Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
عید غدیر - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

سلام عیدتون مبارک

سید ها دعا یادشون نره ها بخصوص برای سلامتیم خیلی احتیاج دارمزبان

دیروز رفتم دکتر آزمایشهام رو دید گفت خوبه

ولی دلیل این همه خونریزی هنوز معلوم نیست! نگفتم؟ خوب حالا گفتم

طوری شدم که از دیروز تا الان یه جورایی واعا در فضام! قرار شد این ماه ال دی بخورم شاید کنترل شه و باز یه آزمایش کامل هورمونی بدم !

البته امروز صبح رفتم پارس و آزمایش رو دادم

فکرشو بکن امروز هم عید سیدها بودو مامان منم سید

هر سال باز یه کمکی بهش میدادم ولی امسال اصلا نتونستم فکرشو بکن با این حالو روز بری خونم بدی!

امروز دیگه داشت دلم برای خودم میسوخت

یه دو ساعت مثل مهمون خونه مامانم اینا بودم دو سری از مهموناش اومدن بعد دیدم اگه اونجا باشم حتی اگه پذیرایی نکنم بازم رفتو آمده سخته بخصوص که اوضاع اصلا خوب نبود

پدر یکی از دوستان عزیزمم ( که همکارهای قبلمم بود ) فوت شده بود امروز سومش بود اونجا هم باید میرفتم یعنی انگاری میخواستم کوه بکنم

رفتم دوستم اصلا حالت روحی خوبی نداشت سره پا یه تسلیت گفتم و زودی اومدم بیشتر به خاطر این که این گندالوها بودن همکارای قدیممو رئیسم اینا نبینم آخه اونا با این دوستم فامیلن

دلم میخواست بمونم پیششو حسابی بغلش کنم

از اونجا اومدم خونمون هی حالم بد شد و نمی دونم کی رو تخت یه جورایی بی هوش شدم تا ساعت 7 بیدار شدم تو خواب و بیداری احساس کردم وای به مادر شوهرم زنگ نزدم و با ترس از خواب بیدار شدم اومدم تو حال باوجودی که چشمام داشت سیاهی میرفت گفتم اون گوشی رو بده به من به مامانت زنگ بزنم همسری هم گفت ولش کن بعدا گفتم نه دیر شده

همسری گفت بزار خودم اول حرف بزنم

که مادرش شروع کرد به داد و بیداد صدای دادهاش رو میشنیدم که چه عجب و اینا!!!!!!!!!!!

خدا رحم کرده همیشه جلو تر از همه اونجا بودم و همیشه به احترامش زنگ میزنم

آخه جاریم میخواست بره همونی که معرف حضور هست! مطمئنم از صبح یه کله خودش و دخترش دارن میپزن و آماده میکنن تا جاریه بیاد خدا شانس بده

اینا برام مهم نیست اما این کاراشون کفرمو در میاره که انگار یادشون میره کارام

همسری هم دید حاله من که خراب هست اگه با مادر شوهره حرف بزنم حتما امشب خواهم مرد گفت فلفل خوابه! به منم اشاره کرد لازم نکرده که تو صحبت کنی!

باور کنید این جاریه یه چیزی به خورد اینا میده

ازشم بر میاد انقدر خاله زنکه

دلم برای خودم میسوزه

| سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ | ۸:۱۸ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |