Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خاطرات زایمان یک - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

روز 28 اردیبهشت ساعت 4 وقت دکتر داشتم یه هفته هم بود دردای پراکنده داشتم و هر شب میترسیدم که نکنه دردا بیاد سراغم بخصوص که دکتر خودمم یه ده روزی ایران نبود

شنبه 28 اردیبهشت نزاشتم همسری بره سرکار چون میترسیدم تنهایی دردم بگیره البته بیشتر همسرم نگران بود

خلاصه اون روز رفتم دکتر و با بررسی های دکتر و انتخاب خودمون روز دوشنبه سی اردیبهشت رو برای زایمان انتخاب کردیم چون همسری سی و یکم امتحان داشت و ما دوست داشتیم که دخترم اردیبهشتی باشه چون من خردادی هستم و همسری فروردین

روز 29 اردیبهشت صبح با همسری رفتیم آزمایش خون دادم تو بیمارستان و تشکیل پرونده دادم و نوار قلب گرفتن و مشاور داخلی گرفتم بعدش رفتم آرایشگاه همراه مامانم و چون نمیتونستم موهام رو رنگ کنم یه بافت رو موهام زدم که جلوی موهام تو بیمارستان اذیت نکنه بعد با مامان نهار خوردیم و من به کارای خونه رسیدم کلی کار داشتم تمومی نداشت ! لباسها رو شستم و جابجا کردم که همسری لباس کم نیاره خونه رو تمیز کردم

شب با کلی حسهای متفاوت خوابیدم از اینک آخرین شبی هست که دو نفری هستیم و از فردا با یه مسئولیت بزرگ یه کوچولو دارم تو خواب وبیدار بودم صبح ساعت 5:45 بیدار شدم باید زود میرفتیم بیمارستان تابخش یک بتونم اتاق بگیرم

بلند شدم برای همسری چایی گذاشتم تا همسری یه صبحانه بخوره آخه میدونستم حتما وقت نمیکنه صبحانه بخوره ساعت 6:30  از خونه راه افتادیم تو اتوبان یه گشت پشتیبانی با چراغ گردون افتاده بود جلومون کلی با همسری خندیدیم که با گشت پشتیبانی و اسکرد دخترمون میخواد دنیا بیاد !

رسیدیم بیمارستان تو پذیرش یه خانواده هم اومده بودن که خانم میخواست زایمان کنه

پذیرش شدم دستم رو دستبند بستن و یه خانم اومد دنبالمون که بریم بخش تو لابی چندتا عکس انداختم و با همسری رفتیم بالا بخش یک اتاق انتهای راهرو اتاق شیکی بود و در برابر بخش های دیگه بیمارستان صارم عاااااااااالی بود هم پرسنلش هم اتاقاش اصلا با بخشهای قبلی که خوابیدم قابل مقایسه نبود باز با همسری عکس گرفتیم و بهیار اومد لباس تنم کرد و باز منتظر موندیم

مامان اینا زنگ زدن که تو لابی هستن و من گفتم بیاین بالا این بخش کاری ندارن هر ساعت بیاین

بابا و مامان اومدن بالا و بابا کلی فیلم گرفت ساعت شده بود هشت و نیم که خانم دکتر اومد و گفت که ببرنم اتاق عمل

با ویلچر اومدن دنبالم و با همسری راهی اتاق عمل شدیم با همسری خداحافظی کردم و رفتم داخل از یه پنجره ! از رو تخت دادنم رویه تخت دیگه که تخته جکش خراب بود کم مونده بود بیفتم! که آقاهه که تخت رو میکشید گرفتم دوباره برگردوندنم رو تخت قبلی تاتخت جدید بیارن و جابجام کنن! بعد بردنم تو یه اتاقی که من به خاطر شکمم نمیتونستم زیر پامو ببینم که چه خبر! طاق باز خوابیدنم دیگه داشت اذیتم میکرد هیچکس نبود که بیاد ببینه من اونجام! آخر سر یه پرستار اومد برام آنژیو کت وصل کرد و بردنم اتاق عمل

تو اتاق عمل سه تا پرستار بودن که یکشون انگار تازه وارد و کار آموز بود که میخواست برام سوند وصل کنه یا خدا! که جیغمو در آورد آخر اونیکی که دید این بلد نیست اومد خودش دست به کار شد یه عالمه هم نمیدونم چی بود که خیلی یخ بود یه مایعی رو رویختن روم منم همینطوری داشتم آیه الکرسی میخوندم و دعا میکردم .. ادامه دارد

| شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |