Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
روزمره گی های فلفلی - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

چهارشنبه ما :

من و جوجوخان روزه چهارشنبه باهم رفتيم بيرون و ظرف سه سوت يه ليوان ذرت مسكيكي دستم بود

انقده چسبيد خداميدونه مرسي جوجوخان

بعد رفتيم پارك جمشيديه كه من خيس شدم اونجا جاتون خالي نه جاتون خالی بود اصلنم  اين شلوارمم مثل فيتيله آبو كشيد و پخش شد

ميدونيد چي شد من نشستم روي يه سنگ چون كاپيشن تنم بود متوجه نشده بودم كه چادرم اون موقع خيسه اونم از نوع برف ، بعد رفتيم يه جا ديگه نشستيم كه احساس كردم خيس شدم هي گفتم جوجوخان خيس شدم خيسم

گفت نه بابا سردت شده فكر ميكني كه خیسی گفتم نه جوجوخان خيس شدم

دستشويي بدو دستشويي پيدا كن ببينم اوضاع از چه قراره

مي دونيد چون بلند شدم ديدم زيرم اونجايي كه نشستم خشكه و يادمم نبود روي اون سنگه نشستم 150 جور فكر كردم كه چرا خيس شدم البته بعدش یادم اومد

و رفتيم يه دَفووئي ( دستشوئي ) پيدا كرديم رفتم تو ( البته براي يه مسجد بود كه كليم دستشوئيش تميز بودا- جوجوخان نمي زاره من برم دستشوئي عمومي كه كثيف باشه چون مليظ ميشم ) بعد يه دفعه هي شيرو چرخوندم هي آب نيومد هي چرخوندم هي نيومد يه دفعه

ووووووووووووووووووا خيس شدم ديگه حسابي

جالب اینجاست من داشتم میرفتم تودستشوئی یه خانمی بود که داشت وضو میگرفت وقتی اومدم بیرون دیدم میخنده میگه چی شد خیس شدی بایدمیرفتی تو اونیکی این خرابه !!!!!!!!

دلم میخواست موخشو بکوبم به دیوار آخه تو که میدونی خرابه چرا اولش نگفتی

آي سردم بودا تواون هوا ساعت6:30 بعدازظهر و سرما ، جوجوخان بخاريو روشن كرده بود داده بودسمت پاهام كه من خوششم

خلاصه كه رفتيم يه ساندويچ خيلي خوشمزه خورديم ( كباب و قارچ و پنير ) – ناپرهيزي در رژيم -

بعد مونديم تو راه بندان انقده حال داد چون در باره گذشته حال آينده حرف زديم

وقتی كه از جوجوخان جدا شدم دعا كردم خدايا منو تا خونمون رسونده با اين خسته گيش بهمون خوشگذشته زود برسونش خونه كه 35 دقيقه اي تا خونه رسيد

پنجشنبه :

مامان گفت كه بابا يي گفته كه بايد بعد از 40 من و جوجوخان عقد نكنيم چون زشته و حال و حوصله ام فعلا نداره اين يعني ميره تا بعد محرم و صفر

كه جوجوخان خيلي قاطي كرده سر اين موضوع و فكر ميكنه اونا دوستش ندارن

ولي من پنجشنبه شب حسابي با مامان و بابا صحبت كردم و بهشون گفتم كه من تصميمو گرفتم و جوجوخان رو ميخوام كه اونام كه به احترام من قبول كردن ديگه هيچي نمي گن

| شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |