Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
یلدای 90 - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

هر سال یلدا های خوبی داشتم خیلی شبه خاصی بود برام بخصوص شب شبه حافظ خونیه هر شب یلدا قبل ازدواجم موقعی که دبیرستانی و راهنمایی بودیم خونه مامان مامانم بودیم براشون فال حافظ میگرفتم و بعدها فاصله ها زیاد شد و خونه خودمون بودیم که مامانم بساطش همیشه کامل بود و خوش میگذشت تازه ساله اول ازدواجمونم برام شبه چله ای آوردن با بابا

ساله بعدشم رفتیم خونه مامان همسری اونجا هم خوب بود

ولی امسالناراحت

از صبح سمینار داشتیم و صبح زود چون خیلی فعالیت کرده بودم حالم خوش نبود

احساس کردم داره حالم بد میشه از صبح تا بعد از ظهر با سه تا قرص دردم تخفیف پیدا کرد

بعدازظهر بابام اومد دنبالم رفتم خونه اونا سرراه هندوانه هم خرید دیگه بساط کامل بود مامان لبو هم پخته بود انارم بود

رفتیم خونه حرف زدیم بیحال بودم دراز کشیدم با یه بالشت و پتو وسط پذیرایی!

بابا خواب بود دردم شروع شد باز قرص خوردم ( دکتر گفته بود ) ولی نه درد داره شدید میشه رفتم تو اتاقم سعی کردم کتاب بخونم ولی... شدید شد

داداشم اومد خونه گفتم زنگ بزن ببین همسریم کجاست داروام امروز گرفتم بگو بیاد

نزد

بابا بیدار شد گفت گوشیمو بدین زنگ بزنم

هی سئوال میکردن چطوریی ؟ اسم داروتو بگو بریم بگیریم الان بزن ؟ کجاست همسری؟

اولین بار بود که منو اینطوری میدیدن شاید نمیدونستن باید چیکار کنن

زنگ زدم به همسری

گریه میکردم گفتم بیا دارم میمیرم

اومد 7 هشت دقیقه بعد و من با گریه رفتم که آمپول بزنم

همراه بابا و همسری

تو درمانگاه دیگه به هق هق افتاده بودم دیگه آستانه تحملم اومده پایین

مسکن زدم درد کم شد اما حالم خوش نبود

برگشتیم خونه مامان اینا شام خوردیم و اومدیم خونه داروهام رو خوردم و خوابیدم

اولین سال بدون حافظ و آجیل بود

شب یلدای امسال من حسابی سیاه بود

| پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |