Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
شب تنهایی - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

خب دیشب همسری ساعت 9 اومد خونه شام خورد و عشق ممنوع دیدیم

در همه این شرایط من یه آدم دیونه شده بودم ! برای خودمم عجیب بود چون همسری گفت حال مامانم خوبه!

ولی من اضطرابی داشتم وصف نا شدنی

دیدی گاهی دلت مدام شور میزنه طوری که عصبیت میکنه ؟ دقیقا همون طوری بودم ساعت 10:15 به همسری گفتم زنگ بزن حاله مامانتو بپرس

زنگ زد

خواهر شوهری گفت آمبولانس اومده !

شدت تپش قلبم زیاد شد اضطرابم الکی نبود قلبم گواه اشتباه بهم نمیده  . یاده زمانی افتادم که آمبولانس اومده بود و مامان بزرگم حالش بد بود

همسری بلند شد لباس پوشید که بره و من خواهش میکردم که منم ببرد دارم از از استرس میمیرم

نبردم

برای اولین بار شب موندم خونه

همسری میگفت بخواب ولی کو خواب تایه جا آروم میشستم همش فکرای بد میومد سراغم دسته خودم نبود

بلند شدم کله خونه رو دستمال کشیدم ! ساعت چنده یازده

رفتم تو دستشویی اونجا رم حسابی ضد عفونی کردم ! زنگ زدم همسری گفت بیمارستانن با آمبولانس برده بودنش بیمارستان مهر

دیگه حالم بدتر شد

باز یاده مامان بزرگم

سجاده پهن کردم گریه کردم دعا خوندم امن یجیب...

آروم شدم انقدر که احساس کردم الان همونجا خوابم میبره

دیگه خبری از اضطراب نبود 

رفتم تو تخت خوابم برد

الان بیمارستانه

| سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |