خونه تکونی نهایی + اطلاعات تکمیلی لطفا

دو روز اداره نرفتیم یعنی سه شنبه و چهارشنبه رو

عضلات پام گرفته بود و اصلا حس اداره نداشتم چون میشلیدم و دوست نداشتم اینطوری برم تو شرکت راه برم!

و موندن همانا و ککککککککککککککلی به خورده کاری عید رسیدن همانا !

جمعه یعنی فردا قراره یه آقایی که یکی از دوستان معرفی کرده بیاد و خونه رو حسابی بسابه! و من بیصبرانه منتظر منظم شدن این خونه ام

خلاصه که این سه روز رو انقدر ریز ریز کارای عید کردم خب خورده کاریا که با خودم بود دیگه! چمیدونم از جا ادویه ای و غیره که روی کابینتها قطار شدن شستن بگیر تا روتختی و لحاف و رومیزی  خلاصه که گاهی انقدر بی حال میشدم از این خورده کاریا که خانمهای خونه دار میدونن چقدر کاره همین جا ادویه ای خالی کن بشور دوباره پر کن بعد از کابینت باز ادویه در بیار و کامل پرش کن همینطور جای شکری رو و همینطور مثلا مخلوط کردن چایی و پر کردن ظرفش اصلا به چش نمیاد ولی واقعا یه عالمه وقت میبره!

تازه کلی هم تو کمدها رو تصفیه کردم  مثلا هرچی جوراب داشتم شوت شد بیرون در عوضش امروز رفته بودم بیرون 6 تا جوراب گرفتم اللحساب که بدون جوراب نمونم

خب شالا و روسری ها هم که گفتم شوت شدن و سه تا شال ساده در سه رنگ از نمایشگاه گرفتم

فقط مونده یه روز برم یههههههههههههه عالمه لباس خونه بخرم خیلی در این زمینه احساس فقر میکنم! خب اونم ایشالله انجام میشه دیگه

خلاصه که فلفل بانو این سه روز رو حسابی کارای خورده اش رو انجام داد یعنی میشه فردا خونمون گل بشه یعنی میشه کارا تموم شه؟! ای خدا

بچه هایی که تجربه نی نی داری دارن بهم بگن روزهای بعد از اومدنش چطوریه؟ خب یه ده روزی که خونه مامان میمونیم بعدش میایم خونه چطوریه؟ شبا خیلی بیدار میشه ؟ خیلی بیخوابی اذیت میکنه؟ وقت میکنم غذا درست کنم یا از خستگی غش میکنم؟

تو رو خدا بهم کمک کنید و اطلاعات بدین

مثلا روزای آخر قبل زایمان چی کار کردین وسایلاتون رو چطوری بردین خونه مامانتون مستقر کردین چیا بردین اونجا چیا بردین بیمارستان؟

/ 4 نظر / 3 بازدید
مریم

عزیزم درسته رسمش ده روزه اما من 2 ماه موندم.مامانم نداشت برگردم و خوب کاری هم کرد.تازه بعد دو ماه هم هفتهای 4 روز باز میرفتم خونه ی مامانم.اصلا دست تنها سخته بچه داری ماه های اول.منکه نمیتونستم.الان راه افتادم.من از همون بیمارستان رفتم خونه ی مامانم و مامانم رفت وسایلم رو خودش جمع کرد اورد خونه ی خودشون

نیلوفر

عزیزمم چقدر فکر میکنی به روزهای آینده.. راحت تر از اونی که فکر میکنی میگذرن. روزهای خوبی خواهد بود انشاله [ماچ]

مستانه

مسخره ام نکنیا! ولی من اعتقادی به خوردنی و ... برای بالا رفتن هوش بچه ندارم. ولی به یه چیز دیگه اعتقاد دارم اینکه ذهن ناخودآگاه آدمها آینده شون رو می سازه. بنابراین علاوه بر اینکه همیشه به خودم می گفتم که بچه ام شاد و باهوش و خوشگل و ... چیزهاست از وقتی هم که به دنیا اومده مرتب خوصصیات خوب رو توی گوشش زمزمه می کنم: مهربون، خوش اخلاق، باهوش، نابغه و ... راستش مطمئنم که تاثیر داره.

هوران

عزیزنم مگه بارداری؟؟؟ وای نکنه تو پستای خصوصی گفتی من که رمز ندارم بدونم اگه وبلاگ منو بخونب ...و همینطور هلیا قشنگ دستت میاد زندگی قبل و بعد بچه چه جوریه؟؟؟؟ زود میام ببینم که چی برام نوشتی