اولین روز مهد

امروز روز اول مهد فلفلک بود

اصلا روز خوبی نبودناراحتصبح که رفتم مدیر داخلی اونجا که برعکس مدیر مهد خیلی ادمه عوضیه گفت بچه رو بده خدمه ببره بالا که گفتم نه دخترم شیر میخواد باید شیرش بدم

خلاصه که شیر دادمش و گفت تموم شد بدهش به مربیش

منم همین کارو کردم و تحویل مربیش دادمش و بهش گفتم صبحانه اش اماده است بده بخوره

و ظاهرا بعد خوردن صبحانه دخترک گریه رو شروع کرده بود

من پایین تو دفتر بودم با دوربینا کلاسها معلوم بود ولی دخترک تو کادر نبود فقط چند بار دیدم تو کادر رو پایه مربیه و داره میخوابه

تا نه ونیم یعنی یه ساعت و نیم بعد باز به بهونه شیر دادن رفتم بالا که دیدم بله دخترک انقدر گریه کرده داره هق هق میکنه تو خواب 

انقدر عصبانی شدم که حد نداشت

گفتم باید اطلاع میدادین

خلاصه دخترکو بغل کردم رفتم تو دفتر و به مدیرشون گفتم گفت خب باشه امروز رو پیش دخترت تو کلاس باش

بگذریم اون ایکبیریه مدیر داخلیشون هی پشت میکروفن میگفت مامان فلفلک و بگو بیاد پایین ولی به اون چه منم موندم که دیگه ظهر اومد دنبالم

چند دقیقه نشده بود که دخترکم باز گریه کرد و مربیاش خواستنم وای فرشته کوچولوی من همچین اشکی میریخت منم کلی با مربی هاش حرف زدم و دوست شدیم

دعا کنید دخترکم بتونه بمونه و انقدر اذیت نشه

مهد بی ایراد نبود مثلا مربیش بلد نبود خوب شیرخشک درست کنه سر پیمونه ها رو خالی پر میکرد که بهش یاد دادم ولی هر چی گفته بودم انجام میداد و خیلی سعی میکرد دخترک راضی کنه مثلا ناهار ابگوشت بود رفت برای دخترک بدون حبوباتشو اورد

دیگه نمیدونم چون من بودم اینطوری بود یا نه

تو مهد جشن عید نوروز بود اونم با دخترک شرکت کردیمو کلی نانای کرد

دعا کنید بچه ها خیلی حالم بده 

/ 7 نظر / 7 بازدید
هیلا

عزیزممممممممممم اولش برای همه نی نی ها سخته ولی عادت میکنن[ماچ]

مهرناز

مامان من بيست و چند سال مهد كودك داشت. دليل اينكه نميداشتن بري تو كلاس ني ني ها اينه كه اگه بقيه ني ني ها ببينن مامان يكي اومده بقيه هم شروع به گريه ميكنن و مامانشونو ميخوان. شما هم بايد به نظرم از اول ماه شروع ميكردي از روزي ٥ دقيقه ميذاشتي دخترتو مهد بعد يواش يواش روز به روز تايمش رو زياد ميكردي تا عادت كنه. متاسفانه بچه ها فكر ميكنن كه مامانشون گذاشته شون اونجا و رفته و ديگه نمياد دنبالشون. پس بايد يه جوري اعتمادشونو جلب كنيم كه ما زود ميايم دنبالشون. حالا هم آخر ساله و چند روز ديگه تعطيلي ها شروع ميشه وقت خوبي نبود براي شروع مهد. ولي نهايتا بچه ها يك هفته اي عادت ميكنن. نگران نباش

محیا

عزیزم چقدر ناراحت شدی ولی خب حق داری میدونی من روانشناسی خوندم فلفل جان بچه ها تو این سن اضطراب جدایی از مادر دارن یعنی به قول مهناز جان فکر میکنن مامانشون میره و ازش جدا میشن و این کاملا طبیعیه اصلا نگران نباش عزیزم همه بچه ها همین شرایطو دارن و یه کم که بگذره و سنش هم بالاتر بره خود به خود این تفکر تو ذهنش از بین میره خیلی هم مهمه که مربی مهدش باهاش خوب رفتار کنه و اونو دوست داشته باشه بعد یه مدتی همچین بهش عادت میکنه که خودت باورت نمیشه نگران نباش

محیا

ضمنا کار خوبی هم کردی مهد گذاشتیش بچه کاملا مستقل بار میاد و روابط اجتماعی و رابطه با هم سن و سالاش و کلی مهارت های خوب یاد میگیره مثل(کار جمعی ، رندگی گروهی ، روابط متقابل ، اعتماد به نفس ، حتی هوش بالاتر ، و... کلی چیزای خوب)

غزل

من کاملااااااااااااااااااااااا درکت میکنممممممممممم عزیزممممم خیلی سخته ولی باید کم کم عادت بدی بهش اخ یاد پارسال خودم افتادم خداروشکر خونه نزدیکه سرکار من همش در حالا خونه و سرکار بودم اعصابی ازم خورد شد

سيندخت

آخي عزيزم خب واقعا سخته، ولي چاره نيست، هم بچه عادت ميکنه به مرور هم خودت، ولي خوب کاري کردي سخت گرفتي تا حساب کار دستشون بياد... ايشالا ديگه بيتابي نميکنه

مموی عطر برنج

آخیییییییی.... خیلی سخته...میدونم...آخه چاره ای هم نیست...اگه بهشون ثابت بشه که بالا سرشی و نمی زاری سهل انگاری کنن، حتما درست رفتار می کن.خوب کردی سخت گرفتی...