Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
چند مورد حل شد- یه پست طولانی - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

خب اگه بدونین الان فلفلی چطوریه!!!

خسته است ولی انگاری که کلی سبک شده !

به سلامتی مامانم اینا جمعه اسباب کشی کردن

خب بزارید از اول اول بگم چهارشنبه رفتم دکترزنان ساعت 5 وقت داشتم با همسری از اداره رفتیم اونجا که متوجه شدیم خواهر شوهری میخواد بره شب پیشه مامانش بمونه ودر نتیجه پدر شوهرر گرامی در منزل تنها میموندن

همسری گفت شب برم بمونم خونشون توام برو بمون خونه مامانت اینا !!

منم گفتم خب ایشون هم میتونن بیان خونه ما

حدود هفت بود که رسیدیم خونه پدر شوهر هم با آژانس اومد منم براش آلو اسفناج درست کردم که گفتم دوست داره ولی خب کم نمک چون دکترها گفتن براش نمک سمه که هی خورد هی گفت بی نمکه! یکمی ناراحت شدم که خب بابا من ساعت 7 تازه از بیرون اومدم با این خستگیم شام درست کردم تازه آوردمت خونه خودمون اونوقت شما داری اینطوری میگی!‌ولی گفتم بیخیال خلاصه که شب مهمون داشتیم هم زمان هم برای شبه اسباب کشی مامانینا واویشکا درست کردم که مورد علاقه بابامه

و شب میتونم بگم از خستگی غش کردم!

صبح هم باید زود بلند میشدم چون قرار بود برم خونه مامانم اینا تا بقیه وسایل رو جمع کنم و یخچال رو براش بشورم و همسری هم قرار بود باباش رو ببره دکتر چون داروهاش تموم شده بود

شب برای اینکه پدر شوهرم بیدار شد دید من نیستم ناراحت نشه بهش گفتم بابا من فردا یه مقدار کار دارم صبح زود باید برم بیرون همسری هست تا هر وقت خواستی شما استراحت کن بعد بلند شو ( چون نمیخواستم بهشون بگم که دارن اسباب کشی میکنن بعدش بهشون بگم چون مادر شوهر بنده اون وقت به همه میگفتن و این اصلا خوب نبود بزار جابجا شن بعد همیشه دوست دارم تا کاری انجام نشده به کسی نگم بهم به تجربه ثابت شده دلیلی نداره کسی که کاری برای ادم نمیکنه پس لزومی هم نداره به همه بگی ) صبح رفتم کمک مامانم وسایل را جمع کردیم بعد باید دیدن مادر شوهر میرفتیم !‌ حساب کن تو اون وضعیت ! بابا اومد و با مامانم رفتیم دیدن مادر شوهر جان ! البته کاملا مشخص بود که خواهر شوهرم انتظار داره من بمونم اون شب رو

ولی هم به خاطر اینکه سرما خورده بودم و هم به خاطر اسباب کشی مامان اینا همم به خاطر اینکه من اصلا طاقت زخم و خون  و غیره رو ندارم نمیتونستم برم

البته تا جایی که یادمه اونا هم زمان های بحرانی زندگیم حضور نداشتن !‌ولی خب من دلم براش میسوخت اگه این وضعیت نبود حتما کمکش میکردم چی میشه حالا مگه اون دختره هم گناه داره دیگه

خونه جدید یه مقدار تمیز کاری کردیم چون نقاشی شده بود کاری نداشت فقط شیشه ها بود و یه کف جارو تی شه البته سرویسها هم خیلی تمیز بود ولی بازم تمیز کاری و ضد عفونی میخواست ولی خدایی در حدی نبود که آدم بخواد کارگر ببینه بیادانجام بده

کارا تقسیم شد من سرویسها رو شستم داداشم شیشه ها رو پاک کرد باباییم چوب پرده و اینا رو نصب کرد مامانمم آشپزخونه رو دستمال کشی  کرد وشست در آخر هم خونه کفشو من جاروبرقی کشیدم داداشم تی کشید

فردا روزه اسباب کشی بود شب رفتم خونه خودمونو حسابی خوابیدم

صبح زود رفتیم خونه مامان اینا و که قرار بود باربری بیاد

با جنت بار هماهنگ کرده بودیم چه اشتباهی!!!!!!!! حالا میگم خدمتتون

اومدن و گفتن نمیدونم این جا نمیشه اون جا نمیشه چرا دستور میدی!!! اصلا کاری نبودن که بابا یهویی قاطی کرد گفت اصلا نمیخوام شما بار ببرین!!! یعنی انقدر پررو بودن کم مونده بودمارو بزنن! بعدم یه دونه یه دونه کارتون میبردن!

خلاصه بابا ردشون کرد مامانمم غصه که الان چی کار کنیم گفتم بابا جان من بازم شماره دارم غصه نخورین

مامانمم میگفت نه الان دیگه بهمون ماشین نمیدنگریه

که خدا رو شکر از یه جادیگه تونستیم در عرض نیم ساعت ماشین بگیریم با باربرهای خوب

خدا خیرشون بده البته بابام حسابی بهشون انعامم داد چون در عرض یک ساعت کل اسباب ها سالم تو خونه جدید بود !

و ما فقط با ماشین همسری وبابا چندتا خرت و پرت آوردیم مثل تابلو لوستر تلویزیون کامپیوتر و چمدونها

فقط اینو بگم که جمعه تا شب حسابی کار کردیم دسته همسری هم درد نکنه حسابی کمک کرد

منم به پاس کمکهایی که کرده بود با وجودی که خیلی خسته بودم وقتی شب رسیدیم خونه یعنی له بودما ولی برای مادر شوهرم آب ماهیچه و قلم درست کردم گفته بودن ماهیچه رو بزارین تو شیشه با قلم درشو ببندین و بعد بزارین تو آرام پز با یه عالمه آب دوره شیشه تا صبح بپزه و بعد بدین بخوره گذاشتم تو آرام پز که فردا همسری با خودش ببره رو یخچالم یه یاداشت گنده براش گذاشتم که یادش نره چون من فردا مرخصی بودم و میخواستم برم به مامانم کمک کنم و با همسری نمیرفتم

صبح همسری رفت سره کار

 بابا اومد دنبالم منم رفتم کمک مامان خدا رو شکر کمد دیواریها بیشتر از اونی که فکر میکردیم جا داشت و کلی وسیله توش جا شد و خیال مامانم راحت شد.

در اصل شنبه فقط داشتیم به وسایل باز شده دیروز سرو سامون میدادیم

دقت کردین آدم هر خونه ای که بره خوده وسایل جاشونو پیدا میکنن؟!

بگذریم دیگه دیروزم مامان اینا برای همیشه از خونه قبلی که من توش عروس شده بودم و هزارتا خاطره داشتیم خدا حافظی کردن و کلید رودادن به صاحب خونه ای که قراره اون خونه رو خراب کنه و یه خداد واحدی جای اون خونه دنج در بیاره !

امروز صبح هم زنگ زدم تا حاله خواهر شوهری رو بپرسم و البته مادر شوهر که دیدم خواهر شوهرم حسابی در قیافه به سر میبره ! فکر کنم انتظار داشت من برم و در بیمارستان هم کنار مادرشوهر باشم تا اون استراحت کنه

خب من دوست داشتم برم ولی هم مریض بودم و هم نشد و هم خب از دور کارایی که از دستم برمیومد رو کردم که دیگر عروسها اینم نکردن !‌خب در هر حال فقط که من نیستم ! ولی من به خاطر عشقم به خاطر همسرم کردم هر کاری که کردم و البته اول از همه برای خدا و حسابشو بکن در اون شرایط هم بابا و مامانم رفتن دیدن مادر شوهرم هم من ماهیچه فرستادم و هم هر روز رفتم دیدنش تا چهارشنبه خب خیلی کارا کردیم و هم اتاقشو عوض کردیم _ وای یادم رفت بگم دوشنبه هم که مادر شوهر آوردن بخش من و همسری نتونستیم بریم ببینیمشون نگو بردنش تو یه اتاق افتضاح! خلاصه همسری کلی دعوا کرد تو بیمارستان تا تونست جابه جاش کنه و البته منم همراهیش کردم تا اتاق جابجا شد وخلاصه هر کاری از دستم بر اومد کردم ولی نمیدونم چرا خواهرشوهرم ناراحت بود ! بیخیال مهم نیست من که خب دوستش دارم و میگم هر کاری تونستم کردم دیگه شاید نتونستم بیشتر انجام بدم البته همسرمم از جمعه یه هوا تو خودشه نمیدونم چه خبره که بهم نمیگن! بر عکس خونه ما که هر اتفاقی میفته همسرخان در جریان کامل هستند اونطرف اینطوری نیست!

وای خدایا بچه ها انرژی مثبت لطفا الان باید بریم معاون جدید رو ببینیم خواستتمون!

هنوز وقتم نکردم بیام وباتونو بخونم ببینم این چند روزه چه خبر بوده

چقدر حرف زدم ولی خب بچه ها چندتا کار از کارای عیدم انجام شد و خداحسابی بهم انرژی داد

| یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |