آخر هفته یه مامان شاغل !

پنجشنبه همسری کلاس داشت و دخترک طبق معمول اساسی دنبال باباش گریه کرد

و منم بهش صبحانه دادم و آماده اش کردم گفتم الان باهم میریم ددر!

خب تا دید مانتو دارم میپوشم دیگه یادش رفت البته قبلشم یه خرابکاری کرد و کوله پشتی محبوب پدرشو که شسته بودم و آویزون صندلی کرده بودم ازش آویزون شد که بکشتش پایین و تا من بجنبم یکی از بنداش از درز در اومد البته فکر میکنم پوسیده شده بود که انقدر راحت درزش نخش شکافت خلاصه گذاشتمش تو کالسکه و دو ساعت و نیم با هم بیرون بودیم هم آفتاب بود و هم گرم نبود که بخواد اذیت شه البته برای منی که پیاده بودم و کالسکه رو هل میدادم و از پستی وبلندی رد میکردم گرم بود ولی باری خانم خانما نه با هم رفتیم پارک سر پیامبر  دخترک یکمی بچه ها رو نگاه کرد و بیسکوییت خورد و آب خورد بعد دوباره راهی شدیم از سبزی فروشی که از این پاک کرده ها به اصطلاح میفروشه که بازم خودت کلی باید پاک کنی سبزی دلمه ، خوردن و اسفناج و کوکو گرفتم برگشتیم سمت خونه دیگه تو راه برگشت دخترک خوابش برد تا رسیدیم خونه بیدار شد و شروع کرد گریه آخه گذاشتمش تو و رفتم کالسکه رو بیارم جلوی در پنجتا پله باید میاوردم بالا که شروع کرد جیغ و گریه و هر کاری کردم ناهارم نخورد و شروع کرد بازی رفت سراغ کشوهاش و همه رو ریخت وسط! و با لباساش بازی کردن و منم سبزی هام رو پهن کردم رو میز ناهار خوری و پاکشون کردم آخراش بودم که همسری اومد

دیگه تا سبزی رو بشورم و خورد کنم غروب بود حس یه مامان واقعی بهم دست داده بود! برای شب کوکو سبزی انداختم و برای فردا هم حبوبات خیس کردم آبگوشت بزارم شاید فرجی شد دخترک غذا خورد چون دوست داره

صبح جمعه بعد صبحانه با همسری رفتیم هایپر خرید داشتم کم ولی شد 98500!

ماست و پنیر و فلفل دلمه ای رنگی و بادمجون و خرما با سیب زمینی و پیاز ! همیییییییین! البته دروغ چرا دو بسته هم فیله سوخاری گرفتم! 

چه خبر گرونی!!!

بعد سریع اومدیم خونه و آبگوشتو ریختم تو زودپز و شروع کردم خونه رو مرتب کرد هم آبگوشت وبا سبزی خوردن خوردیم

شبم همسری میرزا قاسمی ببببببببببببببببببببببسیار خوش مزه درست کرد زدیم بر بدن سرویسها رو شست و یه کووووووووووووه لباس شسته شده رو تا کرد و جا بجا کرد ! و شهید شدیم خلاصه

منم مواد دلمه رو پختم که امروز پر کنم دیگه تو هفته وقت نمیشه که

بعد از ظهرم با همسری و دخترک رفتیم کنار دریاچه بستنی خوردیم سه تایی یه کیفی میداد دخترکم با ما میخورد الهی دورش بگردم و اومدیم خونه

امروزم برم ایشالله دلمه هام رو پر کنم بزارم بپزه برای اولین بار دارم میپزم

خوشحالم که تا چند روز سبزی خوردن داریم

راستی از هایپر باقالی پاک کرده و نخود فرنگی هم گرفتم که نخود ها رو پختم و بسته بندی کردم باقالی ها رم شستم و گذاشتم فریزر

اندازه یه ظرف یه بار مصرف 5-6 تومن ! می ارزید به اینکه وقت بزارم با این بچه بخوام تمیز کنم

حسابی کوزت شده بودم

آخر این هفته باید برم برای فریز که چند ماه دارم عقب میندازم

هفته آینده هم تولد دختریه عززززززززززززیزم باورم نمیشه همش تو حال هوای پارسالم چه روزهایی بود یادش بخیر یه پست مفصل مینویسم آخر هفته هم که واکسن داره گریهههههههههه( با تجربه ها واکسن یه سالگی چه طوریه سخته یا مثل واکسن های دیگه است ؟ همکارام میگن یه هفته بعد تب میکنه آره؟)

دیگه اینکه این هفته ایشاله بهترین هفته خوب خداست

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیندا

سلام خانومی . در مورد واکسن یک سالگی پرسیده بودی ، پسر من اسفند ماه 1 سالش تموم شد و باید بگم راحححححت ترین واکسنی که زده بود همین بود . بدون اغراق میگم واقعا اذیتش نکرد این واکسن . من بهش قبلش قطره استامینوفن داده بودم ولی اصلن نیازی نبودش . روی دستش هم زدند و فقط یه ذره صورتشو کج و کوله کرد و به من پر از استرس نگاه انداخت . بعدش دیگه هیچی

ریتا

خسته نباشید خانومی! من باقالی نمی پزم همش نخود پلو با شوید تازه و گوشت چرخکرده می پزم خیلی خوشمزه است..

یلدا

سلام دوستم به به میبینم که کارا رو روال افتاده و شمام مثل من تازه بعده یه سال تازه داری هم مادری میکنی هم خانومی..منم تازه گیا یکم یکمیا به کارام میرسم عزیز..پسر منم اسفند واکسن زد..میدونی که بچه با بچه طبعش متفاوته.. پسر من بعده یک هفته یا ده روز هی تب میکرد هی خوب میشد..دوباره تب دوباره خوب.. اما پسر خواهرم که 10روز از پسر من کوچیکتره اصلا انگار نه انگار..نه تب کرد نه اذیت.. ایشالا که دخمل طلا هم عین خواهرزاده ی من راحت باشه[قلب]

خواننده

ببخشیدا اما چه مطالب چرتی تو وبلاگت میذاری حتما خیلی بیکاری! وبلاگت بیشتر شبیه دفتر خاطراته! موفق و خوشبخت باشی...

آمارین

نه بابا چه خبره یه هفته بعد تب کنه. واکسن یک سالگی سبکه. تبش هم نهایتا همون یه شبه.

سودابه

فلفل جون راحت ترین واکسنه. اصلا تب نمیکنه و هیچیش هم نمیشه خدا رو شکر. برو با خیال راحت. حتی یه هفته بعد هم خدا رو شکر تب نکرد. دختر گلت رو ببوس.

محیا

آخی عزیزم خسته نباشی چه هفته پربرکتی چقدر کار انجام دادی تولد دختر نازت هم پیشاپیش مبارک خدا حفظش کنه واست[گل]

یه مادر

سلام دوست عزیز .من خواننده خاموش وبلاگت هستم [نیشخند] در مورد واکسن خیالت راحت خیلی راحته...دخترک من که بد واکسنه سر این واکسن یه هفته بعد تب خیلی خفیف داشت که با یه بار خوردن شربت استا حالش حوب شد .اصلا نگران واکسنش نباش فقظ تا دوازده روز بایدمواظب باشی شاید تب کنه ..و اگه بدنش دون دون قرمز زد زودی ببری دکتر همین واکسن هم به دستش میزنن ...

مموي عطربرنج

واكسن تب دندون در اوردن مسافرت با ه ني ني شيطون كلا همه شون تو سرنوشت مادراست... اخر هفته هات اروم و فلفلكي...فلفل جان!

ریتا

ما منتظر وقایع روز تولد هستیم. امیدوارم خیلی بهتون خوش بگذره[ماچ]