خطر از بیخ گوشش گذشت !

دارم باهمسری حرف میزنم

همسری ودخترک رو تختن 

دخترک دقیقا وسط تخته داره با لحاف باباش بازی میکنه

برمیگردم که بالشت رو از کف اتاق بر دارم

یه صدای یاخدا وبوم وگریه دخترک در عرض چند ثانیه 

برمیگردم اصلا نمیتونم تشخیص بدم چه خبر !

دخترک برعکس کف اتاقه دقیقا پشت سرم و کنار پاییه گهواره خودش

همسرم خم شده برش داره

فقط میتونم بزنم تو صورتم 

فرشته ها مراقبش بودن

من وهمسری هر دو به هوای هم ازش غافل شدیم 

یه عالمه کبود شد و هر دو گریه کردیم