این شبها همش تنها رفتم به رختخواب چیزی که خیلی ازش بیزارم

شوشو دو ماه بود بهانه نماز خوندن داشت و حالا که نذرش تموم شده بازم شب به بهانه تلویزیون و کامپیوتر دوساعت بعد من میاد خب منم خیلی تو این روزها از لحاظ روحی خرابم و بهش احتیاج دارم با حس بدی به خواب میرم اعتراض کردم ولی خب چه فایده

دوباره پای جاری دومی به خونه و زندگی مادر شوهر باز شده و با پررویی تمام دوباره دورو بر ماهم میاد! اگر محلش ندم اینا یادشون نیست که اون چه غلطهایی کرده میخوان بگن اون خوب بود اومد تو محل نذاشتی

خدایاااااااااااا دوباره همشون رفتارشون عوض شده حتی شوهرم تمام خانواده اش !

البته به جز خواهر شوهرم تا حدی که اونم علتش رو میدونم چرا روش تاثیر نداشته!

خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم که به خاطر کارهایی که میکنه و میدونم داره انجام میده نفرینش نکنم دیگه دارم واگذارش میکنم به خدا میدونم از جای دیگه میخوره ولی از اینکه دوباره از ریز جریانات زندگیمون باخبر میشه و به همه میگه که نابودمون کنه ناراحتم هیچ جوره هم نمیشه جلوشو گرفت چون مادرشوهرم همه چیز رومیگه بهش خب مگه میشه شوهر منم به برادرش که آب خوردنشم به مامانش میگه !‌با وجودی که میدونه به این آدم میگن کاراشو نگه اصلا شدنی نیست چون همه کار رو باهم انجام میدن

نمیدونم چی کار کنم ولی کاملا از چشم افتادنم رو حس میکنم اصلا اینطوری نیست که بگین نامحسوس و شاید به نظرت میاد و اینا کاملا مشهوده کارایی که انجام میشه به خدا

بچه ها دلم خیلی پر همیشه از زندگی خاله زنکی و آدمهای خاله زنک دوری میکردم صاف افتادم تو خانواده ای که همه کاراشون همینطوریه

رفتارهای خانوادش اصلا و ابدا برام مهم نیست ولی همسرم...!

چی بگم فقط میتونم بهتون بگم دعام کنید تا بازم این آدم گورشو گم کنه و بره از زندگیم