Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
روزگار فلفلي - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

~~ اول از همه ميدونم يكي از آشناها داره وبمو ميخونه

ميشه نخوني آخه من اينجا حرفاي خصوصي و چيزاي تو دلمو مينويسم

و دوست ندارم هيچكس بدونه اينارو

ميشه نخوني ، مرسي ~~

زمين خوردن فلفلي:

خب خدارو شكر انگاري اون كسي كه مارو نفرين كرده بوده يكمي بي سواد تشريف داشتن و به جاي اينكه بگه الهي به زمين داغ بخوري ( كه من هنوز فلسفش رو متوجه نشدم ) گفته به زمين يخ بخوري

آقا جاتون خالي ( نه اصلانم جاتون خالي نبود) من با دوتا از دوستام داشتم ميرفتم كه ناگهان ديدم در هوا دارم پرواز ميكنم البت به شكم در هوا و به صورت بالانس و ... – جوجوخان هي من به شما ميگم منو نبر سيرك خب بد آموزي داره ديگه – و تازه در آن لحظه تير اندازي هم ميكردم – منظور پاشنيه بوت بدبختم بود كه در زمين و هوا معلق بود – حالا داشته باشيد اين دوستان گرامي به جاي اينكه مرا جمع كنند پاشنيه كفش محترمه را جمع ميكردند – خدايي تا اون سره خيابون قشنگ ديدم همه برگشتن نگام كردن

حالا داشته باشيد صحنه بعد از زمين خوردن رو به فاصله سه دقيقه ، كه بنده همراه با يك عدد پاشنه به دست و به صورت چپر چلاقي راه ميرفتم ، هيم ميگفتم الان اون بنده خداهايي كه منو ميبينن ميگن حيوني چه خشگله آخي نازي بنده خدا ناقصه

حالا قرار بود كه با دوستانم از اين دسرهاي پاندورا تو ميدان فاطمي به عنوان شيريني ازدواجم بخرم ( خب آخه دوستان خاصم بودن دوسمشون داشتم يه دنيا) با اون حالت رفتم تو شيريني فروشي

بعد از اون قشنگ ترش اينه كه من يه كفش تابستوني روي باز دارم تو شركت كه خيلي ام عروسكي و گيگيليه ، حالا اومدم اينجا اون كفش رو با جوراب زمستاني رنگيه آبي زرد صورتيم پوشيدم

تا نامه رسونمون ببره كفشمو درست كنه

ايني كه تعريف كردم براي هفته قبل بود ولي چون گشنگ بود و بايد تعريف ميكردم گفتم

و اما ديروز فلفلي :

بعدازظهر به دلايل دلتنگي فراوان براي چرخنه زدن با يه پسر جيگر به اسم جوجوخان رفتيم ددر بازي البته من تا 5 شركت بودم و فقط وقت كرديم خودمونو تو اين ترافيك برسونيم به پيتزا در –ب – در در خيابون شريعتي و بعد خوردن يك عدد پيتزاي گگگگگگگگنده همراه سالاد و سيبزميني و نوشابه ( ميدونم همش ضرره خب هوسانه بود ديگه )

بعدم به دليل داشتن ميهمان اومديم خونه ما

كه ماميم تنها نباشند

******

همسره مهربونم اينو مينويسم تا شكر گزاري كرده باشم

وقتي كه در جمعي هستيم ديگه احساس خلع يه چيزي رو نمي كنم

انگار قسمتي ازم پر شده

مثل اونايي كه يه دماغ گنده دارن بعد ميبرنش ( گشنج گفتم ميبرنش ) بعد احساس خوبي دارن و ديگه اون رنجرو نمي برن ، حالا من دقيقا اينطوري شده بودم وقتي ديشب كنارم نشسته بودي

اينو نوشتم تا يادم نره كه چقده قبلا دلم ميخواست كنارم باشي در ميهماني ها و چقده بغض ميكردم كه نمي تونم كنارم داشته باشمت يا دربارت حرف بزنم

اينو نوشتم كه شكر كنم خدا رو

اينو نوشتم كه بدوني وقتي ميبينم شيشدنگه حواست بهمه چقده كيف ميده وقتي ميبينم هموني هستي كه ميخوام چقده از لحاظ روحي ار ضام ميكني مرسي وقتي ...

خدايا همه رو به بهترين شكل به آرزوهاشون برسون

خدايا شكرت ميكنم كه خيلي وقتا به حرفم گوش ندادي و گذاشتي من بندگيمو حفظ كنم و بهت دستور ندم چون بنده هميشه پايين تر از خداشه و من حاليم نبود كه تو صلاحمو ميخواي

خدايا به چيزي كه طاقت ندارم امتحانم نكن

*****

واي خدا گفتن دوباره ميخواد هوا خراب شه

| سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |