Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
دست تنهایی - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

وقتی دخترم که 29 روزش بود رفتم آرایشگاه و شاهد خانمهای بسیار شیکی بودم که به گفته خودشان دوتا بچه زیر 5 سال داشتن! و داشت شاخام در میومد منی که دخترم تنها 29 روز دارد پیر شدم اینا چطوری اینن!؟

گفته بودم که یکی از همکارام با من همزمان زایمان کرد ؟ دخترش 10 روز بزرگتر از دخترک منه دو ماه که رو هم 100 گرمم وزن نگرفته دخترش! و این حتی دکترشم عوض نکرد! دکترش میگه مهم نیست!

حالا به قول همسری اگر من بودم به خاطر یه استفراغ دخترک شبانه روز گریه میکردم و از این دکتر به اون دکتر میرفتم یه لیست همسری اونروز نام برد بالغ بر 15 دکتر!

من و همسری تو ماه اول 7 تا شیر گرفتیم که به دخترک نیوفتاد و همینطوری مجبور شدیم بندازیمش دور! 

ولی این بیخیال فقط شیر ناکافیه خودشو میداد به بچه ! 

حالا دو هفته است که میره سرکار بچه رو گذاشته اونسر شهر خونه مادر شوهرش و خیلی راحت گفت شیرم خشک شد ( چرا چون حال نداشت بدوشه ) اما من یک و ماه و نیم تمام شبانه روز شیر دوشیدم اونم با حال نزار بعد زایمان اونم سزارین اونم دست تنها!

گفتم خب پس شیرخشک بگیر گفت دوتا گرفتم نخورد پول دور ریختن مادر شوهرم بهش فرنی و سوپ میده !‌توجه کنید حتی زحمت پخت اینا رو هم به خودش نمیده! 

حالا بگذریم که خودش سه تا خواهر داره که بچه دار نمیشن و مثل نمک بچه رو میلیسن ( یعنی یکی رو حتما داره که بعد ازظهرا که بچه حوصله اش سر میره باهاش بازی کنه و این به کاراش برسه )‌و خانواده شوهرم که از مادر شوهرمعلومه دیگه چه خبره ! یعنی رسما به خودش سخت نمیگذرونه تازه انتظار داره بچه اش مثل بچه من رشد کنه و اینا! 

اما من صبح ناشتا بلند میشم شیر میدم سرلاک دختری رو بهش میدم میخوره بعد جاشو عوض میکنم بعد سوپشو بار میزارم بعد شیشه هاشو میشورم شیشه هایی که برای شبشو و سوپ شبش و اینا تازه یادم میفته بابا ساعت داره 11 میشه من هنوز دو ساعت و نیمه صبحانه نخوردم صبحانه خورده و نخورده دخترک ده بار نق میزنه باید برم تا اتاق خوابشو بیام و دوباره تایم شیرشه شیرشو که میدم یکمی بازی میکنیم و باز حوصله اش سر میره بهش سوپی که آماده شده رو میدم دوباره جاشو عوض میکنم و سعی میکنم بخوابه در آغوشش میگیرم براش لالایی میخونم و دخترک به خواب میره مثل الان که خوابه تو این تایم وقت دارم خونه رو مرتب کنم لباسشویی بزنم ظرفشویی بزنم شام پزم ووووووووو الا آخر 

غروبم که آبمیوه بگیرم و دوباره سوپ بدم بخوره ( این سوپ خوردن ییییییه عالمه کار داره ها فکر نکنین کمه باید با گوشکوب برقی میکسش کنم ظرفای گوشکوب برقی رو بشورم بعد بریزم تو یه ظرف بدم بخوره  و کل هیکلشو با سوپ یکی کنه! البته الان چند روزه با شیشه میدم بهش چون تا رقیقه سخته خوردنش براش حتما هم باید توش شیرخشک بزنم وگرنه لب نمیزنه! - تازه آبمیوه گرفتنشم همینه یه هویج و یه سیب و رنده میکنم با تنظیف آبشو میگیرم و میریزم تو شیشه بخوره اینجا ببین چندتا ظرف کثیف میشه رنده یه پیش دستی یه پیاله و تنظیف و یه شیشه!) خلاصه ببین مردم اینطوری بچه برزگ میکنن که آخ نمیگن و مثل عروسک میچرخن کاملا واگذار میکنن مسئولتشو مثل خاله خودم !‌از قبلشم خوشگل تر شده اما من چی !‌نه میفهم شب کی نه صبح تازه الان پادشاهیمه بزار برم سر کار تمام این کارها امپیتری میشه تو شب! تازه اونوقت خانم خوشگله نوپا هم میشه 

البته یه عده هم که کمک ندارن پول دارن و کارگر هفته ای یکی دو بار میاد کل کاراشونو از شستن لباس و جابجا کردنش تا گردگیری و جارو پاروشونو انجام میده که خب من یکی فعلا ندارم که ماهی 300 به این قضیه اختصاص بدم 

همیشه دلم دوتا بچه میخواست ولی الان که میبینم واقعا هیچ کمکی ندارم میگم همین واقعا بسمه چی بشه مامانم یه دستی ازم بگیره البته اونم انقدر درگیر کار و دانشگاه و دوستاشو کارای خونه است که وقتش خیلی کمه باز تابستون بهتر بود 

همسری هم که شب میرسه خسته خسته خدا نگذره ازشون که ساعت کاری های تهران رو زیاد کردن با این ترافیک تا بیاد برسه دیگه له له دخترکم ازش بازی میخواد منم کمک بیچاره ! 

بله اینطوریه که یه سری ها بچه دار میشن شاد و سرحالن و تکون نمیخورن 

البته من تو تجربه ای که تو مامانم و خاله ام دیدم دیدم که اگر کسی ده سال اول بزرگ کردن بچه اش رو زحمت بکشه بعد که بچه بزرگ شه دیگه راحته چون خوب بچه بار آورده ولی یکی مثل خاله من که نه به خورد و خوراک بچه میرسید نه به تربیتش الان که بچه هاش بزرگ شدن هر روز براش یه داستان دارن ! دخترها متارکه میکنن میان سرش پسرش نه درسی خونده نه کاری رفته درست و حسابی اصلا زندگی ها داغونا! یه وضعی دختره زاییده انداخته سر این میره پی آرایشگاه و پاساژگردیش خلاصه که اینشالله بعد سختی راحتیست 

| سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ | ۳:٠٥ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |