Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
همسر خوبم - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

من یه یک هفته ای هست که به نت دسترسی نداشتم

راستیتش از پنجشنبه که مسافرت بودم  و این خیلی برای روحیم خوب بود

وای روزای قبل مسافرتم انقدر بدو بدوداشت که نگو

ما سبزی هامونو میدیم به یه خانمی پاک میکنه و میشوره و سرخ میکنه الان چند ساله . این که میگم چند سال یعنی خیلی سال من شاید یه بار یا دوبار یاد دارم که مامانم یه عالمه سبزی بگیره و پاک کنه همیشه این خانم انجام میداد براش

در اصل مادر این خانم برای مادر بزرگ و پدر بزرگم اینا و دایی ها و خاله های مامانم کار میکرده و حالا دخترش برای نسل های بعدی فوق العاده قابل اعتماد و تمیزه

انگاری یه نسبت دوری هم با دایی مامانم داره یعنی با خانم دایی مامانم

اما انقدر تو خانواده مامان اینا بودن که مامانم اینا به مادر خاله میگفتن و ماها ( یعنی ما نوه های مامان بزرگم و نوه های خاله های مامانم ) به دخترش خاله میگیم!

بگذریم القصه این که یه چند ماهی بود که من و مامانم سبزی هامون تموم شده بود ودربه در دنبال این خانم که برامون سبزی بگیره اینم هی بهونه های مختلف میاورد

هی مامان دو کیلو دو کیلو سبزی میگرفت و از نجاتمون میداد باعث میشد معطل نمونیم یه بارم که از بیرون از این خرد شده ها گرفتم که گفتم چه وضعیتی داشت یادتونه؟  بعدم که کلی هم طعمش فرق میکرد چون اندازه هاش با برای ما فرق میکرد خلاصه تا اینکه یکی از دخترخاله های مامانم متوجه  شده بود که شوهر این خانم که معتاد به شیشه هم هست از زندان آزاد شده و خونه است این بنده خدا رو هم زندانی کرده و کلی به این خانم تهمت میزنه که من نبودم معلوم نیست تو چه کارها که نکردی! دیگه کسی نیست بگه آخه بیشعور کسی اگه کاره ای بود که الان موقعیتش خیلی بهتر از این حرفها بود یک . دوم اینکه دیگه انقدر درامد داشت که از کار زیاد برای مردم دستاش اینطوری نمیشد

چون مثلا خب این خانمه که نداشته 100 هزار تومن یا 200 هزار تومن پول بده به سبزی فروش میرفته سبزی هارو از سبزی فروشی امانت میگرفته پاک میکرده تحویل ماها میداده بعد ما می رفتیم پولشو که میدادیم با سبزی فروش تسویه میکرده سبزی فروش هم از خداش بوده یه مشتری اینطوری داشته خب و قابل اعتماد که حتما تا سه روز بعد پولو میداده

خب ما نمیتونیم یه بار از شمال غرب تهران بریم تا خیابون دماوند پول بهش بدیم بعد بریم سبزی تحویل بگیریم

خلاصه که این شوهره گفته تو یه صنمی با این سبزی فروشی ها داری!!!!!!!!ای بیشعور

یعنی بعضی وقتها دلم میخواد اینطور آدمها رو فقط خفه کنم

خانومه هم ترجیح داده بوده که کار نکنه تا این مردک هم بهش حرف نزنه قسم میخورده اگه کمک های مالی دخترخاله مامانم نبوده حتما از گرسنگی مرده بودن افسوستا

خلاصه که به هر حال هفته قبل این خانم تونست برای ما سبزی بگیره و کاراش رو انجام بده و گفت سه شنبه بیاین ببرین بعد گفت آماده نیست چهارشنبه بیاید ببرید !

منم سه شنبه و چهارشنبه حسابی سرم تو شرکت شلوغ بود و خسته بودم

چهارشنبه ظهر بود و ما برای فردا تصمیم به یه سفر چهار و پنج روز داشتیم و بلیط و همه چیز رو گرفته بودیم که گفتم خب سبزی ها رو میگیرم جابجا میکنم با خیال راحت فردا هم وسایل جمع میکنم و آرایشگاه میرم ( چون شرایط خیلی بد بود!) بعد حرکت میکنیم که یهو تلفنم به صدا در اومد دیدم همسر جان هستن و  میگن که مادر گرامی ام رفته خونه دایی جانم از دوشنبه اونجا هستن حالا دایی زنگ زده میگه شما هم امشب بیاین!!!!!!!!!

یعنی فک کن بدون برنامه بدون در نظر گرفتن اینکه ما کارمندیم از دوشنبه و حتی قبل تر هم برنامه رو میدونستن نکرده بودن زودتر بگن!

نمیگن بابا این کارمند همه زندگیش برنامه داره

اول گفتم میریم بعد گفتم امکان نداره چطوری بریم بهشون بگو نمیایم اگرم حال داشتیم نهایت بعد از شام میریم دیگه

 همسری زنگ زد به باباش و گفت که ما امشب نمیرسیم بیایم فلفل سبزی سفارش داده باید بریم کاراش رو بکنیم فردا با برادرشوهر اینا میایم و بابا و مامانش اصلا به زن دایی همسری نگفته بودن و اون بنده خدا هم تا ساعت 9 شب منتظر ما بوده!!!!!!!!!!!

سبزی ها رو نصف و نیمه تحویل گرفتیم و آوردیم خونه

وقت برگشت زنگ زدم به آرایشگرم ساعت 6 و نیم بود فکر نمیکردم باشه که گفت هستم بیا بعد سریع رفتم از آرایشگاه دم دستی و باحال استفاده کردم و ترگل و برگل اومدم خونه ساعت شده بود 7

رفتم سراغ سبزی ها و دیدم ای دل غافل این که خوب سرخ نشده !!!!! خدایا دیگه حال و روز ما زن و شوهر دیدن داشت با چهارتا قابلمه داشتیم سبزی سرخ میکردیم اونم 40 کیلو سبزی!!!!!!!!!!!! یعنی برای اولین بار تو عمرم  خدایی همسری کلی کمکم کرد وگرنه تلف شده بودم!

بعد که خنک شد بسته بندی کردم تازه برای همسری قورمه سبزی هم بار کردم!!

یعنی ساعت 10 رسما هر دو جسد شده بودیم!

حساب کن کار سخت اداره بعدم هم رفتن تو ترافیک تاخیابون دماوند و معطلی تا خانم کارها رو تحویل بده و بعد هم اینهمه کار

صبح ساعت 8 بیدار شدم رفتم سراغ چمدون یه لیست تهیه کرده بودم تا وسایل یادم نره چون هول هولی بود

همسری هم صبحانه رو آماده کرد خوردیم دوش گرفتیم و آماده شدیم ساعت 10 رفتیم سمت خونه دایی همسری و همسری گفت نگو میخوای بریم مسافرت مثل خودشون , ولی من گفتم نه من میگم 20 تومن نهایت میخوایم سوغات بگیریم من شعور خودم رو نشون میدم هم جلوی زن داییش ( که اون بار خرابم کردن ) و هم جلوی برادر شوهر بزرگه

خلاصه گفتم و مورد تعجب و استقبال مادر شوهر قرار گرفت البته گفتم تا جاری ها نیومدن میگم چون دوست ندارم اون انسانهای بوق متوجه بشن! خب همراه های قدیمی وبلاگم خوب میدونن چیا که نکشیدم از دستشون البته خدا جای حق و جبران میکنه براشون

وای خدایا بعد از چند وقت با جاری دومی میخواستم یه مهمونی برم یعنی رسما تا قلبم تو دهنم بود و هی آیه الکرسی میخونم و هی خودمو به خدا میسپردم

همش به همسری میگفتم هوام رو داشته باش خواهش میکنم اونجا فقط بعد از خدا تورو  دارم

که از اونجایی که خدا جای حقه زن و شوهر با هم دعواشون شده بود و هر کدوم زنگ زدن یه بهونه آوردن برای نیومدن! و رسوا شدن

و به هر حال ساعت 4 بعد از ظهر اومدن که ما دیگه نیم ساعت بعدش خدا حافظی کردیم و راهی شدیم و خدا رو هزار مرتبه شکر خدا مشغول خودشون کرد

راستی همسری هم انقدر خوب ازم طرفداری کرد جاری یه متلک انداخت که یعنی خوشم میاد چقدر پررو ان

اما همسری انقدر قشنگ جوابشو داد که جیگرم حال اومد

همین جا از همسری تشکر میکنم ممنون همسر گلم ممنون

واقعا تو اون شرایط خیلی کمکم کردی و هم روز قبلش

اگر اوایل زندگیمون بود که زیاد شناختی نسبت به زندگی مشترک نداشتیم با این شرایط قاطی باطی شاید صدبار با هم دعوا میکردیم و عصبی میشدیم ولی اینبار با در کنار هم بودن حسابی از پس همه چیز بر اومدیم وبا عشق همه چیز رو مدیریت کردیم  و تونستیم با هم به همه کارمون برسیم

ممنون همسرم که انقدر مرد شدی

 

| سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |