خب گفتنی انقدررررررررررررررره دارم که حد نداره

از اینکه صبح زود بدو بدو وسایل بوفه رو میچینم تو ظرفشویی و روشن میکنم از اونور یه سری لباسم ومباس و اینا رو میریزم توماشین لباسشویی که روشن میکنم میدوم میام سره کار که یه کاری انجام بشه تابرگشتم! تا میرسیم همینطوری کار میکنم ! اینا

این روزها همین بود تازه بیمارستان رفتن دیدن مادرشوهری هم اضافه کنید که تا ساعت 5 وقت میبرد! خدا رو شکر مرخص شدن

سخت گذشت ولی گذشت

دیروز از صبح ناراحت بودم که خونمون خیلی بهم هنوز ! خب همه چیز شسته شده بود ولی همه چیز وسط بود لباسها و ملحفه های شسته شده همینطوری تو اتاق وسط رو هم بود وقت جابجایی نشده بود ظرفها شسته شده که قندون و نمک دون و همه اینا هم بود یه طرف تمام کابینتها و روی میز ناهار خوری پخش بود

پادری ها هم که کثیف بودن

یعنی یادم میفتاد بغض گلومو میگرفت

تازه برای مامانمم قندون نگرفته بودم!

آخه مامان بزرگم همیشه میگفت خونه باید چهارشنبه سوری تمیز باشه وگرنه دیگه تا آخر سال بهم خوردست!

تا ساعت 4 هم شرکت بودم ولی با همسری رفتیم برای مامان قندوناشو گرفتم و بعد رفتم خونه سریع با همسری جنگی همه جا رو مرتب کردیم ! رومیزیها و تو یخچالی ها رفت تو ماشین لباسشویی و بعد هم پادری رفت خب تمیز شد بوفه و بوفه آشپزخانه چیده شد و تمیز شد خونه جارو کشیده شد تمام  شسته شده های کف اتاقم رفت سره جاش خونه تمیز شد!

اولش هی به مامانم زنگ میزدم و میگفتم امسال خونه ما بهم خوردست تمیزه ولی بهم خوردست! ولی وقتی از خستگی خودم و همسرم ساعت 8 غش کردیم خیلی خوشحال بودم که همه چیز تمیزه!

خدا روشکر همسری هم کمک کرد

بعدم سره سفره شام دوتا شمع روشن کردم که حداقل یه کوچولو آتیش داشته باشیم بعد با انگشتامون از روش پریدیم!!!!!!!!!!

اما یه ایده گرفتم الان که میشد تو بالکنمون آتیش روشن کنیم از روش بپریم البته تو منقل چون کوچه نا امن بود البته بعد از ساعت 9 سور به پاشد و کی نوار گذاشتن و تو کوچمون رقصیدن که خیلی دوست داشتم