یاد دبیرستان

یادمه توی دوره دبیرستان, یه گروه ٨ نفره بودیم

نمی گم محبوب جمعشون بودم ولی دوستم داشتن و منم دوستشون داشتم کلا خیلی جمع خوبی بود

سمیه سولماز آسیه اعظم مریم خودم سیما نسرین ( یه دوره ای هم حدیث و سهیلا هم قبل از آسیه و اعظم داخل جمعمون بودن و بعد رفتن )

همه همون درحین دبیرستان یا پیش دانشگاهی و نهایتن دقیقا بعد از پیش دانشگاهی ازدواج کردن!

سمیه -که همیشه گوشه ذهنمه و ازش یاد میکنم و سعی میکنم حرف آخرشو در تماس آخری که با هم بودیم فراموش کنم که نمیشه و همیشه یاده خوبیاش و خوشگذرونیامون کنم -با دوست برادرش سال آخر دبیرستان ازدواج کرد و ١٩ سالش بود که شنیدم صاحب یه دختر شده من عروسی و عقدش رفتم و با بچه ها حسابی مراسمشو گرم کردیم  (‌حالا اونا تو عقد و عروسیم کجا بودن خدا میدونه )

سولماز ومن اون انقدر تفاهمات وشباهات داشتیم که همه رو تویه برگه مینوشتیم و یه عالمه بود و یادمه همش دره گوشی کلی چیزه تعریفی داشتیم و هیچ کس هم متوجه نمی شد ما داریم حرف میزنیم جام جهانی رو با یه رادیو تو گوشی که یه گوشیش تو گوشه چپ اونو اون یکی در گوش راست من بود میشنیدیم و کسی خبر نداشت زیره این مقنعه و مانتو چه سیم کشی بود . با یه پسری به اسم احمد دوست بود ( که البته اسم پسره چیزه دیگرای بود ولی این احمد صداش میکرد ) دختری بود که سه سال بغل دستیم بود - البته سه نفر بودیم تو میز که منو سولماز پایه ثابت بودیم تو این سه سال - بعد با حمید دوست شد که کپی سیاوش مفیدی بود پسره خوبی بود ولی یهو بهش گفت ایدز داره !!! و جالب اینه که سولماز تو پیش دانشگاهی زنش شد !!! عقدشو رفتم یه تالار بود تو میدون شهدا خیلی دور بود ولی رفتم اونم با بچه ها گرم کردیم و همیشه این مسئله تو ذهنم بود که آیا واقعا پسره ایدز داشت تکلیف سولماز چی میشه ! خانواده جالبی بودن میشه گفت خیلی باب روز بودن - تا جایی که خبر داشتم دو سال بعداز ازدواجش بچه دار شده ولی نمی دونم چی !

آسیه یه دختره ریزه میزه بود که دختر کوچیکه خونشونم بود ولی فلفل نبین چه ریزه بود

اینو نمی دونم الان ازدواج کرده یا نه ولی ٢١ سالمون بود که میدونم رفته بود آرایشگری یاد بگیره

اعظم یه فامیلم داشت به اسم ندا که اونم تو کلاسه خودمون بود هر دو سال سوم دبیرستان عقد کردن و دیگه ازشون خبر ندارم عروسیشونم نرفتم 

مریم که عمه یکی از فوتبالیست های سر شناس بود خیلی پول دار بودن یه سال از ما بزرگ تر بود و چون خیلی پدر مادرش پیر بودن و این بچه آخر بود همیشه خونشون پره رفت و آمد و شلوغی و گرما بود چند بار رفته بودم خونشون از خیلی از برادر زاده ها و خواهر زاده هاش کوچیکتر بود غذا های مامانش بی نظیر بود . ولی دوستم به خاطر اینکه مامانش تو سن بالا بدنیا آورده بودش همیشه پاهاش درد میکرد و مشکل کمبود کلسیم داشت . دوم دبیرستان با یه پسری به اسم مهدی ازدواج کرد و یه دونه هم دختر آورد بعدش هم دیگه از اینم خبر ندارم

سیما تنها کسی بود که توی بچه ها یکمی روند زندگیش نزدیکه من بود دانشگاه رفت و تا ٢٢ سالگی هم که ازش خبر دارم ازدواج نکرده بود

نسرین هم عقدش رفتم خیلی هم خوش گذشت یادمه سره عقدشم بودم دوتا دختر داشت تنها کسی بود که تا سالیانه سال مدام بهم زنگ میزد و ساعتها باهم حرف میزدیم ولی دیگه آخرا با هم اصلا حرف مشترک نداشتیم اون یه زنه خونه دار بود که منتظر بچه دومش بود و من یه دختره دانشجو بودم که تو حال و هوای دانشگاه بودم ! اول دبیرستان یعنی حدودا ١۶ سالگی ازدواج کرد و الان دیگه باید دختره بزرگش ١٠ سال داره دهکده المپیک میشستن و با مادر شوهرش تو یه خونه بود الان یه ۵ سالیه که از نسرینم دیگه خبر ندارم

سهیلا هم زود ازدواج کردو صاحب یه پسر و دختر شد ٣ سال پیش دیدمش یه زنه کامل بود با یه عالمه النگو میخواست خونه مامانم اینا رو برای خواهر شوهرش کرایه کنه وای با این که اصلا دیگه هیچ تفاهمی نداشتم

حدیث هم که از همه سرنوشتش غم انگیز تر بود یادمه چقدر تو دوران دبیرستان نصیحتش میکردم . با یه پسری دوست شد که دیگه افتاد تو سراشیبی و رفت قعر چاه یادمه آخرین بار ۴ سال پیش تو اتوبوس دیدمش شنیده بودم چی شده ولی باورم نمیشد منو که دید از خجالت روش کرد سمت پنجره و دیگه نگاهمم نکرد

تازگیا خیلی بهشون فکر میکنم که الان چی شدن کجان و چی کارن

جالب اینه تنها کسی که توی اینا توی اون دوران تصمیم داشت ازدواج کنه و خانه دار بشه من بودم !

همشون نقشه دانشگاه و کار میکشیدن و همه ازدواج کردن و من دانشگاه رفتم سره کار رفتم و ازدواج کردم و الان دو سال از ازدواجم میگذره و هنوز تصمیم بچه دار شدن ندارم

خیلی دربارشون فکر میکنم و به این فکر میکنم زمانی که با هم بودیم چند سالی که همه چیزمون با هم بود و مثل هم بودیم , اما حالا چقدر فاصله داریم از هم , چقدر تغییر کردیم یادمه قرار گذاشتیم هر سال هر جا بودیم ٢٣ اردبیهشت ها ساعت ١١ صبح بیایم تو پارک لاله ولی میدونم هیچ کس نرفت

خیلی وقتها دوست دارم دنبالشون بگردمو پیداشون کنم ولی میدونم اگه الان ببینمشون هیچ حرف مشترکی باهاشون ندارم و ذهنیت قبلیمم خراب میشه پس ترجیح میدم که نبینمشون و با شخصیت قدیمی شون و تفاهماتمون زندگی کنم

نمی دونم اونا اصلا بهم فکر میکنن یا نه ولی من همیشه تو گوشه ذهنم دربارشون فکر میکنم و خوابشونو میبینم مثل دیشب

 

/ 19 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی شرقی

[گل][گل] دنیا خیلی کوچیکه اگه قسمت باشه یه روزی یه جایی به هم برمیخورید ...... [قلب][گل] شب به خیر

فلفل دلمه ای

I'm sorry [عینک] وحالا رونمایی از ترشی ها 1- ترشی انبه [خوشمزه][خوشمزه] 2-ترشی پوهیل گمونم اسم کتابیش باشه ولی عام بهش میگن سرپستون [خوشمزه][خوشمزه] دستمال کاغذی خدمتتون هست :دی

فلفل دلمه ای

هنوز حالم گر فته است بابت اینکه به پیشنهادت گوش نکردم[ناراحت]

فلفل دلمه ای

خیلی خوشمزن یه بار که بخوری دیگه معتاد میشی جون داداش[پلک] بیشتر جنوبیا درس میکنن ولی الان صنعتیش هم به بازار اومده ادرس بده برات بفرستم[خواب]

دست کوچولو

من که دنبال دوستی می گردم که هنوز نتونستم پیداش کنم .. یاد اون افتادم با این پستت[افسوس]

شرار

شاید توی facebook پیداشون کنی

غزل

خدای من چقدرعمر زود میگذره... منم تو دبیرستان تقریبا محبوب همه بودم تو شورای مدرسه نفر اول بودم .. با این حال 3نفر بودیم که با هم بودیم و خبر دارم که اونا هنوز مجردن دانشگاه نرفتن و زیادم راضی نیستند و من هم دانشگاه هم ازدواج... و البته خدارو شکر راضی چندباری که دیدمشون انگار منو نمی فهمیدن ولی منم بازم دلم می خواست باهاشون حرف بزنم بخندم..... افسوس س س س س

لیلی

آخی داغ دلم رو تازه کزدی. من 4سال دبیرستان رو تو 4نا مدرسه خوندم و کلی هم دوستای جور و واجور دارم.اکثر هم دانشگاه رفتن و در طول دوران دانشجویی ازدواج کردن. ما سال گذشته یه قرار دبیرستانی گذاشتیم و بعد 6-7 سال همو دیدیم. فکرشو بکن چقدر همه عوض شده بودن. جور کردن اون قرار هم کلی ماجرا داشت ولی نهایتا یه 20 نفری از کل 3تا مدرسه مون اومدن