Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
برما چه گذشت - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

چهارشنبه جوجوخان يه جشن دهه ف*جر دعوت بود كه شب من همراه اون رفتم جشن و شام رفتيم نايب سهروردي خيلي خوش گذشت آخه خواهر جوجوخان هم بود و چون ديگه ساعت11:30 شب بود با جوجوخان رفتيم خونه اونا البته زنگ زدم و اجازه گرفتم و قبول كردند

جوجوخان خواهرش فردا صبحش كه يعني پنجشنبه وقت آرايشگاه داشت كه منم به اسرار جوجوخان كه تازه عروسي و.. رفتم آرايشگاه

و ظهر كه اومديم خونه يه دفعه بابا زنگ زد به گوشيم كه كجايي ؟ گفتم دارم ناهار ميخورم بعد گفت چرا با لي لي رفتي آرايشگاه مگه تو مسلمون نيستي چرا حرمت محرمو شكوندي .....

من ديگه داشتم شاخ در ميوردم كه بابام داره اين حرفارو ميزنه !!!!!

گفتم باشه ميام

ظهر همه خواب بودند خونه جوجوخان اينا كه بابا دوباره زنگ زد ( 40 دقيقه بعد ) كه جوجوخان جواب داد و گفت كه كجاست ؟ جوجوخان گفت داره نماز ميخونه

كه بابا شروع كرد به داد زدن كه چرا رفته آرايشگاه....

البته نا گفته نماند كه من در عرض اين 40 دقيقه فقط داشتم اشك ميريختم به خاطر برخورد بابام كه ظهر زنگ زد خب به هر حال از سنگ كه نيستم

نمي دونم چرا دوست دارند روزاي خوش زندگي رو خراب كنند

من هميشه ميگم ما آفريده شديم كه شاد باشيم و خوب باشيم

نمي دونم چرا همه عادت كردند كه زندگيرو زهرماره هم كنند

خلاصه كه هول هولي فقط باباي جوجوخان بيدار بود باهاش خداحافظي كردم و رفتم خونه كه وقتي رسيدم بابا خواب بود

جوجوخان خيلي بهش بر خورده بود ميگفت يعني من اختيار اينو ندارم كه به زنم بگم برو آرايشگاه دارند تو زندگيمون دخالت ميكنند و با تو بد رفتار كردند

و مامانمو برد تو ماشين و كلي با هم صحبت كردند

و وقتي اومديم بالا بابا منو برد تو اتاق و يه برخورد بدي كرد جلوي جوجوخان كه خدا ميدونه

اون داد ميزد من ميمردم

انقده يه قضيه پيشو پا افتاده بزرگ شد كه خدا ميدونه

من كه ميگم نظر مردم تو زندگيم بوده

خلاصه كلي اوقات تلخي داشتيم تا ديروز كه بابا منو برد برام كفش خريد

چون بوتام خراب شده بود

ولي خدا ميدونه چي ميخواد بشه

دل فلفل اندازه دنيا پر غصه است

دعا كنيد موقعيت منو آقاي همسر زودتر جور شه بريم خونه خودمون خسته شدم تكليفمون روشن نيست كه صاحب اختيار كيه؟

تورو به خدا هي نصيحت نكنيد كه خودم سياست نداشتم ...كه داشتم ولي روزگار قاطي پاتي شد خدا ميدونه اين اطرافيان چي ميخواين از جونم

| یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |