Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
وقتی میرم خونه - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

هوا تقریبا دیگه خوب شده و آفتاب غروب صاف افتاده تو چشمم نمی تونم ببینم کدوم راننده داره بهم نگاه میکنه و دنباله مسافره کدوم نیست انقده خسته ام که خدا میدونه، خدارو شکر که در بوق و چراغ هم صرفه جویی میکنن، به یه پراید میگم میدون فاطمی جلوی پام میایسته ، عقب دوتا خانم نشستن ، درو باز میکنم خانم جلوی در یه خانم 50-55 سالست که یه میلی متر به کونش تکون میده و طوری که تکون نمی خوره و بر میگرده سره جاش یه عالمه پو*در لبا سشویی تو یه نایلون داره که حولش میده بین خودش و کنار دستیش ، یه ساکه گنده ام دستشه ، بهش میگم میشه لطف کنید یه کم تو تر برید ؟ میگه نه خب بشین دیگه ... میگم خب کجا بشینم در بسته نمیشه ، دوباره یه تکون به خودش میده که بیشتر بالاپایینه تا به سمت کنار بره .. دوباره میگم خانم جان در بسته نمیشه عزیزه من .. یه نگاه زیر چشم میکنه میگه خب من الان پیاده میشم یه کوچه دیگه درو نگه دار با دست .. دختره اون وریش پقی میزنه زیره خنده ...دیگه کفرم در اومده راننده ام که یه آقای پیره که فکر نکنم اصلا میشنید که چی داره پشت میگذره و اما با بدبختی خودم حولش دادم تو و خودمو جا کردم ولی دره باز بود نشون به اون نشون که تا خوده فاطمی هم تو ماشین بود .. فاطمی دوباره باید ماشین سوار میشدم هنوز مغزم داغه از برخورد اون خانم ، سوار یه پیکان میشم که پشتش خالیه میرم اون ته میشینم یه خانم با یه پسره 8 سالش کنار خیابونن مسیر رو میگن راننده ترمز میکنه وقتی میخوان سوار شن یه آقایی هم میدوه سمت ماشین میگه خانم شما دونفرید یا یه نفر خانمه میگه دو نفر خدارو شکر میکنم وگر نه  باز باید له میشدم .. یه خانم چادری بود اول بچش نشست بعد خودش .. وای خدایا انقده خانمه گنده بود که من فکر کردم پایه یه مرد قوی هیکله .. بچه که قشنگ اندازه من بود جای نشستنش بود نکه گشاد نشسته باشه ها نه خودش اون قدی بود !!!مادره هم با کمال خلاصی یه دفعه رفت تو چرت و باز شد بچشم پاشو گذاشته بود روی اون بلندی ماشینی که زیر پای اون عقب هست و هی ول میخورده با زانوش به پام فشار میاره .. نزدیکای سره کردستان بودیم که جوجوخان زنگ زد ... سلام و احوال کردیم اون از اونور قربون صدقم میرفت و من ... داشتم حرص میخوردم و زودی خداحافظی کردم ... به پسره گفتم خاله جان میشه پاتو بزاری این کنار و پاشو حول دادم پایین ... انگاری فنر داشت برگشت پاش بالا .. مادره هم که ولو و خواب بود .. هنوز آفتاب تو چشمم بود .. عینکمو از کیفم در آوردم و زدم بچهه دیگه برگشته بودو فقط منو نیگاه میکرد یه دفعه سرش رو دست مامانش چشاش بسته شد و اونم مثل مامانش وا شد خدایا دقیقا زانوش اندازه زانوی من بود ... توی این هوا هم مامانه شلوارک تنه پسره کرده بود !!! توی این هوای سرد!!!

| یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |