Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
شمال با دردسر - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

سلام دوستای گلم

کشتید منو بابا رمز به همتون دادم و همه رو هم تایید گرفتم مگه میشه نداشته باشید یا پاکش کردید یا... خوبه حالا گفته بودم که داشته باشیدا

بگذریم

یکشنبه یهو همسر زنگ زد که جا گرفتم بریم شمال سه شنبه و چهار شنبه رومرخصی بگیر

میدونستم که نمی صرفه و حیف روزی که فقط کارش 5 ساعته رو مرخصی بگیرم ولی دلمم خیلی شمال میخواست

خلاصه که مرخصی رد کردم و دوشنبه بعدازظهر راه افتادیم سمت شمال

شب رسیدیم شب خوابیدیم صبح بیدار شدیم متوجه یه جای قرمز روی صورت همسری شدم ! گفتم فکر کنم ماتیکی شدی !!! جای رژم رو صورتته خجالت

دیدیم نه پاک نمیشه و تا شب صورت همسریه ما شد خیکه باد!!!!!!!! انگاری که یه عالمه تبخال زده بود !!

فردا صبحش چشمشم باد کرد !

که دیگه دیدم صلاح به موندن نیست البته یه سر توی چشمش قطره استریل انداختم

ساعت 5 راه افتادیم سمت تهران

شب رفتیم درمانگاه بیمارستان پیامبران که دکتره گفت چیزی نیست گزیدگیه حشرست خوب میشه !
پنجشنبه صبح که بیدار شدم دیدم صورت همسری وحشت ناک باد کرده

صبر کردم تا ساعت 8 شد همسری بیدار کردم گفتم پاشو بریم دکتر خیلی صورتت باد کرده میترسم همسری هم هی میگفت دکتر کاری نمیتونه بکنه بزار استراحت کنم زنگ زدم بابام خواب بود گفتم بابایی همسری صورتش اینطوری شده بیا ما رو ببر دکتر!!!!!!!!!!! ( بچه ننه ام دیگه ! )

بابا گفت بریم بیمارستان فارابی گفت حدود 10 میام

حالا یه طب سنتی بود تو نظام آباد که مادر شوهری میرفت پیشش خیلی کارش خوب بود من هی به همسری میگفتم لطفا بریم اونجا اونم میگفت نه اون کاری نمی تونه بکنه بعدم باید زنگ بزنیم ببینیم هست بعد این همه راه رو بریم من تلفنشو ندارم !

گفتم خب زنگ بزن مامانت اینا بگیر

شوهر خان هم میگفت نه خیر اونا الان خوابن !
 من نمی دونم این چه رسمیه خونه همسری اینا که در حالت های اورژانسی هم نباید هم دیگرو از خواب بیدار کنن! مثلا اون باری که پدر شوهری مریض بود و شب سکته کرده بود مادرشوهر و خواهر شوهر  گرامی تا صبح نشسته بودن بالا سرش گریه کرده بودن و صبح زنگ زده بودن به پسرا!

خلاصه به هر حال ساعت 10 همسری رو راضی کردم زنگ بزنه به مادر شون

خلاصه رفتیم پیشه اون دکتره و اونم تیغ زد به صورت همسری البته خیلی  ظریف و زهر و کشید بیرون

ظاهرا در فصل گرما یه موجودی تو شمال هست به اسم بند که خیلی سمیه

و خدا خیلی به ما رحم کرده

خلاصه که از دیروز همسری بهتر شد و چشمش شروع کرد به حالت اولیه برگشتن

| شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |