تنهایی

خب الان من تنهای تنها تو خونه ام !

و از تنهایی دارم فیلم مزخرف پنجره رو میبینم از شبکه سه!

همسری رفته خونه مامانش اینا

از صبح انگاری باز دمای بدنش اومده پایین

من نمیدونم چرا اینا انقدر دنبال ماجراند منتظر چی هستن نمیدونم

هی من میگم بابا بخوابونین بیمارستان اون کاری که میخواین بعد یه ماه استرس انجام بدین الان انجام بدین انگار نه انگار

البته استرس که چه عرض کنم

الان برادر شوهران گرامی با وجودی که بچه هم دارن و همسرشون تنها نمیمونه در منازل خودشون حضور دارن و من تنها تو خونه ام

خب شما که غریبه نیستید همه میدونن تو فامیلمون که من از تنهایی در شب میترسم

بخصوص که الان مریضم هستم و یه ترس دیگه و اون گرفتن ناگهانی دردم هم هست !

روم نشد برم خونه مامانم اینا

خب تازگیا خیلی رفتم نمیدونم معذب بودم و الان خونه ام

از طرفی خیلی خیلی نگران حال مادر شوهر هستم و از طرفی به خودم هی میگم احمق حرفا و کاراشون یادت رفته آخه تو چرا انقدر باید حرص بخوری و استرس داشته باشی طوری که بعدازظهر که اومد خونه نتونستم بخوابم

همسری بعدازظهر گفت توام باهام بیا خونه مامانم ولی از اونجایی که این چند روز خیلی خسته شده بودم گفتم باید برم خونه و گفتم نه

یه تصمیمی از دیشب گرفتم که دیگه چیزی رو تو دلم نریزم و بگم

و خودم راحت باشم شاید حالم بهتر شه

ولی بازم از استرس خوابم نبرد!

از یه جهت میگم از دست خودم حرصم در میاد از جهتی میگم خب پدر و مادر بچه رو برای این روزاشون آوردن و براش زحمت کشیدن

هرچقدر هم گاهی بد بشن الان باید بچه اشون بره دیگه . همش میگم خب منم دوست ندارم برادر یا پسرمو یکی بیاد ببره یا خیلی افکار دیگه

خب مامانم چیزی جز این بهم یاد نداده!

ولی خب منم تنها میمونم چی کار کنم یه هفته است قراره بریم جواب آزمایشاتمو از آزمایشگاه بگیریم امروز قرار بود بریم آتلیه عکسامونو انتخاب کنیم ولی ...

خدا رو شکر میکنم همسری خانواده اش براش مهمن

ولش کن همش میگم همه کار رو میشه انجام داد ولی معلوم نیست تا کی اونا هستند بزار همسرم حسابی باهاشون باشه

ولی خب کی میدونه چی میشه از کجا معلوم که منم یا هر کس دیگه هم تا کی هستن!

وای چقدر ذهنم بهم اومدم اینجا یه مشت اراجیف نوشتم رفتم

/ 8 نظر / 2 بازدید
ایمان آرزه

سلام بزرگوار. به وبتون سر زدم، البته خیلی کوتاه و گذرا. زحمت زیادی کشیدید و با ذوق و استعداد هستید اما هنوز جا برای بهتر شدن وجود داره. اگر وقت داشتید و سلیقتون گرفت خوشحال می شم به دست نوشته های این حقیر سری بزنید و نظر زیباتون رو ثبت کنید. عزیز باشید.

سودابه

سلام مهم اینه که همسر قدر شناسی داری

آفرین

خیلی خوبه که همسرت هوای خونواده اش رو داره.این یعنی این که به اخلاقیات پایبنده و برای تو هم کم نمیذاره. بذار هر چقدر لازمه به دردشون بخوره که فردا روزی افسوس نخوره. قربونت که این قدر مهربونی

نگار

خوب چرا عمل نمیکنه ای بابا درکت میکنم من کلا بیشتر شبها تا صبح تنهام چون شوهرم شب کاره اما وفتی ادم مریض باشه خیلی سخته الته من از هیچی نمیترسم اگه فوقش خیلی مریض بشم زنگ میزنم 911 سر 2 ثانیه میان اما ایران که اینطور نیس راستی اینجا خیلی خبر از جنگه که امریکا میخواد بهونه کنه حمله کنه واین به من استرس بدی میده اونجا چه خبره مردم چی میگن ای کاش هیچوقت این اتفاق نیافته من که طاقت ندارم [ناراحت]

یلدا

خسته نباشی عزیزم...منم با این موضوع موافقم که باید خیلی حرفارو زد و تو نریخت... چقدر سکوت آخه؟؟!!!چقدر صبوری؟!!

سیندخت

تو اگه دلت می سوزه برای اینه که اینجور وقتا آدم به نفس عمل فکر میکنه به اینکه طرف بیماره... مشکلش هم حاده... نه اون کارایی که کرده... به هر حال همسرتم باید حق فرزندیشو به جا بیاره... کاش اینجور وقتا بری پیش خانوادت تا تنها نمونی

لیلی

سلام عزیزم ... خسته نباشی عجب حس ششم خفنییییی داری ها ایشالا که مادرشوهرت حالش خوب میشه ... فکرت راجع به اون قضیه ی پرستار خیلی خوب و منطقیه به نظر من تو هم با شوهرت برو خونه ی مادرش اینا ... ممکنه یکم معذب باشی ولی بالاخره پیش شوهرت باشی خیلی بهتره مواظب خودت باش