Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
فلفل نازدار - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

همسری خوبم بازم بابت شما دیشب ممنون!

درسته سعی میکنم خورد خوراکمو رعایت کنم ولی وقتی دیروز بیحال رسیدم خونه دلم هوس ماکارونی کرد که همسری مهربونم با اینکه خیلی خیلی خیلی خسته بود گفت تو بخواب برات درست میکنم درسته که من نخوابیدم ولی استراحت کردم و ساعت 7 یه قابلمه ماکارونی که نمیتونم اصلا بگم چقدر خوشمزه بود خدایا هنوز مزه وعطرش رو حس میکنم حاضر بود برای بلعیدن!

خیلی حال داد انقدر خوردم که گفتم الان میترکم!

البته همسری علی رقم خواستش مایع ماکارونی رو قاطی کرده بود آخه مامانش لا به لا میریزه و من اونطوری دوست ندارم اینطوری که قاطی میشه موقع دم دوست دارم آخه همه ماکارونی ها طعم مایع رو میگیرن

به خاطر من اونطوری درست کرده بود

×××

نمیخوام از تلخی ها بنویسم ولی پنجشنبه خوش و خرم داشتیم سر میکردیم و موقع خواب ظهر بود که یهو موبایل همسری زنگ زد همون پسره که پولمون رو خورده بود!

گفت تو هایپر با یه خانمی دعواشون شده بیا کمک زنگ زدیم پلیس بیاد !!‌

به خدا مردم چه رویی دارن

همسری هم سریع رفت هی گفتم نرو بزار بیشرف رو بزنن دلمون خنک شه!

گفت نه بزار خجالت بکشه شاید پول روداد!

خلاصه این رفت و من اعصابم به هم ریخت طوری که وقتی همسری اومد به شدت گریه میکردم و میگفتم تو یه آدمه ساده ای که همه سرت کلاه میزان همه از اول زندگی منو اذیت کردن تو هیچی نگفتی (‌چه حرف بی انصافانه ای زدم بوده خدایی مواقعی که ازم دفاع کرده !) خلاصه به معنای واقعی قاطی کرده بودم و گفتم اصلا من میخوام برم خونه مامانم اینا و دیگه زندگیمونو تموم کنم! همسری هم پا به پای من گریه میکرد اگه بری من میمیرم تو زندگیه منی و خلاصه اوضاعی بودا یعنی داشتم از احساس بدبختی میمردم!

خلاصه که همسری لباس هام رو پوشوند بردم دربند گردوند و من یکمی حالم بهتر شد و قول داد دیگه هوام رو داشته باشه !

شب که اومدیم خونه معده ام قفل کرده بود درد وحشت ناک طوری که حتی مسکن و داروهای معده که تو رگ بهم تزریق شد جواب نداد و دیگه از شدت آرامبخشها با درد ساعت 2 صبح خوابم برد!

حالا چند روزه بیشتر بهم محبت میکنه و قول داده که ازم حمایت کنه!

پینوشت : فکر نمیکردم پست قبلی که نوشتم انقدر تلنگر خوبی برای دوستان باشه و به وبلاگستان یه جنبشی بده بعضی از دوستان بعد از چندوقت نوشتن بعضی ها که وبشون رو ترکونده بودن دوباره شروع کردن و چندنفر هم اومدن از خودشون یا دیگران بهم خبر دادن! و چند نفری هم آدرس های جدید رو دادن مرسی مرسی

| سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |