من اومدم

خودتونو آماده کنید برای یه پست بلند بالا ولی مهیج

یک مهر وقت دکتر داشتم تا وقت بهم بده برای لاپاراسکوپی کیسه صفرا

گفتم حالا که چند ماه باید استراحت کنم برای بارداری ( به خاطر اتفاقی که افتاده بود ) کیسه صفرا هم در بیارم دیگه

آدرس دکتر رو از یکی از بچه های نت گرفته بودم

نمیدونم چی شد که 31 شهریور یعنی جمعه به سرم زد با وجودی که مراقب بودیم نی نی دار نشیم بی بی چ ک بزارم

البته بیشتر ترسم از این بود که نکنه هورمون های قبلی تو بدنم باشه اخه قبلا دکتر ربانی بهم گفته بود اگر قرص ال دی بخوری رگ پات میگیره نمیدونم چرا فکر کردم شاید هورمونهای بارداری هم همین حالت رو ایجاد میکنن!

خلاصه که با بدبختی یه داروخانه شبانه روزی که خلوت باشه ساعت 9 شب پیدا کردیم ( کلید کرده بودما) اومدیم خونه بی بی رو زدم گفتم حتما حتما منفی هستش دیگه .. طوری که اصلا زیاد با دقتم نگاهش نمیکردم ولی خب میدونید یه چیزایی گاهی به دل آدم میفته

 آمااااااااااااا به کسری از ثانیه نرسید که هر دو خط کاملا پر رنگ میتونم حتی بگم خط تست از کنترل پر رنگ تر هم بود ! ظاهر شد!!!!!!!!

داشتم سکته میکردم

یعنی هورمون های قبلی تو بدنم مونده! یا باردارم! ما که حواسمون بود که نشه ! مگه میشه وای آخه من تازه .... خدایا چی میشه

خلاصه نمیتونم بگم منو همسری تا صبح اون روز چی کشیدیم و میتونم بگم اصلا هیچ کدوم نخوابیدیم

تازه هی یاد کارهایی میافتادم که کرده بودم هفته قبلش کل رختخوابها رو کرده بودم زیر تخت ! میز سنگین تلویزیون رو باهمسری بلند کرده بودم ! کلی کار کرده بودم و خونه رو تمیز کرده بودم! شیاف مسهل زده بودم !و کلی کار دیگه که یاد آوری کردیم که الان یادم نیست!

صبح رفتم آزمایش دادم و بعد ازظهر با یه عدد درست و حسابی مواجه شدم! هیچ کدوممون باورمون نمیشه

زنگ زدم به مطب دکترم از منشیش خواستم که امروز حتما باید دکتر رو ببینم

آهان یادم رفت بگم لکه بینی هم داشتم

به دکتر گفتم خانم دکتر یه اتفاق عجیب افتاده! گفت بگو عزیزم من آماده ام بشنوم گفتم من میخواستم عمل صفرا کنم آزمایش دادم مثبته!

نگاه کرد میتونم بگم اونم اندازه ما تعجب کرده بود!

گفت خب چیزی که خدا بخواد میشه عزیزم و حالا شده باید ببینیم از این به بعد باید چی کار کنیم

سونو کرد ولی چیزی معلوم نبود البته خیلی زود بود اون موقع که چیزی معلوم باشه

گفت دو روز دیگه آزمایش میدی عددت اگر دوبرابر شد بارداری طبیعی هستش

آزمایش دادم و خدارو شکر دو برابر شد

خب روزهای سختی داشتم روزهایی که لکه بینی داشتم و های های گریه میکردم روزی که ترسیده بودم و حتی نتونستم تا فرداش صبر کنم خانم دکتر سونوم کنه رفتیم بیمارستان ابن سینا سونو شدم ساک بارداری تشکیل شده بود

وای یادم نمیره با چه حالی رفتم بیمارستان چقدر ترسیده بودم

خلاصه که کلی نذر کردم که سالم باشه و یه سره براش آیت الکرسی خوندم و صلوات فرستادم

میگفتم خدایا خودت خواستی شده پس خودتم حفظش کن

حالا فکر کن تو این وسطها هی هم داداشم گیر داده بود که براش بریم خواستگاری!!!!!!!!!

ولی دکتر به من گفته بود استراحت مطلق حتی دو شب بیمارستان صارم خوابیدم به خاطر خونریزی ( که چه بیمارستان مزخرفیه برعکس اسمی که در کرده کادر بینظم پرستارهای بیسواد و به جز بعضی دکتر زنانهاش همه بی هوش و حواسن!)‌ به جز اینا مریضهایی که اونجا بستری اند همینطوری هم تو راهرو ولن!

راستی مامان خیلی خوش شانسی هستم خدا رو شکر دقیقا تو این هفته تو محل کارم یه بنایی سنگین بود که سه هفته من تونستم تو خونه استراحت کامل کنم

همسری خیلی بهم میرسه  کل خونه رو تمیز میکرد دستش درد نکنه البته نباید کمکهای مامانمم نادیده بگیرم بخصوص بعد از عملم یعنی برام یه فرشته بوده خدا الهی همیشه تنش رو سلامت کنه

خلاصه 27 مهر بود که درد صفرام گرفت که بیشتر به خاطر آمپولهای پرژسترونی بود که مجبور بودم بزنم خب خونریزی داشتم (‌تا هفته پیشم میزدم هر روز دوتا آمپول دیگه آبکش شده بودم )

باز رفتم صارم البته مطمئن نبودم صفرامه میگفتم معده یا شاید چیز دیگه ای باشه

سرتونو درد نیارم 7 دکتر متخصص داخلی و جراح داخلی و غیره آوردن یکی از یکی بیسواد تر ! جالب اینه که موقع شام ازم از آزمایشگاه بیمارستان اومدن آزمایش آنزیمهای کبدی گرفتن که حداقل براش باید 12 ساعت ناشتا باشی ! هی گفتم بابا جان من که ناشتا نیستم آقاهه گفت نمیخواد !‌بیسوادا

خلاصه که خانم دکترم اومد بالا سرم گفت ببین دختر گل این بیمارستان برات کاری نمیکنن بزار خیالت رو راحت کنم برعکس اسمش اصلا بیمارستان خوبی نیست منم اگر قرارداد نبسته بودم که بهشون نازایی تدریس کنم نمیومدم پاشو ترخیص شو برو یه دکتر گوارش خوب! حالا منو داشته باشید با وجود بارداری سه روز درد کشیدم همراه سه روز مسخره بازی پرسنل صارم که اصلا نمیگم دیگه چطوری بودن بیخیال

به بابام زنگ زدم گفتم بابا از یه دکتر گوارش مطمئن برام وقت بگیر وضعیت اصلا خوب نیست بابام از طریق یکی از دوستاش از دکتر ملک زاده (‌رئیس بخش گوارش بیمارستان شریعتی )‌وقت گرفت بعد از ظهرش رفتیم با همسری مطبش میتونم به جرات بگم 50 نفر تو نوبت بودن به همسری گفتم من اگه بخوام پشت اینا وایسم که دیگه هیچی با این حالم داشتم از درد هم میمردم زنگ زدیم به بابا گفتیم اینجا خیلی شلوغه کم کم باید تا 11 شب وایسیم بعد رفتم تو یه اتاق انتظار که اولش خالی بود رو صندلی ها دراز کشیدم بابا با دوستش تماس گرفته بود و خدا الهی خیرش بده خانم منشی صدامون کرد گفت شما چون از بیمارستان اومدی و بارداری زود برو تو

دکتر تا دیدتم گفت درد مال سنگ صفراست باید عمل شی

و فرداش رفتم پیش جراح و پس فردا جراحی شدم

خیلی سخت بود با وجود بچه جراحی شم 10 بار ازمون امضا گرفتن که نی نی نمی مونه و اینا ولی خدا فقط خدا بهم ثابت شده هر کاری خودش بخواد میکنه

منم گفتم بنده من که نیست منم نیافریدم اونی که آفریده اگر بخواد حفظش میکنه

دو روز گشنگی با وجود بارداری و ویار و حالت تهوع سخت بود ولی بیمارستان لاله واقعا مثل پروانه دور سرم گشتند دوشب بیمارستان بستری بودم و همسری پیشم موند الهی اگه نبود اصلا روحیه و همه چیز تعطیل میشد و انگار زبونمم بهتر میدونست خب دستشویی رفتنی هم با اون راحت تر بودم الهی که همسرم همیشه سایه ات بالا سرم باشه اصلا یه جور دیگه از بیمارستان به اینور عاشقش شدم یا بگم عاشق شدیم

این روزها برعکس اینکه دکترم گفته تو خونه باید استراحت کنم ولی میام سر کار البته خیلی رعایت میکنم از جام زیاد تکون نمیخورم ولی مجبورم بیام دیگه چون میخوام ماه آخر رو ایشالله مرخصی بگیرم

دعام کنید خب شرایطم زیاد هم پایدار نیست این چند وقته هم به حرف شیلا جون گوش دادم و دختر خوبی بودم و به کسی نگفتم خیلی دوست داشتم زودتر بگم ولی همش میگفتم اگر شرایطی که دارم شاید ناراحتتون کنم و البته ویار زیادم هم زیاد اجازه عرض اندام بهم نمیداد

حالا فهمیدین چرا کمرنگ بودم؟

خواهش میکنم رمز رو به کسی ندین یا اگر کسی ازتون دربارم پرسید چیزی نگین خواهش میکنم بزارید فقط خودتون که رمز دارین بدونین ممنون

خدایا هزاران بار بابت نعمتت شکر

/ 23 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مموی عطربرنج

واییییییییییییی جیگر من!‌خوشحالم برات خیلی خوشحالم... می دونستم یه خبرایی هست...اما ترجیح دادم خودت بگی...مبارکت باشه! قدمش خیر باشه! خوب کاری کردی زود نگفتی...چشم زخم زیاده...به سلامتی...

گل بانو

عزيزم از بابت ني نيه تو دلت واقعاً برات خوشحالم. فلفل جان از من كه يه زنه بارداره 5 ماهه هستم به شما كه هنوز اول راهي ( آيكون گل بانو 5 تا شكم زاييده) يه نصيحت خواهرانه و دوستانه. هر چي استرس تو وجودت هست بريز بيرون. به خدا اگه بدوني من از بابت تمام اتفاقاتي كه تو بارداري داشتم چقدر زجر كشيدم. چقدر حرصه لكه بيني ها و خونريزي هام رو خوردم. چقدر به خودم سخت گرفتم . ولي چي شد؟ ني نيه تو دلم قوي و محكم داشت رشد ميكرد و من مثه يه مامانه ضعيف همش دلواپس و نگران بودم. غافل از اينكه مشيت خداوند به زنده موندن اين بچه بوده و حالا ديگه به اين مطلب ايمان آوردم. شما هم همين عزيزم خوشحالم كه بسيار از من مومن تري و توكلت به خداست و از الان همه چي رو سپردي دست خودش . هيچ نگران نباش عزيزم. يه روز ني نيه گلت رو ميگيري بغلت و اين روزا ميشه برات خاطره

شیلا مامان رومینا

یادته اونموقعی که مرتب دنبال این دکتر اون دکتر بودی بهت می گفتم باید رهاش کنی ؟ موقعی که باید بیاد خودش میاد اونهم تو زمانی که انتظارش رو نداری؟ نی نی ها متخصص غافلگیری هستند. تا سه ماه از نظر تغذیه مراقب باش فعلا یه شک بابت جراحی بهش وارد کردی که دست خودت نبود اما بقیش رو مراقب باش تا سه ماهگی زعفران جگر جعفری عسل رو از غذاهات حذف کن البته اگه یه زمانی مثلا دلت کره عسل خواست یه کوچولو بخور اما در کل نخوری بهتر هست . غذاهای بیرون رو هم کلا بای بای کن .آها راستی سعی کن به اندازه بخوری این حرف رو که تو دو نفری رو گوش نکن که بزرگترها میگن و تا تو حلقت رو پر غذا میکنن سعی کن مقوی و به اندازه بخوری شیر و لبنیات کلا زیاد بخور و سعی کن مرتب تحت نظر دکترت باشی. راستی من هم از بیمارستان لاله خیلی راضی هستم مخصوصا برای زایمان البته عرفان و آتیه هم خوب هستند

مستانه

فلفل جان خیلی تبریک می گم بهت :*

ســـــــاینــــــــا!.

تبریک عزیزمممممممم خدا رو شکر ... من حدس زده بودم بهت هم گفتم یه حدسهای زدم ایشالله مبارک باشه و دوزان بارداری خوبی رو طی کنی

نارنجدونه

از خوشحالی داره اشکم در میاد [بغل] فلفل دیگه من نمیدونم چی بگم از خوشحالی خدا رو هزار بار شکر زبونم بند اومده مبارکت باشه مادر شدن عزیزم الهی خدا این فرشته رو بهتون ببخشه

لیلی

فلفللللللللللللللللللی باباااااااااااااا چه خبرههههههههه ! کلی متعجبم الان ! تبریییییییییییییک بوووووووووووووووس بغغغغغغغغغغغغل ببین من نمی دونستم که قبلا بهم رمز دادی بعد چون گفتی به هر کی بخوای رمز میدی من دیگه گفتم معذبت نکنم با درخواست رمز واسه همین به قول خودت صدام در نیومد بعدشم که ببییییییییین فلفلییییییییی من هیچی نفهمیدم کلا ! اصلا چی شد ! تو 31 شهریور فهمیدی بارداری ؟!؟!؟!؟! اون عکس رنگی که انداختی قبل این تاریخ بود یا بعدش ؟ اصلاااااااا فکرشو نمی کردم ... کلی شوکه شدم چه جوری شد اصلا ! بازم تبریک واقعا تحت تاثیر قدرت خوا قرار گرفتم نخواد بده با کلی این در اون در زدن نمیده بخواد بده هم تو هر شرایطی می تونه ... خدا رو شکر

مهر بانو

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ.... واااااااااای عزیزم به خدا پستتو خوندم اشکی شدم.... خدا رو 1000 مرتبه شکر.... خودش که بخواد همه چی حل میشه.... خیلی مراقب خودت باش... عمل صفرا همینطوری هم سخت هست با این استرس میدونم چی کشیدی.... زود به زود از خودت خبر بده [گل]

خانمه

مبارکههههههههه فلفلی .سخت بوده ولی دیگه عوضش عمل رو راحت تر تحمل کردی. امیدوارم خدا شما مادر و فرزند رو به هم ببخشه. سلامت و شاد باشید.

نانازی بانو و اقا خرسی

عزیزم من نمی دونستم. الان خیلی خوشحالم که حالت خوبه و اینکه بلههههههه!!! امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی بگذره تاااااا نی نیتونو در آغوش بگیرید. خوشحالم برات عزیزم