Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
هر میخی یه میخکش داره - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

وقتی پست امروز نارنجدونه رو خوندم وقتی خیلی ناراحتی دیگه دوستان رو درباره خیلی از مسائل که هنوز اتفاق نیفتاده دیدم یاده یه داستانی از خودم افتادم یه تجربه! بچه ها با انرژیهاتون دفعش کنید نه با فکر کردن بهش جذب

××××

دو سال بود اومده بودم سره کار که مدیر امور اداریمون که یه خانم نکبت و چاق و بی ریخت بود بهم گیر داد!

گفت تو خوشگلی اون وقت من حس کردم حاج آقا ( رئیسم که تمام موهاش سفید بود و همیشه منو جای دخترش میدونست ! ) معذبه!!!!!!!!!!!! تو خیلی مانتوهای رنگی ومقنعه های خوشگل میپوشی فکر کردی چادر سرت میکنی میتونی هر طوری دلت بخواد بیای؟!

( البته اون موقع بچه بودم اما الان فهمیدم که باید بهش میگفتم به شما ربطی نداره من توحوزه بالاتر از شما کارر میکنم مسائل ظاهریمم به ح ر اس ت ربط داره نه شما ولی خب بچه بودم دیگه )

منم نشسته بودم و گوله گوله اشک میریختم !

بعد گفت حاج آقا ! بهم گفته عوضت کنم میخوام بفرستم بری دبیرخونه تایپیست شی!!!!!!!!!!!!

فک کن

منم همینطوری گریه!

خلاصه اومدم طبقه بالا که برم تو اتاقم که منشی همین حاج آقا (‌یا به قول اداری ها رئیس دفتر معاونتمون )‌ منو دید یه آقایی بود پنج شیش سال از من بزرگتر ولی چون متاهل بود و با تجربه بهتر از من خیلی چیزها رو درک میکرد

خب چون سنن نزدیک بودیم روم شد و بهش گفتم چیا بهم گفته

بعد گفت من بعید میدونم حاچ آقا چنین چیزی گفته باشه

چند دقیقه دیگه صدات میکنم بیای پیشش بدون اینکه خجالت بکشی همه چیزو هرچی بهت گفته بهش بگو

چهارشنبه بود ساعت کاری هم تموم شده بودتواتاقم نشستم تا صدام کنه رفتم تو رئیسمون یه کمی ناراحت بود معلوم بود منشیش بهش یه چیزایی گفته

بهم گفت خانم فلانی بهت چی گفته؟

منم که تازه 21 سالم بود هی سرخ و سفید شدم و من و من کردم

گفت بگو منم مثل پدرت بگو ببینم با کارمندام چطوری داره برخورد میشه

منم سیر تا پیاز رو گفتم البته با فین فین و گاهی اشک !

گفت باشه برو خسته نباشی

وقتی اومدم بیرون بازم ناراحت تر بودم

داشتم میرفتم خونه که یکی از همکارای با تجربه مون که سال دیگه بازنشست میشه و یه آقای خیلی محترمی هستش صدام کرد گفت قضیه رو شنیدم اون خانم میخواد آشناهاش رو بفرسته جات به خاطر همین خالی بسته و ترسوندتت

منم گفتم فعلا که حاجی هم چیزی نگفت فکر کنم باید شنبه برم تایپیست شمگریه

یهو بهم گفت من تورو از وقتی بچه بودی و مهدکودک میومدی با مامانت ( خب مامانم همین شرکت خودمون کار میکرده و منم مهد کودک همینجا میومدم )‌میشناسمت میخوام بهت یه توصیه کنم امروز چهارشنبه است تا شنبه دو روز راه هیچ کس نمیدونه شنبه چی میشه هیچ کس نمیدونه تا شنبه اصلا زنده ای یا اون زنده است ؟ برو خونه این دو روز رو شاد باش لحظه ها مهمه شنبه که اومدی اگر اونی که گفته انجام شد بعد ببین باید چی کار کنی ولی این دو روز رو شاد باش

برام یه داستانی که همیشه مادر بزرگمم تعریف میکرد رو تعریف کرد دقیقش یادم نیست ولی اینطوریه که یه وزیر پادشاهی خیلی آدم اذیت کنی بوده روزی گذرش به آهنگریه یه بنده خدایی میفته و بهش میگه باید تا فردا 50 هزارتا میخ درست کنی و سحر تحویلم بدی وگرنه میکنمت تو کوره! آهنگر میگه آخه قربان من خیلی تلاش کنم بتونم 1000تامیخ درست کنم وزیر هم عصبانی میشه و میگه همینی که هست و میره

مرد آهنگر تمام تلاشش و میکنه و نزدیکهای صبح که میبنیه نتونسته میخهای دستوری رو آماده کنه میره خونه تا از زن و بچه اش خدا حافظی کنه زنش که خیلی عاقل و مومن بوده میگه غصه نخور هر میخی یه میخ کشی داره توکلتو بده به خدا

مرد آهنگر میره توی آهنگری و منتظر میشه یهو چند سرباز وارد میشن مرد آهنگر تا میاد توضیح بده که نتونسته دستور وزیر رو اجرا کنه سربازها میگن وزیر دیشب مرد فقط 10 میخ برای تابوتش میخوایم !

این بزرگترین درس زندگیم شد

وقتی اینو گفت من رفتم خونه و واقعا اون دو روز رو خوشگذروندم

و شنبه اومدم سره کار

رئیس خواستتم وقتی رفتم تو دیدم خانم مدیر امور اداری هم هست!

گفتم دیگه تموم شد اون خانمم خیلی خوشحال بود

حاج آقا گفت بهم بگو این خانم چهارشنبه بهت چی گفته کامل بگو

منم یه زیر چشمی به خانمه نگاه کردم و دوباره شروع کردم به تعریف و این خانم مدیر امور اداری هی قرمزوقرمز تر شد!!!

منم داشتم میمیردم از خجالت ولی گفتم تموم که شد حاج آقا یه نگاهی به خانم انداخت و گفت اولین نفری نیست که داره این حرفها رو درباره شما میگه ها !!

گفتی یا نگفتی اونم با من و من گفت آره ولی .. که رئیسم حرفشو قطع کرد و به من گفت شما میتونید برید اومدم بیرون هنوز درو نبسته بودم که صدای حاج آقا با حالت عصبانی سره اون خانم بلند شد بله همون دقیقه برداشتش و بدون هیچ توضیحی از مدیریت برش داشت و اون خانمم چون به همه ظلم کرده بود فقط تونست دوماه دووم بیاره و استعفا داد!

و من تازه متوجه شدم که اگر اون دو روز رو غصه میخوردم از کیسم رفته بود

خدایا که جای حقی همه رو کمک کن همه بی پناهها و بی دفاعهایی مثل من و برادرم و شوهرم و پدرم که داریم تو این ادارات که هر روز از یه شهری یکی که اونجا هیجا جا نداشته منتقلش میکنن به اداره مون و با کلک و پررویی پست میگیره

خدایا خودمونو به خودت میسپاریم خودت کمکمون کن

شکرت که تا به امروز و این ساعات با هامون بودی

| چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |