ورود برادر همسری به خانه جدیدمان

وای که چقده راحت شدم

از صبح هیچ کاره این خانمه رو انجام ندادم اصلا راحت شدم در حد چی

وای انقده برام قیافه گرفته - دوره و زمونه برعکسه دیگه -

بگذریم

در راستای به خودم رسیدن ( یا به عبارتی به خودمون رسیدن - من و همسری )‌دیروز رفتیم دندون پزشکی و من دندونامو جرم گیری کردم - یادتونه که وقت گرفته بودم - همسری هم یه دندونشو پر کرد

الان یه فلفلم با دندانهای درخشان

راستی برادر شوهر بزرگه میخواد فردا بیاد خونمون

این یعنی فردا باید خونمون حسابی گل شه و آماده پزیرایی البته تنها میاد

این برادر همسرم کلا ترکونه زندگیش

تو دوره دانشگاه عاشق همکلاسیش میشه یعنی همون جاری جان فعلی

بعد با کلی مخالفت مادرش که این دختره خیلی بی حجابه به ما نمیاد به هر حال ازدواج میکنن

که نه دختره کم آورده نه مادر شوهره

و چون عروس اولم بوده و پشته سرش اون جاری سیاست مداره با فاصله یه سال عروسشون شده

دیگه کلا اون خانواده شوهرشو و بایکت کرده خانواده شوهرم اونو

و این شده که حالا زندگیشون شده این که برادر همسری دور از چشم زنش باید بیاد خونه ما !!!!!!!!!!!

اصلا دوست ندارم اینطور زندگیا رو خیلی سخته

اصلا به اصل سوختن و ساختن معتقد نیستم

چون اینطوری همش طرف درجا میزنه و مغزش داقونه

خیلی راحت باید تو این شرایط همه چیزو تموم کرد چه دلیلی برای تحمل است وقتی همه چی حتی عشق از بین رفته

و چقدر گناه میکنن اون کسایی که عشقارو از بین میبرن

چون طرف که عوض نشده همونیه که اون طرف عاشقش شده بوده با همون اخلاق پس روند بده زندگی باعث جدائیشون شده

نمی دونم باید چی گفت ایشالله که مشکلاتشون زودی حل شه

من خیلی تلاش کردم که باهاشون رفت و آمد کنم و این رابطه رو حفظ کنم ولی نشد و نخواستن انقدر ویران شده بود این پیوندا که دیگه جایی برای ایجاد رابطه نبود

البته تقصیر جاری هم بوده منم خیلی از دسته اینا عصبانی شدم در حق منم خیلی ظلمها واقع شد ولی به خاطر زندگیم به خاطر شوهرم گذشتم و واگذار کردم به خدا

/ 8 نظر / 2 بازدید
راما

میبینم که باز فردا بشور بساب داری عزیزم پیشاپیش خسته نباشی[قلب]

خانومي

چقدر سخت و عذاب آوره این جور رفت و آمدها

بهار

آخی ... خدا ازشون نگذره اینقدر راحت زندگیارو بهم میزنن...

عسل

اره واقعا بعضی از خانواده ها در به هم زدن روابط مدال افتخار را نصیب خودشون میکنند ول یغافل ازینکه چقدر دل ادمهای مهربون و ساده را که بی هیچ توقعی دارند با هم زندگی میکنند را میشکنند فلفلییییییییییییییییی بعضی وقتا افتخار بده بیا وبلاگ مارو هم بخون و نظر بده

گلابتون

خودمو تصور کردم جای جاری و برادر شوهرت !!! نه ..... خیلی سخته .... باور کن همش جنک اعصاب دارن تو خونه .... عشقی باقی نمیمونه ![ناراحت]

حکیم بانو

عجب میکنم چطور می تونن با بچه ی خودشون اینجور رفتار کنن..خونوادهی شوهرتو میگم.بخاطر پسرشونم که شده نباید با عروسشون قطع رابطه می کردن. کار درستو تو میکنی که به خاطر شوهرت کوتاه میای

زن ذليل

سلام...برای اینکه سایرین هم از تجربیات شما استفاده کنند شما رو در قسمت وبلاگهای زن و شوهری لینک کردم... فکر کنم تمام کسانی که فرهنگشون کمی قدیمیه با پسراشون و عرسشون نمیتونن خوب برخورد کنن...چون قبلا همیشه از پسر حرف شنوی و حمایت دیدند...اما حالا که نوبت به اونها رسیده یا بلد نیستند یا براشون سنگینه...به هر حال خیلی خوبه که شوهرت رو مقصر اصلی نمیدونی و کم اذیتش میکنی