Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
روزهای شلوغ - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

خب هرچی بگم هفته پیش سرم شلوغ بود کم گفتم !

مادر شوهر بیمارستان بود و هر روز با خواهر شوهرم میرفتیم دیدنش و یه یک ساعتی سره پا وای میستادیم و باهاش حرف میزدیم تا روحیش خوب شه و حوصله اش سر نره خب نصفشو تو سی سی یو بود و حسابی حوصلش سر میرفت هی میگفت هر یه ساعتش 10 ساعت میگذره ووو

خلاصه هر روز رفتم به جز پنج شنبه و جمعه این هفته که واقعا پاهام درد میکرد و حال نداشتم

بعدم مامانم اینا هم اسباب کشیشون دیگه نزدیکه ایشالله وسایل اوناهام باید جمع شه

پنجشنبه رفتم اونجا دیدم بابایی کمد دیواری رو ریخته وسط اتاق انقدر که مامان هی میگه دیر میشه البته اینطوری بهتر خستگی جمع کردن تو جونمون نیست اونور راحت باز میکنیم .

خلاصه بابامم حسابی سرما خورده بود بهش گفتم بابایی شما برو من جمع میکنم انقدر حالش بد بود که رفت وگرنه مگه غیرتش اجازه میده کسی جاش کار کنه !

خلاصه که کلی وسایل اضافی رو ریختیم بیرون و یه 10 تا کارتونم جمع کردم فقط از یه کمد دیواری اونم نصفش!!!!

خدا به داد برسه با این همه وسایل مامان

حالا اگه جون داشته باشم امروزم برم بقیه کمد دیواری رو بریزم تو این هفته باید کتابهای داداشی رو هم جمع کنم آخه گناه داره بابام اینا هی بهش میگن وسایلت رو جمع کن اونم امتحان ارشد داره ماه دیگه همش استرس اونم داره برم وسایلشو جمع کنم دیگه کسی بهش هی نگه

راستی سونوگرافی هم داشتم برای این که ببینم اوضاعم چطوریه ؟ یه جا بود میدونستم سونوش شبانه روزیه و خوب شبا هم خلوته و هم صف وایسادن و غیره نداره ساعت 3 نصفه شب با همسری رفتیم اونجا که مردک هی گفت هیچی معلوم نیست و از این حرفا دلم میخواست خفش کنم !!!

دیگه صبح رفتیم دوباره بیمارستان ابن سینا بغل گوشمون تو میدون آریا شهر (‌اون یکی خیابون مطهری بود ) یه آقای ماهی بود که حد نداشت همه چیزو با دقت تمام نگاه کرد خدا خیرش بده صد بار کلیه هامو چک کرد ظاهرا سنگ کلیه ام خیلی ریز شده وبیشترش رفته ولی سنگ صفرا همچنان به ما لبخند میزد! البته بچه ها فکر کنم درده بیشترش از معده ام ! چون دیروز که این آقا داشت با دقت نگاه میکرد وقتی رسید به معدم فشار داد دستگاهشو دادم رفت هوا!!!!!!!! یعنی همینطور از چشمم اشک میومد

گفتم وای تورو خدا درد دارم ! گفت اینجا معده ات ها ! نکنه به خاطر داروها معده دردم گرفتی؟ گفتم نه همینجا درد میکرداز اولشم !  حالا قراره باز برم پیشه دکترم با آزمایشها و سونوگرافی جدید و البته با گفتن این موضوع دعام کنید انرژی مثبت احتیاج دارم

راستی دیروز سالگرد عقدمونم بود

چهار ساله مال هم شدیم

بعد سونوگرافی تندی صبحانه خوردم و دویدم اپی همونجا هم اصلاح وابرو و اینا تا ساعت یک و نیم اونجا بودم وقتی اومدم خونه دیدم همسری تو فر ماهی درست کرده چه ماهیی با سیب زمینی تنوری (‌بدون پنیر ) انقدر حال داد بعدشم رفتم حموم و حسابی خوشگل کردم و رفتیم آتلیه ( آخه برای سالگرد ازدواجمون عکس نداخته بودیم )‌این سری اسپرت انداختیم از آتلیش بدم نیومد حالا باید کارشونو دید

بعدم مهمون من رفتیم رستوران پیازچه وقتی فهمیدن سالگرد ازدواجمونه برامون کیک آوردن مهمون رستوران ! خیلی حال داد بعدم شام خوردیم بگم اصلا از غذاشون خوشم نیومد البته ما مرغ سوخاری خوردیم شاید پیتزاهاشون خوب باشه و بعد اومدیم خونه و من یه مقدار خونه ترکیده شده ! که حسابی بهمش زده بودیم برای رفتن به آتلیه مرتب کردم و بعد هم غش کردیم

دیروز واقعا روز خیلی بدو بدویی بود طوری که اصلا وقتی صبحش به این همه کار فکر میکردم حسشو نداشتم

وای خدا روزای عروسی چقدر بهم توان داده بودیها

امروز صبحم زوداومدیم سره کار آخه همسر جونی آزمایش خون داشت چکاب دوره ای ایشالله همیشه سلامت باشه

پینوشت : نگار جون من همچنان منتظر جوابت هستما

| شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ | ۸:٥۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |