Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
انا فتحنا لک فتحا مبينا - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

بيان تو كه خبراي خوبيه

داري داري دان داري داري داري دان ..ديرادا داران ديراديراديراراران

بادابادا مبارك  بادا ايشالله مبارك بادا

كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله

دست به زلفاش نزنديد مرواري رنگه بله

بادا مبارك بادا ايشالله مبارك بادا

اين حياط اون حياط ميپاچن نقل و نبات

اين حياط اون حياط ميپاچن نقل و نبات

بادا مبارك بادا ايشالله مبارك بادا

اره اره دوستت داره

 

توجه         توجه

 اونايي كه قلب ضعيف دارن

اونايي كه مشكلات عصاب و روان دارند

نيان تو

 

ما عقد كرديم

الان من فلفل بانو رسما شرعا ئورفا .... همسر آقاي جوجوخان عزيز شدم

ديد به هم رسيديدم

و

عروس و داماد در برف http://www.img.ifolder.ir/public/ecc3d6a3ab.jpg

حلقه هامون http://www.img.ifolder.ir/public/ec21d02dae.jpg

اما گزارش لحظه به لحظه واقعه:

پنج شنبه 6/10/86 ساعت 7 شب

جوجوخان همراه خانواده اومدن خونمون براي مذاكره و بله برون اوليه

خيلي همه تا قبل اومدنشونم ناراضي بودن ولي به لطف خدا ساعت 8:55 دقيقه من شيريني رو باز كرده بودم و داشتم توزيع ميكردم كه همه برام دست زدن و گفتن الهي به پاي هم پير بشن

البته تو اون جلسه اصلا مامانه جوجوخان خوب حرف نزد ولي خب سيده ديگه بايد باهاش مدارا كرد مثل مامان خودمه گاهي شعله آتيشش ميره بالا

و بعدم قرار شد يه عقد محضري بكنيم تابعد

كه قرار شد مامانه جوجوخان برن و ساعت ببينن تا بعد به ما اطلاع بدن تا همراه خانواده بيان براي اون بله برون نامزدنگيه

***********

همه چي در تشويشو بلاتكليفي پيش ميرفت تا يكشنبه 9/10/86 قرار شد ما كارهامونو انجام بديم تا پنج شنبه بيان بله برون رسمي و قرار مدار عقد

هي حرص هي استرس بهم وارد شده كه ديگه ديوانم كردند

***********

1010/86 رفتيم خريد طلا

سه ساعت مرخصي گرفتم ، مامان ها ساعت 1 اومدن شركت و باهم عازم بازارشديم

( همش فكر ميكردم چقدر چندش آوره آدم با چند نفر ديگه بره خريد  بخصوص كه براي مامان منم كه مريض احواله سخته هيچ ، نه خاله عزيزي داشتم نه خواهر دارم كه ببرم )، حالايه مشكل ديگه بود كه اونم مرخصي بود و گفتن علتش به رئيسم كه زحمت اين كارم داداش جوجوخان كشيدن

ساعت 1:20 راه افتاديم بسوي بازار البته با آژانس ، جوجوخان از استرسي كه من داشتم و يه راست يه سيم رابط وصل كردم و به اون منتقل كردم رفته بود تو بدن اون نتونست ناهار بخوره ولي من يه ناهار توپ زدم شركت جوجه چيني داشت كه زدم تو رگ و بعد مامانا اومدنو راه افتاديم

و به راحتيه آب خوردن خريد كرديم فقط چهار تا مغازه رفتيم

باورتون ميشه قدم خدا رو احساس كردم

مغازه اي كه رفتيم سه  تا سيد بودن با ماماناي ما ميشد 5 تا

بعدم ماشيني كه دوباره سوار شديم خونه اومدني ميدونين كدوم ماشين بود؟

هموني كه خانمچه جونم گذاشته بود تو وبلاگش!!!!!!!!!!!!!!!!

http://khanomche.blogfa.com/post-41.aspx

انقده پاچه خاري كرديم منو جوجوخان اون براي مامانه من و من براي مامان اون

خلاصه كه همه چيز به وفق مراد بود

و مامانا اصلا با انتخابامون كار نداشتن تازه كيم كمكمون كردن

اصلنم چندش آور نبود

مباركه

*******

سه شنبه 11/10/86 رفتيم بعد از شركت محضر ديديم

چندتا ديديم بعد يكيشو انتخاب كرديم

اتاق عقد قشنگي داشت ايشالله عكساشو ميزارم

بعدم من هر چي اصرار كردم كه جوجوخان بيا بريم بالا نمي دونم چرا قاط بود و نيومد .. كه مامان زنگ زد گفت كجايين بياين ديگه منتظريم گفتم بابا نمي ياد اين جوجوخان نمي ياد كه مامان گفت بگو بياد يه چايي بخوره خستگيش در بياد

چه حالي ميده وقتي ميرسونتم مياد يه چايم ميخوره هههههههههورا

ولي شب كه ميخواستيم طرح عقد بريزيم مامان و بابام انقده استراس داشتند كه هي نمي تونستند تصميم بگيرند و هر چي ام گشتيم رستوران خوب براي شام پيدا نكرديم به علت ورود حاجيها و وليمه ها همه جا رزرو بود .

خلاصه كه من ساعت 12 قش كردم و توپ خوابيدم ولي جوجوخان هي حرص خورده بود و تا صبح نخوابيده بودند كه تصميمات ساعت 8 صبح روز بعد با خانواده هاي محترمه فيكس شد

*******

گفته بودم كه ما همكار هستيم

قضيه مثل توپ تو شركتمون تركيده همه جلوي جوجوخان رو ميگيرن و ازش ميپرسن چه خبر ؟ خبريه ؟...

شب رفتم و خونرو آماده كردم براي فرداش يعني بله برون رسمي

********

پنجشنبه بله برون رسمي بود

انقده مراسم عالي برگزار شد كه كفه همه بخصوص جاري كوچيكه بريده بود

و ميخواست يه شري به پا كنه كه هنوز كه هنوزه با مادر شوهر جان سر اون شب درگيره

البته ما صبح پنجشنبه رفتيم آزمايش

دنيايي بود براي خودش ، انقده عروس داماد اومده بود

*******

جمعه 14/10/86 رفتيم خريد و اصلاح و يه لباس نامزدي خوشگله فيروزه اي گرفتم

*******

و اما يكشنبببببببببببببببببببببببببببببببببه

16/10/86 ( روز برفيرو ميگم )

حالا بياين وسط كه عروسيه

ساعت 3:45 دقيقه من و جوجوخان براي هميشه مال هم شديم

لي لي لي لي مباركه

تا حالا عروس دوماد با چكمه و پوتين ديده بودين

ما اينطوري بوديم ولي يه عالمه عكس توي آتليه قشنگه خدا انداختيم خيلي قشنگ بود انقده رويايی و خوب بود که خدا ميدونه دوست دارم جوجوخان  دوست دارم

 

 

| چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |