یاد بهترین روزها

این روزها همش روزها اول تولدش رو تو ذهنم تکرار میکنم روزهای اولش تو اتاق خواب مامان اینا

شب اولش توبیمارستان و بیمهری مامان بزرگم که تو کل 24 ساعتی که اونجا بودیم و شاید بیشتر بچه ام رو فقط سه بار یا نمیدونم شایدم دو بار عوض کرد ! البته ظهر فرداش هم باز حمام شد تو بیمارستان ولی خب تمام پاهاش سوخته بود!

در صورتی که تجربه داشت و میدونست خانم خوشگه رو حداقل هر سه ساعت و موقعی که کثیف میکنه سریع باید عوض کرد !

یعنی شاید ماههای اول من روزی 13 یا 14 بارم تو یه 24 ساعت میشد که عوضش کنم ولی خب وقتی بزرگتر شد هر سه ساعت !

عزیز بی زبون مامان نمیدونستم خب مامانمم پیشم نبود از فرداش که عمه ام اومد فهمیدم باید چه کنم

تمام دقایقش هی جلوی چشمم رژه میره

بغل کردنش شیر خوردنش بو کردنش چرب کردن پاهاش دست و پا زدنش

/ 2 نظر / 20 بازدید
ریتا

آخی.. مامان بزرگت بنده خدا نمیدونسته که باید چه کار کنه! اونا بچه های خودشونو قنداق میکردن روزی 2 بار عوض میکردن خب اون بنده خدا به روش خودش بچه داری کرده اصلا هم بی مهری نکرده. مادر بزرگها مهربونترین و دوست داشتنی ترین موجودات دنیا هستند.

مریم

سلام عزیزم تولد دختر گلت رو بهت تبریک می گم.ایشاالله که همیشه سلامت و موفق باشه و سایه مادر و پدرش بالای سرش