و گفتم دخترم سالمه؟ از دور صدای دوتا خانم میومد که داشتن حرف میزدن فکر کنم انقدر نامفهوم گفتم که متوجه نشدن بهم جواب بدن بلندتر سعی کردم بگم یکیشون گفت بله سالمه اونیکی هم گفت سالم هست بگو چقدر هم خوشگله اونیکی هم گفت خب خودشم قشنگه شبیه خودشه اینجا بود که یه نفس راحت کشیدم از خداکه پنهون نیست از شما چه پنهون ته دلم اول که دلم میخواست سالم باشه بعد دلم میخواست چون دختر خوشگل باشه ! بعد شروع کردم باز تند تند دعا میکردم همه اون کسایی که سپرده بودن مامان و همسرمم از راسش بودن بعد نمیدونم چرا هرچی تلاش میکردم هیچ جا واضح نمیشد ! برعکس بیهوشی قبلیم که تند تند همه جا واضح میشد! متوجه شدم دوتا خانم دیگه هم هستن که جراحی شدن چون داشتن ناله میکردن یه آقا هم بود ! که پرستارا مشغول اون بودن البته یه پرده بینمون بود اینو آخر سر دیدم و این برام خیلی عجیب بود مرد هی ناله میکرد و این خانم پرستارا هم هی میگفتن آقا اینطوری نکن آقای فلانی این طوری نکن حالا نمیدونم چیکار میکرد تو بهوش اومدن! همش منتظر دکتر بیهوشی بودم که بیاد چکم کنه بعد بفرستتم به بخش که خبری نبود ! یه پرستار اومد بالا سرم و گفت تو چرا اصلا ناله نمیکنی چه مظلومی! یکمی میتونستم درو برم رو تشخیص بدم کنار اتاق بودم رو یه تخت خیلی بلند به پرستاره که داشت تو اتاق دور میزد گفتم ببخشید ساعت چنده گفت یازده و نیم ! گفتم یعنی من دوساعت و نیم بیهوشم! وای الان مامانم اینا نگرانن گفت نترس کسی نگران نیست ! یهویی دونفر شروع کردن به هل دادن تخت و گفتن میریم بخش و این درحالی بود که من همه جارو داشتم تار میدیدم ولی واقعا میگم از درد زیاد اصلا خبری نبود یه درد خفیف بود و یه حس جالب که الان شکمم سبک شده و نی نی رو در آوردن بردنم دوباره از روی اون پنجره یه آقا و خانم بلندم کردن گذاشتن رو اونیکی تخت و بردنم تو بخش وارد اتاق که شدم بابا و مامان و داداشم و همسرم و دخترم منتظرم بودن سلام دادم بهیارها گفتن همه بیرون بابا اینا رفتن مامانم نشسته بود آقاهه گفت خانم شما هم برید بیرون که گفتم نه مامانم نمیتونه این درحال ناله بودا هنوز حالم جانبود بهیارم گفت آره این خانم باشن ظاهرا من نبودم اومده بودن با مامان حرف زده بودن شرایط مامان رو میدونستم متوجه شدم دخترم بغل مامانمه گفتم مامان سالمه گفت آره ماشاله خیلی خوشگل ولی کوچولوه بعد منو که داشتن جابجا میکردن آخه و اوخم دراومد که مامان شروع کرد گریه کردن حسابی از درد من خیلی لحظه خاصی بود صدای گریه دخترم اومد هنوز تار میدیدم مامان گفت میخوای دخترتو ببینی گفتم نمیتونم همه جا هنوز تاره و این برام عجیب بود چرا نذاشتن بهوش کامل بیام بعد ببرنم بخش که بعد متوجه شدم یعنی خانم دکتر گفت اول بهوش اومده بودم بعد بهم خواب آور زده بودن و مرفین که درد نکشم وقتی شکممو فشار میدن خلاصه یه نیم ساعتی گذشت تا به خودم بیام و همسری دخترمو داد بغلم اللللللللهی چقدر مو داشت تا ابروش مو بود اصلا دماغ و دهنش شبیه نوزادای دیگه باد کرده نبود و البته خخخخخییلی کوچولو بود 2820 بود وزنش الهی باورم نمیشد این موجود زیبا تو شکمم بود

ادامه دارد..

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی

عزیزم کوچولوت رو ببوس دوستمم

هلیا

می خونم و لذت می برم راستی مگه صارم نبودی ؟مرد اونجا چی کار میکرد؟

نارنجدونه

ماشاالله ش بشه الهی فلفلک کوچولو[بغل][ماچ]

مموی عطربرنج

ای جونم! چقدر شیرینه! یعنی من سعی می کنم به بریدن و چاقو و تیغ و اینا اصلا فکر نکنم! چون همون لحظه رو دوست دارم...یه دقیقه بیشتر که نیست!! ماشالا به این فلفلک خوشمزه...

نیلوفر

کاش دکتر منم بیهوشی کامل رو قبول کنه [ناراحت] دوستم انشاله خدا بهتون ببخشه این ناز نازی کوچولو و پر مو رو که فکر کنم تا الان کلی از موهاش ریخته

ماه گل

چقدر خوبه با این تجربیات کسانی که قراره یه روز مادر بشن رو با مسائل بیشتر و جزئی تری آشنا می کنی .. ترسم که از بین نمیره ! ولی دونستنش خالی از لطف نیست .. راستی قدم نو رسیده هم مبارک [گل]

یه مامان

سلام میدونم هزارتا از این کامنتهارو گرفتی دیگه نخونده یا حذ ف میکنی یا تایید ولی این یکی رو باید رای بدی پسرم تو مسابقه نی نی شکمو شرکت کرده نیاز به رایتون داره خداییش روزی کم کم صدتا اس میدی حالا یکیشم واسه پسر من بده[نیشخند] اگه برنده بشه قول داده بیکاری رو ریشه کن کنه[نیشخند] میدونم دوست هم تا دلت بخواد داری [چشمک]به اونا هم بگورای بدن پس بسم الله 264 رو بفرست به 20008080200 بیا عکسشو تو وب ببین اگه خداییش حقش بود رای بده اگه فرستادی خبرم کن بیام ازت تشکر کنم حساب رای هاش هم داشته باشم اگه هم رای ندی...[عصبانی] 264 به 20008080200 ممنون [گل][خجالت][خجالت].........

نیلو

شما اپتامیل رو چند می خری جدیدن؟

مستانه

فلفل جان من توی ماه اول که از پنج ماهگی به بعد بود فقط بهش حریره بادوم و فرنی و سرلاک برنجی ساده دادم. بدون هیچ شیرینی. دو سه بار در روز. هر چقدر که میلش می کشید.