این چند روزه نبودم چون رفته بودم سرعین

نگید خوش بحالت که هم زهر ماره خودم شد هم پدر و مادرم

نمی خوام بنالم نمیخوام بگم چقدر گریه کردم و سرم سنگینه

ولی بدونید تلخم خیلی تلخ

یهویی همه چیز ریخت به هم همسری به من چشم غر رفت و بعد یهو یی بینمون جنگ شد و بابا و مامانم قاطی قاطی کردن

ولی دیشب یه جورایی انگاری حل شد ولی من هنوز تلخم و سرم سنگینهخنثی

/ 5 نظر / 3 بازدید
ساناز

ناراحت نباش.گاهی اتفاقات ناخواسته پیش میان.فقط باید دیدشون و ازشون گذشت.به همین سادگی...

الي

دعوا كه نمك زندگيه

یلدا-اشکهاو لبخندها

عزیزم هیچی بدتر ازین نیست که جلوی بابا مامانا اوقات تلخی بشه..اونا از خودمون بیشتر غصه مونو میخورن..اما حالا مهم اینه که حل شده..بسپر به زمان و بهش فکر نکن..بزار گذر روزا کار خودشونو بکنن.[گل]

هلیا

چی شد اخه/ عیب نداره فراموشش کن زمان بهترین مرهمه

سودابه

میدونم چی میگی ولی نباید جلوی مامان و بابا به روی خودت میاوردی ولی پیش میاد دیگه، زیاد خودت رو ناراحت نکن.