اوضاع یه بیمار و به اصطلاح پرستارش

دله کوچیکم انقدر گرفته که بااشکام هم تسکین پیدا نمیکنه

همسری تمام مدت که همراهم در دکتر و بیمارستان بود با اخم بود نگید مرده مردا روحیاتشون فرق میکنه که این نبود ! انگاری شرایط و دردمو حس نمی کنه انگار براش مهم نیستم میبرتم اما عین کسایی که وظیفه شونه! من هر وقت مریض میشدم بابام کلی با ناز و نوازش میبردتم دکتر هر وقت سرم وصل میکردم بابام کلی دست رو سرم میکشید تا تموم شه ولی همسری ...هیچی نگم بهتره

تازه وقتی بهش میگم منم مریضم منم برای مبارزه احتیاج به روحیه دارم مثل خواهر دوستت میگه برات متاسفم! فکرشو بکن ! هی به من میگفت بهش زنگ بزن حالشو بپرس من حتی به دختره گفتم شب میخوای پیشت بمونم تو بیمارستان ! کلی زنگ زدم دنبال دکتر ! رفتم بیمارستان دیدنش شوهرم کلی تو بیمارستان زحمت کشید !‌ اون وقت این چند روزه یه زنگ خشک خالی به من نزدن!

امروز با تمام مریضی و دردم سرویس ها رو شستم لباس ریختم تو لباسشویی ظرفشویی رو زدم

کلی خونه رو مرتب کردم که مامانم اینا میان دیدنم بهم نباشه

به همسری گفتم گفت وقت نکردم! در صورتی که یا پای کامپیوتر یا ایکسباکس یا تلفن !

بعدازظهر اومد برام یه لیوان آب سیب گرفت البته برای خودش دوتا! اون وقت ولو شد گفت من پاهام ضعف میره خسته ام ! حتی ازم نپرسید کسی خونه نبود ناهار چی خوردی؟ اصلا خوردی؟

انتظار داره مثل همیشه شاد و شیک باشم ! وای خدایا چی بگم که سبک شم چی بگم

همیشه تو تصورم عشق محض ولی یادم نبود که بعد از ازدواج غریبه ها مهم تر میشن

من به خاطر زندگیمون مجبورم با تمام دردی که دارم فکر کارمم باشم که این چند روز نتونستم برم اما اینا رو متوجه نیست که منم دوست دارم تو خونه باشم

این چند روز همش داشتم به این فکر میکردم که وقتی باردارم با وجود حالت تهوع چطوری میتونم برم سره کار! چطور میتونم تحمل کنم !؟ همیشه همه امیدم به پرستاری های همسری بود اما الان میبینم که نه اصلا حواسش به من نیست اگه تا الان هم همهچیز مرتبه به نظارت خودم بوده

دلم خیلی گرفته

چرا من باید مریض باشم که تو موقع درد محتاج این باشم که همسری آب بیاره تا مسکن بخورم ! چی کار کنم

مرسی که به حرفام گوش دادید دیگه نمیتونم بنویسم چون انقدر اشک دارم که چشمام مونیتور رو نمی بینه

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگار

درکت میکنم و سعی کن خوتو ناراخت نکن دوستم

آرامیس

میفهمم چی میگی.سعی کن به سلامت جسم و روحت فکر کنی.میدونی ما آدما خیلی زود بهم عادت میکنیم و وابسته میشیم و توقعمون از هم بالا میره.منم گاهی اوقات دوست دارم محبتی رو از همسرم دریافت کنم که ازم دریغ میکنه و میدونم با اون محبتش چه قدرتی میتونست به من بده که نمیده! سعی کن با تمام قدرتی که من میشناسم در وجودت بخودت مسلط باشی.راستی اینو میدونی با مردها باید صریح حرف زد و منظور رو به زبون آورد؟باور کن خیلی وقتا اصلا نمیدونن چی کار باید بکنن

یلدا

غصه نخور عزیزم..همه همینطورن..موقعی که مریض یا ناخوش احوال میشیم دلمون میخواد یه همراه و همدم مهربون و محتاط داشته باشیم که هی هواسش بهمون باشه..اما ازونورم مردا یکی خونسر ترن و تو عوالم بیخیالی سیر میکنن..گاهی این ماییم که باید یه چیزایی رو یاداوری کنیم براشون..از خدا برات سلامتی زود میخوام تا حتی یک ثانیه هم به غصه تو دلت نیاد[گل]

+

ان شاالله خوب می شی خانمی ان شالله موقع بارداری درکت شوهرت هم می ره بالا مواظب به خودت باش

آفرین

فلفل جونم دلگیریتو نبینم.ان شا,الله زودتر خوب میشی .راستش بعضی وقتها مردا کم حوصله میشن.به دل نگیر .روزهای شاد و زیبا در راهه.غصه نخور عزیزم.

نارنجدونه

خصوصی

مهرگل

[ماچ]خوب میشی انشالله به زودی

پریسا ادیسه

قربون دل کوچیکت بشم من. . . چرا غصه داری آخه اینقدر؟ به خدا مردها اکثرشون همینن. . . یه کمی هم مریضی باعث شده حساس بشی البته بهت حق میدم ولی ناراحت نباش دیگه باشه فلفلی جونم؟ [بغل]

هانیه

سلاااااااااااممم الان سه روز دارم وبلاگتونو میخوننننننم از اوووووووول اوول تا اینجااااااا.....دیگه دلم طاقت نیاورد مهربووون غصه نخوررررر...فدات بشمممم بوووووس