Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
فقط جهت ثبت در تاریخ - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

خب  حالا که ماجرا در حال تموم شدن هستش میخوام تعریف کنم

اون هفته ای که آزمایش دادم  جواب آزمایشم مثبت بود خیلی خوشحال بودم ولی نمیدونم یه چیزی ته دلم بهم ندا میداد که امیدوار نباشم

لکه بینی ادامه داشت زنگ زدم به دکترم به صورت اورژانسی دیدتم خیلی خوشحال شده بود

بهم دارو داد گفت میری خونه استراحت مطلق داری تا دو روز دیگه دوباره آزمایش بده آزمایشت باید عددش حداقل دوبرابر بشه

دو روز خونه بودم البته استرس سرکارمم داشتم چی بگم خیلی کار زیاد بود و همکارمم که هیچوقت نیست

موندم خونه حالم خیلی بد بود سرگیجه شدید داشتم

دو روز بعد رفتم آزمایش دادم  عددم یک برابر و نیم شده بود نه دوبرابر هیچ کس نمیتونه حال منو همسری رو تو اون لحظه حس کنه

رفتیم دوباره دکتر گفت این نشون میده داره سقط میشه و نمیشه نگهش داشت اگه به زور نگهش داریم چندماه دیگه از بین میره پس زندگی عادیتو داشته باش تا بیفته

اگرم نیفتاد دوباره آزمایش بده اگر عددت رفت بالا باید بری سونو بدی (چون اون روز که ازم آزمایش گرفت گفت با این عدد یعنی تو توی هفته پنجم هستی ولی هیچی من تو رحمت نمیبینم )بعد اگر سونوگرافی هم چیزی ندید بهت آمپول میدم که باز شه

که خدا رو شکر پنجشنبه دیگه از وضعیتم معلوم بود که تموم شد

خیلی حالم بد شده بود طوری که همسری منو برد خونه مامان اینا داشتم تو راهرو میفتادم خلاصه که مامان بهم رسید دوروز کلا خوابیدم و بعد دیگه شنبه رفتم سرکار خیلی سخت بود با اون کمر درد خیلی حالم بد بود وقتی میرسیدیم خونه همسری خیلی زحمت میکشید و خداوکیلی نمیزاشت دست به سیاه و سفید بزنم میخوابیدم و فقط میرفتم غذا میخوردم و دوباره میخوابیدم

روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم ولی خوب سیلیی از خدا خوردم

خدابهم ثابت کرد چیزی رو که من نخوام تو اگه با دارو و دوا و دکتر خبره درستش کنی بازم منم که صلاح میدونم کی تو بچه دار شی الان صلاح نمیدونستم

ببخشم خدا من راضی ام به رضای تو

این روزها فهمیدم همراهم همراه , خیلی کمکم کرد خیلی مراقبم بود

مامانمم خیلی رسیدگی بهم کرد و منم دختر خوبی بودم حرفهاش رو گوش دادم و این بود سرنوشت نی نی اول ما که 6 هفته و نیم بیشتر عمر نکرد!

جالبه روزی که افتاد ویارامم دیگه از بین رفت! من همش دوست داشتم چیزهای شیرین بخورم و به محض اینکه یه چیز ترش میدیدمم حالم بد میشد بدنمم خیلی داغ بود اصلا هلاک بودم از گرما ولی دقیقا همون روز از بین رفت!

الانم شرایطم دو روز بهتر شده ولی بازم باید آزمایش بدم البته یه بار دیگه هم دادم که عددم اومده بود پایین ولی خانم دکتر گفت باید آزمایشت باید 0 بشه

خب اینم یه تجربه بود دیگه

خیلی دعام کنید ممنون

| پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |