خدا جای حقه

خب همسری متوجه اشتباهش شده و حسابی هوام رو داره

خب معلومه که منم  از لحاظ روحی خوب شدم!

تا جمعه که رفتیم گوشت قربونی که مامانم برای مادر شوهر فرستاده بود بدیم

دیدیم خواهر شوهر تشریف ندارن

مادر شوهر گفت رفته لواسون خونه داییش!!

خب ما هم البته انقدر ساده ایم که باورمون شد و اصلا نگفتیم تو که روز شماری میکردی بری یه هفته اونجا بمونی چرا همراهشون نرفتی؟!

تا شنبه که اومدم سره کار

یکی از هم اتاقی های خواهر شوهر رو دیدم  ومتوجه شدم که ایشون اصفهان هستند و به من دروغ گفتند !!

جالبه کسایی که  انتظار داشتن که ما تا سره کوچه هم میریم بگیم داشتن بهمون دروغ میگفتن

خدا میدونه چقدر ناراحت شده بودم !! البته علتشو میدونم یک اینکه خواهرشوهر بنده فوق العاده خسیسه نمیخواسته سوغاتی بیاره دوم اینکه دیگه نمیتونه هی گریه کنه که من مریض داری میکنم

خلاصه خیلی دلم شکسته بود و اعصابم خورد بود

تا امروز که یهو متوجه شدم دیشب حاله مادر شوهر بد شده بردنش بیمارستان و ....

خدا میدونه راضی نبودم که بخواد اینطور شه

ولی خداجای حقه همونطوری که چشم نداشتن به ما سفر خوش بگذره خدا از دماغش آورد همون طور که من داشتم از اعصاب خوردی میمردم  اونا هم دیشب بیمارستان بودن

یعنی گاهی میمونم تو حکمتت خدا

خدایا ولی میخوام ازت که مادر همسری زودی خوب شه چون همراه زندگیم داره غصه میخوره

/ 7 نظر / 2 بازدید

oidvaram hamishe shad bashi va ghoseye hich kas o hich chizi zendegye ghashangeto kharab nakone[قلب]

مهرناز

انقدر حساس نباش... بخشش و گذشت بزرگواری آدم رو نشون میده

یلدا

ایشالا خودتم ازین دکتر اون دکتر رفتن خلاص شی...[لبخند] برای منم دعا کن

سیندخت

واقعا بعضیا چه حرکاتی می کننا! مثلا فوقش یه جعبه پولکی خریدن اینکارارو داره که خودشونو از چشم بندازن!؟

ساینا!.

[بغل] بنده خدا چه ضد حالی شده..