Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خاطرات زایمان سه - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

 

با احساس خفگی و شنیدن صداهای نامفهوم متوجه شدم دارم بهوش میام ( من همیشه وقتی میخوام از بیهوشی در بیام فوری هرچی بهم وصل کردن میکنم ! و احساس خفگی میکنم با ماسک اکسیژنو میکنم! ) ماسک اکسیژنو از صورتم برداشتم و اینجا برعکس بیمارستان لاله که فوری دوباره ماسک رو رو صورتم گذاشتن و یکی تو ریکاوری پیشم بود هیچ کس هیچی نگفت! هرچی زور داشتم جمع کردم تو دهنم و گفتم دخترم سالمه؟ از دور صدای دوتا خانم میومد که داشتن حرف میزدن فکر کنم انقدر نامفهوم گفتم که متوجه نشدن بهم جواب بدن بلندتر سعی کردم بگم یکیشون گفت بله سالمه اونیکی هم گفت سالم هست بگو چقدر هم خوشگله اونیکی هم گفت خب خودشم قشنگه شبیه خودشه اینجا بود که یه نفس راحت کشیدم از خداکه پنهون نیست از شما چه پنهون ته دلم اول که دلم میخواست سالم باشه بعد دلم میخواست چون دختر خوشگل باشه ! بعد شروع کردم باز تند تند دعا میکردم همه اون کسایی که سپرده بودن مامان و همسرمم از راسش بودن بعد نمیدونم چرا هرچی تلاش میکردم هیچ جا واضح نمیشد ! برعکس بیهوشی قبلیم که تند تند همه جا واضح میشد! متوجه شدم دوتا خانم دیگه هم هستن که جراحی شدن چون داشتن ناله میکردن یه آقا هم بود ! که پرستارا مشغول اون بودن البته یه پرده بینمون بود اینو آخر سر دیدم و این برام خیلی عجیب بود مرد هی ناله میکرد و این خانم پرستارا هم هی میگفتن آقا اینطوری نکن آقای فلانی این طوری نکن حالا نمیدونم چیکار میکرد تو بهوش اومدن! همش منتظر دکتر بیهوشی بودم که بیاد چکم کنه بعد بفرستتم به بخش که خبری نبود ! یه پرستار اومد بالا سرم و گفت تو چرا اصلا ناله نمیکنی چه مظلومی! یکمی میتونستم درو برم رو تشخیص بدم کنار اتاق بودم رو یه تخت خیلی بلند به پرستاره که داشت تو اتاق دور میزد گفتم ببخشید ساعت چنده گفت یازده و نیم ! گفتم یعنی من دوساعت و نیم بیهوشم! وای الان مامانم اینا نگرانن گفت نترس کسی نگران نیست ! یهویی دونفر شروع کردن به هل دادن تخت و گفتن میریم بخش و این درحالی بود که من همه جارو داشتم تار میدیدم ولی واقعا میگم از درد زیاد اصلا خبری نبود یه درد خفیف بود و یه حس جالب که الان شکمم سبک شده و نی نی رو در آوردن بردنم دوباره از روی اون پنجره یه آقا و خانم بلندم کردن گذاشتن رو اونیکی تخت و بردنم تو بخش وارد اتاق که شدم بابا و مامان و داداشم و همسرم و دخترم منتظرم بودن سلام دادم بهیارها گفتن همه بیرون بابا اینا رفتن مامانم نشسته بود آقاهه گفت خانم شما هم برید بیرون که گفتم نه مامانم نمیتونه این درحال ناله بودا هنوز حالم جانبود بهیارم گفت آره این خانم باشن ظاهرا من نبودم اومده بودن با مامان حرف زده بودن شرایط مامان رو میدونستم متوجه شدم دخترم بغل مامانمه گفتم مامان سالمه گفت آره ماشاله خیلی خوشگل ولی کوچولوه بعد منو که داشتن جابجا میکردن آخه و اوخم دراومد که مامان شروع کرد گریه کردن حسابی از درد من خیلی لحظه خاصی بود صدای گریه دخترم اومد هنوز تار میدیدم مامان گفت میخوای دخترتو ببینی گفتم نمیتونم همه جا هنوز تاره و این برام عجیب بود چرا نذاشتن بهوش کامل بیام بعد ببرنم بخش که بعد متوجه شدم یعنی خانم دکتر گفت اول بهوش اومده بودم بعد بهم خواب آور زده بودن و مرفین که درد نکشم وقتی شکممو فشار میدن خلاصه یه نیم ساعتی گذشت تا به خودم بیام و همسری دخترمو داد بغلم اللللللللهی چقدر مو داشت تا ابروش مو بود اصلا دماغ و دهنش شبیه نوزادای دیگه باد کرده نبود و البته خخخخخییلی کوچولو بود 2820 بود وزنش الهی باورم نمیشد این موجود زیبا تو شکمم بود

ادامه دارد..

| شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |