این مطلبو از تو وبلاگ ویولت عزیز برداشتم ، تو کامنتاش اصلان نوشته بود خیلی حالمو منقلب کرد با اجازه هر دوتاشون میخوام اینجا بنویسم :

ویولت جان ، جمعه رفته بودم دفتر سرکار ، یه کارگر ساختمانی عابر دید که دارم در رو باز میکنم ، جلو آمد و گفت آقا یه لیوان اب به من میدی؟ گفتم چرا که نه بیا تو ... رفتم از یخچال اب اوردم و دیدم دم در دوزانو نشسته و به من خیره شده ... گفتم چیه عمو ، شاخ درآوردم؟!؟ گفت نه موندم که چرا نترسیدی الان که تنهایی من بزنم یه بلایی سرت بیارم پولاتو ببرم. گفتم غصه نخور بابا جان پولای تو جیبم اگه روزی من باشه به دست تو نمیرسه ، اگه هم روزی تو باشه بخوام نخوام باید بدمشون به تو .... بعد همونطور که از قبل تصمیم داشتم یه کمکی بهش بکنم یه کم چربترش کردم و چندتا اسکناس گرفتم طرفش و گفتم ببین الان اینا میگن که روزی تو هستن بیا بگیرشون... باور کن انتظار داشتم بخنده و تعارف کنه و پولا رو بگیره و بره ولی دیدم نخیر زد زیر گریه ، اونم چه گریه ای ، ندیده بودم یه مرد قویهیکل سبیل کلفت اینجور گریه کنه ...


رفتم دست گذاشتم رو شونه اش گفتم چی شده پدر جان نبینم دلت اینقدر پر باشه .... دردسرت ندم بعد از تموم شدن گریه اش گفت که هفت تا بچه کوچیک داره و سه روزه هرچی سر چهارراه وایستاده کسی نبردتش سر کار ... پنجشنبه شب دیگه تو خونه هیچی نبوده بجز نون خشک ( نه نون مونده ، نون گاری نمکی ) که از همسایه اش گرفته با نصف شیشه نوشابه که پیدا کرده بوده و ترش شده بوده. این معجون رو بچه هاش میخورن و سه تاشون تا خود صبح گلاب به روتون میشن . خلاصه گفت که سرنماز صبح به خدا گفته خدایا امروز روزی من و این بچه ها رو هرجا قایم کردی بهم برسون والا میزنم یکی رو میکشم و یه بنده به بنده های توی جهنمت اضافه میشه بعد که سرگردان خیابونها بوده منو میبینه و اون حرفا رو میشنوه حسابی جا میخوره . الان هم که دارم اینا رو مینویسم یه بیل دستشه و داره به جای آدم کشی باغچه های دم در کارخونه رو زیر و رو میکنه و حسابی سرحاله .