Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
گزارش از اوضاعم به صورت هل هلی! - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

خب گفتم مادر شوهر عمل کرد تا امروز با خواب آورهای قوی تقریبا نیمه بیهوش نگهش داشته بودن طوری که هیچ کدوممونو نمیشناخت

و امروز آوردنش تو بخش یعنی بهتره البته امروز چون سرد بود من نتونستم برم ببینمش

بعد از پست قبل مامانم زنگ زد و گفت بریم برای خونه جدید گاز بخریم و رفتیم امین حضور و یه گاز گوگولی خریداری شد قرار شد گاز قدیمیه مامان رو هم بزاریم تو بالکن خونه یه جا داره برای بارباکیو که خب استفاده زیادی نداره و تصمیم گرفتیم این گاز رو بزاریم جاش و برای سرخ کردن ماهی اینا استفاده کنیم ! اخه بابام خیلی به بو حساسه تو خونه

خلاصه که جمعه هم صبح با همسری بعد از خوردن یه نیمرو تپل رفتیم کوه و چون برف میومد! البته فقط تو کوه! نه تو شهر اومدیم سمت بیمارستان که مادر شوهر رو ببینیم البته از پشت شیشه

که خب جاری سومی هم اومد که شخصا رفت رو مخم با حرکات مزخرفش البته از حسادتم داشت میمرد از حسادت چیم فکر میکنید ! کوله پشتی و چکمه ام!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کن! با 40 سال سن خجالتم نمیکشه!!!!

بعد دیگه اومدیم بیرون و یهویی دیدیم خواهر شوهری داره با ماشین میاد دنبالمون! گفتیم بابا شما خونتون شرق چرا دارین میاین غرب که گفتن میخوایم بریم امام زاده عین علی زینعلی !

خب منو همسری هم رفتیم از اون بالا کلی عروس تو دره کنارش دیدیم اومده بودن برای فیلمبرداری باغ

و ساعت حدود 6 بود که اومدیم بیرون خب طبیعی باید تعارف کرد که نزدیکه مایید بفرمایید بریم خونمون! خونه رو روزه قبل گرد گیری کرده بودم ولی واقعا نمیدونستم خونه چه وضعی نداره و البته یه مشکل دیگه میوه نداشتیم تموم شده بود! خب به همسری گفتم منو سره کوچه پیاده کن و برو میوه بخر منم تا اونا بیان خونه رو سریع یه دستی بهش کشیدم و لباسمو عوض کردم و شام هم زرشک پلو همراه سالاد شیرازی درست کردم خب چیز دیگه نمیشد درست کرد ساعت 8و نیم شام خوردیم و یکمی بودیم وهواشون عوض شد خب ناراحت بودن برادر شوهر دومی هم باهاشون بود و ساعت 10 رفتن

بعدم من حالم بد شد رفتم درمانگاه !!! هم حرص خوردم از دست جاریم هم آش نخود نپپخته خوردم تو امام زاده نمیدونم مردم چرا وقتی آش بلد نیستن بپزن چرا نذر میکنن و میارن!

جمعه هم رفتم خونه مامان اینا رو دیدم نقاشیش تموم شده بود یه عالمه ذغال بردم گذاشتیم کف اتاق شاید بوی رنگ رو بگیره !هنوز کار داره خونه

مادر شوهر رو هم دیدم  بعدم پدر شوهری شام دعوتمون کرد رستوران

همین دیگه این هفته هم خیلی سرم شلوغه ببخشید اگه بهتون کم سر میزنم

| دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |