Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
روزهای شلوغ ادامه دارد! - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

شنبه همش تو این فکر بودم که حتما بعدازظهر میرم و تامیرسم خونه یه دوش میگیرم و میخوابم!

اما زهی خیال باطل!

ساعت 2 و نیم بود که برادر شوهرم با دفترچه بیمه وارد دفترکارم شد!

اعصابش داغون بود !

ظاهرا زنگ زده بود خونه مامانش اینا ( مادر شوهرم جمعه ترخیص شده بود ) و مادر شوهرم از اونجایی که پشت تلفن خودشو بیشتر به مریضی میزنه خیلی شل باهاش حرف زده بود و این بدبختم ترسیده بود

گفت من دارم میرم دانشگاه (‌گفته بودم که تو دانشگاه هم تدریس میکنه این برادر شوهرم و ایضا همکار خودمونم اینجا هست !‌) دکتر قلب مامان رو پیدا نکردم ببین تو میتونی پیداش کنی؟ داروهای مامان رو باید تایید کنه !

خلاصه کلی دلداریش دادم و گفتم باباجان باید زودتر یه فکری بکنید بخوابونینش بیمارستان و جراحی کنید خیال همه راحت شه ولی به خودش و دخترش روزه عمل نگین و اینا که خلاصه یه کمی خیالش راحت شد و رفت

البته همه نگرانی ها متوجه این قضیه بود که بعد از عمل کی میخواد از این 6 ماه مراقبت کنه تا سره پا شه که من ( آره خود فسقلی خودم ) گفتم خب پرستار میگیریم بی منت هم زندگیشو جمع میکنه هم خودشو هم منتی سر کسی نداره ! نهایت وظیفه بچه است این کار 5تاهستید هر کدوم 100 تومن در ماه بدین حله !( آخه مادر شوهره یه مقدار در این مورد ها خسیسه قضیه همون گاهی از ته سوزن رد میشه گاهی ازدروازه رد نمیشه است )

بعد هم شروع کردم به گشتن دنبال دکتر ( کلا استاد پیدا کردن افراد در هر نقطه جهان که باشن هستم نیشخند     ) خلاصه مطب که اگه اونروز بود که مطب هنوز نیومده بودن انقدر گشتم تامتوجه شدم 4 به بعداون روز مطبه

حالا کجا بالاتراز پارک ساعی تو ولیعصر بدون جای پارک و یه طرفه !

بعد اداره با همسری رفتیم اونجا با بدبختی پیداش کردیم و کار انجام شد و همسری گفت میخوام برم یه سرم مامانم رو ببینم ( خب کی دلش میاد به همسری که مامانش مریضه ، دلش تنگ شده ، بغضی شده ، مظلومانه هم میگه بگه نه!!!!؟ ) گفتم باشه و رفتیم دیدن مادر همسری در یه محله به سمت شرق و ایضا پر ترافیک!!!!!

ساعت حدود 6 رسیدیم اونجا دیدارها تازه شد و خبرهای بد مخابره شد !

ظاهرا جاری دومی که معرف حضور بود در دوران عقد فتنه ها بر پا کرده بود و کلی زیرابه کله جاری ها رو میزنه و اینا و از زمان عروسی من قطع رابطه بودن دوباره ارتباط را شروع کردن

و جالب اینه که خودش و خانوادش هرچی از دهن مبارکشو بیرون آمده بود نثار مادر شوهره کرده بودن ولی مادر شوهره تا اونا اومده بودن دیدنش تو بیمارستان انگار اتفاقی نیفتاده کلی تعریف کردن ! البته من به روشون اوردم و همینطورم خواهرشوهرم غر زد سرش ولی کو گوش شنوا! آخه این جاری محترم اهل خوروندنی های مادر شوهر لال کنو جاری خفه کن و اینا کاملا هست ( به قول ملودی) خلاصه یه سری آجیل مادر شوهر لال کن داده بود به اینا که اینا نوش جان کردن ( توجه کنید یه چیزی آورده بود که مادر شوهر با وجود قند بتونه بخوره

و منو همسری هم ندونسته چندتا خورده بودیم که تا مادر شوهره گفت اینو اونا آوردن منو همسری کشیدیم عقب و من نا خودآگاه گفتم یا ابوالفضل!

آره چرا به روی خودم نیارم

دیشب داشتم با همسری صحبت میکردم و از اینی که من تو این دوسال نه تونستم جواب اینا رو بدم نه تو محل کار خب انقدر ریختم تو خودم که شدم این !

خلاصه داشتم میگفتم یه یه ساعتی هم اونجا بودیم و بعد اومدیم سمت خونه همراه ترافیک همسری گفت چی میخوری سره راه بگیرم راستیتش دیگه حالم از غذای بیرون بهم میخورد البته پولشم شرط بود

گفتم هیچی بریم سره راه از قصابی جوجه کبابی بگیریم من تو تابه درست میکنم

ساعت 7:40 رسیدیم خونه

تا از در رسیدیم جوجه ها روچیدم توتابه و بعدسالاددرست کردم و دوبارم تازه لباس ریختم تو ماشین چون واجب بود !

یه مقداری هم خونه رو باز مرتب کردم ( نمیدونم چرا تازگیا هرچی جمع میکنم جمع نمیشه )

شام خوردیم ظرفشویی زدم و دیگه داشتم غش میکردم

همسری لباسها رو پهن کرد و خوابیدیم

دیروزم تو اداره کار زیاد بود تا 4 شرکت بودم بعد رفتم خونه مامانم اینا تا الباقی اون کمد دیواری رو سرو سامون بدم

بچه ها براتون تعریف نکردم البته شاید قدیمی قدیمی ها در جریان باشن

گاهی مجبورم خیلی کارها رو جای مادرم انجام بدم و کاستی شو بپوشونم چون مامان من چشماش خیلی ضعیف شده الان چند سالیه که برای رفت و آمد و مثلا همین جدا سوا کردن خیلی وسایل و ... چیزها احتیاج به کمک داره

اگه نرم و نکنم که نمیشه خب خیلی کارها زنونه است و مردها شَلم و شولوا انجام میدن باید ظرافت زنانه باشه خب خیلی مشکلات و محدودیت وجود داره

اصلا این کمد دیواری ها مامانم چندین ساله یه سری بقچه و ساک و که نمیدونستیم توش چیه یعنی یادمون نبود رو با خودش حمل کرده بود ! دیگه این بار نزاشتم گفتم اونجا از اینجا کوچیکتره کجا میخوای بزاری کلی خاطره زنده شد و خیلی چیزها رو دوباره ریختیم بیرون و طبقه بندی کردم تا اونجا راحت باشیم

حالا خیلی کارا مونده

هر روز داریم با مامان نقشه میکشیم چی رو کجا بزاریم چی بازم باید بخریم چی رو باید بدیم بره بیرون از وسایل ووو

تا الان به این نتیجه رسیدیم که کله اتاقه داداشه باید وسایلاش بره از تلوزیون گرفته تا کتابخونه ودراور و فرش و همه چی به جز میز کامپیوترش!

خدا رو شکر خیالم از بابت این کمد دیواری راحت شد و موند یه کمد دیواری دیگه که اون مثل این نافرم نیست!

البته یه سری وسایلم بابام قبلا جمع کرده که اصلا نه من نه مامانم میدونیم چی بوده ؟ و اونجا که رفتیم کجا باید بزاریم چون برای بالای کمدها بوده!!!!!!

خلاصه که اینم از این دیروزم حسابی کار کردم و خسته شدم

یعنی داغون شدم دیگه

 

 

| دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ | ٧:٥٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |