اوفففففففففف که تازگیا خیلی یاد قوم شوهر میفتم! دست خودم نیست وقتی میبینم روزهای تعطیل کسی رو ندارم برم ! خب با نی نی نمیشه خونه دوست و اینا راحت رفت! دلم آتیش میگیره همشم نمیشه برم خونه مامان خودم !

به خدا دلم برای بچه ام کباب میشه هیچ کس نیست باهاش بازی کنه ! خب الان سنیه که بازی میخواد

وقتی بچه های نی نی سایت از اینکه میرن حالا خودشون که چندتا خواهر برادرن بماند سمت شوهرشونم زیادن و با بچه حسابی بازی میکنن دلم برای بچه ام میسوزه!

دست خودم نیست هی یادشون میفتم باور کنید هی یاد زمان عروسیمون و مراسمامونو یاد دروغا و رسم در آوردنای مادرشوهرم میفتم یاده اذیتایی که کردنم وای هرچی به خودم نهیب میزنم که دختر تموم شد رفت ولی بازم یاد بهترین دورانم میفتم و حرصم در میاد !

ولی همسری رو خیلی دوست دارم اون تمام تلاششو کرد اگر زمانی هم اختلافی پیش اومد چون بهشون اعتماد داشت فکر نمیکرد که انقدر بدجنسن و این کارارو دارن میکنن الان که باهاش صحبت میکنم میگه اعتماد زیادی بوده اون موقع

اگر اینجا نمیگفتم میترکیدم!

این هفته میخوام برم مهدی که دخترک رو میخوام ببرم ببینم

راستی گفتم دیگه کلا انتقال به نزدیک خونمون منتفی شد؟

نگفتم خب الان میگم

آقا زد و این مدیر اینجا نزدیک خونمون عوض شد باهاش خوبم ولی حساب کن یه کسیه که تا حالا مدیریت تو عمرش ندیده و با این آدم سخته کار کردن اینو تجربه بهم میگه و بدتر اینکه یه مدیری که باهاش یه سال کار کردم یعنی مدیرم بود! شده مدیر بالا دست این آقا! و اگر میومدم اینجا باید زیر دست این دو نفر کار میکردم و این آدم کلا نحوه مدیریتش روال خاله زنکیه و این افتضاحه و اینطوری شد که کلا پشیمون شدم  و به جون خریدم که این همه راه رو تا مرکز شهر برم و برگردم با این فلفلک ولی اینجا نرم

خلاصه که این هفته اگر بشه برم مهد دخترک رو ببینم خدا میدونه تو دلم چه خبر ولی  خب خدارو شکر دخترک خیلی بزرگتر شده و بهتر از 6ماهگیه حداقلش اینه که حسابی به غذا افتاده و خودم دیدم به چی حساسیت داره به چی نداره و کلا افتاده رو روال تقریبا

نشستم دعا میکنم که مربی خوبی براش بزارن که زود عوضش کنه سره وقت غذاشو بده

راستی با تجربه ها بگن باید چی کار کنم ! میگن باید هوای مربیش رو داشته باشم و بهش ریالی برسم که به بچه برسه آره؟ همکارام میگن چون دیگران میرسن مربیها عادت کردن فقط هوای بچه هایی رو دارن که مادرها هوای اونا رو داره!

بعد اونایی که بچه بردن مهد بهم بگن صبحها چطوری میبردن؟ بهش شیر میدادن لباس عوض میکردن میبردن یا نه ؟جاشو عوض میکردین یا نه همونطوری میبردین اونجا عوض میکردن

و هر چی درباره مهد بردن میدونید بگین دیگه ممنون

البته از یه لحاظی خوشحالم حداقل دخترک میره مهد و کلی چیز جدید یاد میگیره و دیگه اینطوری صبح تا شب تنها نیست و حداقل اینکه هر روز میره بیرون

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
نیلوفر

آخی عزیزم مجبور شدی بری مرکز شهر الان میتونم بفهمم چقدر سختته. انشاله به زودی زود کار همسریت درست میشه (موقع زایمانم برات دعا کردم) و میمونی خونه پیش دخمل نازت که ما هم آخر عکسش رو ندیدیم. راستی غصه نداشتن فامیلی که بچه داشته باشه رو نخور. فکر کن مثل خیلی از بچه ها تو هم دبی هستی و از فامیل به دور. چیکار میکردی اونوقت؟ الان همون کار رو بکن به جای حرص خوردن. خدا به خودت و همسرت سلامتی بده. وجود شما برای دخترت حیاتیه. همبازی پیدا میشه.

الهه

امان ازا ين قوم شوهر نازي فلفلك ميخواد بره مهد

مموی عطربرنج

عزیزم...عیبی نداره.بالاخره تو هم که نمی تونی فعالیت اجتماعیت رو بزاری کنار.فلفلکم بزرگ شده دیگه. قوم شوهر کی خوب بودن که این دفعه خوب باشن؟؟

سيندخت

خب حق داري آدم دلش ميگيره وقتي مي بينه فاميل شوهرش کلهم اين شکلين و نميشه رفت و آمد کرد... ولي چاره چيه دوستم... همون بهتر که امواج منفيشونو بهت ندن من در مورد مهد و اينا تجربه ندارم پس فعلا سکوت ميکنم :)