شب تنهایی

خب دیشب همسری ساعت 9 اومد خونه شام خورد و عشق ممنوع دیدیم

در همه این شرایط من یه آدم دیونه شده بودم ! برای خودمم عجیب بود چون همسری گفت حال مامانم خوبه!

ولی من اضطرابی داشتم وصف نا شدنی

دیدی گاهی دلت مدام شور میزنه طوری که عصبیت میکنه ؟ دقیقا همون طوری بودم ساعت 10:15 به همسری گفتم زنگ بزن حاله مامانتو بپرس

زنگ زد

خواهر شوهری گفت آمبولانس اومده !

شدت تپش قلبم زیاد شد اضطرابم الکی نبود قلبم گواه اشتباه بهم نمیده  . یاده زمانی افتادم که آمبولانس اومده بود و مامان بزرگم حالش بد بود

همسری بلند شد لباس پوشید که بره و من خواهش میکردم که منم ببرد دارم از از استرس میمیرم

نبردم

برای اولین بار شب موندم خونه

همسری میگفت بخواب ولی کو خواب تایه جا آروم میشستم همش فکرای بد میومد سراغم دسته خودم نبود

بلند شدم کله خونه رو دستمال کشیدم ! ساعت چنده یازده

رفتم تو دستشویی اونجا رم حسابی ضد عفونی کردم ! زنگ زدم همسری گفت بیمارستانن با آمبولانس برده بودنش بیمارستان مهر

دیگه حالم بدتر شد

باز یاده مامان بزرگم

سجاده پهن کردم گریه کردم دعا خوندم امن یجیب...

آروم شدم انقدر که احساس کردم الان همونجا خوابم میبره

دیگه خبری از اضطراب نبود 

رفتم تو تخت خوابم برد

الان بیمارستانه

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
setareh

salam omidvaram kheyli zud haleshun khub beshe

hamed

ایشالاهر چه زودتر خوب بشن [گل]

هلیا

ایشالا زودتر خوب شه.چرا عملش نمیکنن پس خیلی دل دارن به خدا

آفرین

درکت می کنم.پارسال دوم مهر جمعه بود و با این که فردا مدرسه ها باز می شد.،اما از صبح دلم خیلی شور میزد طوری که نتونستم سرپا واستم . اومدم دراز بکشم.حالا بگو کجا ؟کنار تلفن .همسرم همین بود و عصر بود که زنگ تلفن مرا از جا پراند.استرس من بیهوده نبود. الا بذکرالله تطمئن القلوب[گل]

مهدیس

اخه یه چیزی خوندم تو پستای قبلیت فکر کردم نی نی دار شدی گفتم بپرسم ببینم....[چشمک]

آرامیس

برای شما آرامش و برای مادرشوهر گرام سلامتی آرزو دارم

سودابه

عزیزم ایشالا حالشون زودتر خوب بشه. سعی کن خودتو آروم کنی.

سیندخت

عزیزم ایشالا که مشکلشون حل بشه و آرامش بهتون برگرده... بعضی وقتا تله پاتی به وجود میاد همینه دیگه... امیدوارم دیگه مسائل شیرین و خوب بیفته به دلت