Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خونه تمیز و مرتبم آرزوست - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

سه شنبه خونه مثل بمب ترکیده و پر خاک بود! طوری که رو مخم بود در اینجور مواقعم چون واقعا دختری وقت نمیزاره که تمیزش کنم با دیدنه خونه حرص میخورم! و همش به همسری غر میزنم!!!!!!! خب ازش انتظار دارم کمک کنه اونم کمک میکنه ولی خب این بهم ریختگی ها داغونم میکنه!

چهار شنبه از بابا خواهش کردم بیاد و در آوردن تخت دختری به اتاق خودمون کمکمون کنه

خب دیگه تسلیم شدم دختری فعلا حالا حالا ها در اتاق ما موندگاره! چون تا صبح 60 بار بیدار میشه و اگر من شب بخوام شصت بار برم اتاقش و بیام این یعنی صبح جنازه ام میاد سرکار! به هر حال اتاقش جدا میشه انقدر بشه بگه نیاین تو اتاقم میخوام تنها باشم که حسرت این روزها رو بخورم و به خاطر همین تسلیم زندگی جدید شدم و پذیرفتم دخترک من از اون بچه هایی نیست که بشه راحت جداش کرد و زود ! و باید بهش فرصت بدم چون بیقرار میخوابه

و این زمینه ارثی داره هم برادر من و هم جناب همسر خان این مدلی میخوابیدن

خلاصه که بابا گفت باشه میام ولی نگفت کی !

ما هم دیدیم دخترک داره نق میزنه برای اینکه اعصاب جفتمون بهم نریزه و با هم جرقه نزنیم این وسط سر دخترک! برداشتیم بردیمش پارک! خب اینطوری تازه روحیه مونم بهتر میشد ولی خب یه افسردگی واقعی تو دلم بود چون تمام فکرم پیش خونه منفجر بود! حس خوبی نداشتم شاید به قول مامان ایراد از منه که دوست دارم همه جا با وجود بچه و شاغل بودن و دست تنها بودن تمیز باشه و برق بزنه مثل قبل! تا زمانی که دخترک راه نیفتاده بود و من خونه بودم میشد ولی الان اصلا امکانش نیست مگر اینکه هفته ای یه بار کارگر بگیرم که اونم مستلزم هزینه زیاد با توجه به پول آژانس هر روزه و پول مهد غیر ممکنه و اصلا به صرفه نیست و اینکه یه روز کامل گرفته میشه ! و دخترک شاید اذیت شه چون خونمونم بزرگ نیست

خلاصه تو پارک داشتم همش به این فکر میکردم که زنگ بزنم شرکت خدماتی برای فردا برام کارگر خانم بفرسته حداقل سرویسها رو میشوره و یه تی جارو میکنه خونه رو دیگه!

به خاطر خستگی فکرم زود هم تو پارک خسته شدم به همسری گفتم بسشه بریم خونه! مثل یه زن حوصله سر بر شده بودم ! دخترک حسابی تاپ بازی کرد سرسره سوار شد و کلللللللللللی خندید سوار ماشین که شدیم بابا زنگ زد گفت خونه اید بیام تخت و جابجا کنیم ؟ گفتم دختری رو بردیم پارک داریم بر میگردیم که متوجه شدم پشت دره !زبان

وای درو که باز کردم دلم میخواست آب بشم برم زیر زمین دوست نداشتم بابا خونه رو انقدر کثیف ببینه البته به نظر بابا اصلا اینطوری نبود و فقط چندتا اسباب بازی وسط بود ولی خودم احساس میکردم همه جا بهمه و همشم تو تصورم یکی از دوستای مامانم بود که خونش افتضاح بهم ریخته است همیشه !! البته اصلا با اون قابل مقایسه نبود ولی خب خودم همش یاداون میفتم ! اون حساب کن تمام حبوباتشم تو نایلون رو کابینتاست تا این حد ولی خدایی من تو کابینتهام درسته به خاطر اینکه همه وسایل به کابینت بالا منتقل شده ازدحام جمعیت داره ولی مرتبه مرتبه و همینطورم تمیزه !

ولی خب همش یاد اون طور خونه ها میفتادم و هیییییییییی عصبی میشدم خلاصه که بابا و همسری شروع کردن به انتقال تخت به اتاق خودمون و این باعث شد کل اتاقمون تمیز تمیز شه جارو دستمال بشه فرشش جمع شه و مرتب شه ! و همینطور اتاق دخترک همینطوری که بابا اینا در حال کار بودن منم در حال دختر داری و تمیز کاری و پختن یه غذای فوری به اسم املت با گوشت چرخ کرده و گوجه بودم! اول میز آرایشمم بردیم تو اتاق دخترک ولی بعد دیدم نه هم اون اتاق فضا گرفته و اتاق خودمون بی روح شده! هم به دلایل امنیتی که دخترک دائم سر کشو مجبوریم هر دوتا اتاقم داراشو ببنیدم ! و دوباره برگشت سر جاش و اتاق دخترک حسابی بازززززززززز شد ! و دخترک میتونه بره تا اون ته برای خودش حال کنه! و اینطوری شد که دوتا اتاق تمیز تمیز شد نیشخند

اونطوری که دلم میخواست

پنجشنبه هم با همسری ادامه تمیز کاری رو صبح انجام دادیم یه عالمه لباس شستم و جابجا کردم و اینچنین شد که بقیه خونه هم تمیز شد و منم لقب همسر جیغ جیغو از همسری گرفتم!

بعد از ناهار و خوابیدن و ادامه حرص خوردن از دست دخترک که هییییییییییییچی نمیخورد ! دخترک خوابید و وقتی بیدار شد همسری ما رو برد امام زاده صالح و من نذرام رو ادا کردم و بعد اومدیم خونه دخترک رو تعویض کردیم و رفتیم شهروند خرید کلییییییییی خورده خرید داشتم انجام شد و اومدیم خونه آهان صبحش تو تمیز کاریا ماکارونی هم دوتایی پخته بودیم ! فرداشم بامیه های خریداری شده از بازارچه دوست داشتنی تجریش رو پختم که خدا رو شکر دخترک بعد از یه هفته غذا خورد ! بعدهم خوابیدیم و بعد توفان شد دوباره ! و من خوشحال بودم که همسری لباسها رو هنوز پهن نکرده بوده!

الان خیلی پاهام درد میکنه و خسته ام چون دخترک به خاطر دندونش دیشب خوب نخوابید ولی خیلی خوشحالم و روحم سبکه به خاطر خونه تمیز و کارهای انجام شده البته دیشب باز قاطی کرده بودم چون دیدم خونه حسابی بهم ریخته است ! دلم میخواست امروز که میام سرکار همه چیز سر جاش باشه که آخر شب دوباره بعد خوابیدن دخترک انجام دادم و همه چیز خوب شد

| شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |