Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
فلفل سر خوش میشود - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

وای سلام دوست جونام چندددددددددددددددد روزه ننوشتم وای

خب الان میگم کجا بودم نزنینم

بگم که الان حالم بسیار عالیه خدا رو شکر چشم اهریمنان انسان نما کورنیشخند

اون هفته از سه شنبه رفتیم یه سفره عاشقانه دو نفره توی جنگل تا من آروم شم

انقده بهم حال داد انگاری یه سفر رفتم به جزیره برا برا و اومدم

ولی باور کنید همین کشور خودمون بود و همین شمال خودمون

بهتون بگم از اون هفته روزه یکشنبه بود که لباسشویی گرامی رو روشن کردم تا من یه چرتی بزنم اونم رختا رو بشوره

از سره کار اومده بودم وله له بودم اون روز و اعصاب خراب به خاطر خیلی از مسائل که الان دیدم در این چند روزه مسافرت که فکر کردم کاملا عوض شد

که نمی دونم چرا دلم شور افتاد !

رفتم تو آشپزخونه تا کمی وسایل رو مرتب کنم که دیدم زیر کف فرش آشپزخونه اصلا پیدا نیست !!!
شلنگ لباسشویی از سره راه آب در اومده بود و زندگی من به گند کشیده شد

حالا شانس آوردم فقط لباسهای همسری توش بود وگرنه همن لحظه سکته میکردم که زندگیم پره میکرب شد !!!

خلاصه که فقط تونستم اون موقع لباسشویی خاموش کنم و گریه کنم !!!

زنگ زدم به مامانم و گفتم مامان خونه ام به گند کشیده شد !( چه لوس)

آخه به خاطرمهمونی که پنجشنبه اش داده بودم خونمون مثل عروسک شده بود

خب تقصیر خودمه مهمونا رفتن اسفند دود نکردم حالا هی بیاید بگید خرافاتی خب اینطوری میشه دیگه ، بخصوص خانمش گیر داده بود به آشپزخونم و هی میگفت چقدر آشپزخونت بزرگه چقدر مرتبه چقدر خونتون مرتب شده تو این خونه که اومدین !

باید اسفند دود میکردم میدونم کائنات

دیگه بابام و داداشم اومدن با همسری فرشم رو از زیره یخچال در اوردن

آهان قبل ازاینکه اونابیان سعی کردم فرش رو همون جا بشورم وزیرش چیزی بزارم خوش شه ولی اصلا نمی شد ( پس تمام لگن و آبکشام اومدن بیرون!)

بعدم دیگه فرشو بردن تو بالکنم و شلنگ انداختن کفشو گرفتن و پهن کردن منم آشپزخونه رو شستم

خیلی شبه بدی بود

خلاصه جونم براتون بگه ما سه شنبه صبح راه افتادیم رفتیم شمال

و فرشمونم همون طوری تو تراس موند منتظر بابام که هروقت خوش شد بیاد برش داره

هوا انقدر شمال عالی بود حد نداشت سبک سبک شدم

توی راه اول زمستون بود و پره برف

بعد شد پاییز که یعنی 1000 رنگ میدیدی

بعد هم شد تابستون ! که همجا سبز بود

رفتیم و توی جنگل های کوه های رامسر یه خونه گرفتیم که توی حیاطش پر درخت پرتقال و نارنگی بود

و صاحب خونه هم بهمون اجازه داد هر چقدر دوست داریم بکنیم

وای انقدری این درختها زیبا بودن و انقدر میوه هاش تازه و بود و خوشمزه که حد نداشت

ما هم دوتا پلاستیک پر کنیدم و آوردیم غروبها با همسری میرفتیم کنار دریا تو یه کشتی که مثل این کشورهای خارجی که غذا توش سرو میشد و رستوران بود و بسیار هم شیک بود چون تازه باز شده بود یه جای پرت بود و هیچ کس نمی شناختش فقط ما بودیم اونجا ( البته کلا که خیلی خلوت بود شمال )

آش داغ میخوردیم تو اون هوای سرد و خنک

با چایی بسیار عالی البته آششم یه تزئین قشنگ کرده بود و خیلی هم خوشمزه بود

بعد کلی تو سکوت فکر میکردم و آروم میشدم

دریا هم خیلی آروم بود انگاری میخواست بهم یاد بده اونایی که دله دریایی دارن باید دلشون آروم باشه

شبها مه میشد

یه بار یه پیاده روی خوب کردیم

کلی هم سیر خوردم نیشخند خلاصه که جای همه سبز عالی بود

انقدر فکر کردم و به این نتیجه رسیدم خب من اولش که میخواستم از اون قسمت قبلی در بیام به خاطر تبدیل وضعیت کاریم از قراردادی به دائم و به همه همکارام هم گفته بودم حاضرم برم ورامین ولی حداقل اونطوری حقوقم 3 برابر میشه بعد دوباره بر میگردم

یعنی اگه جایی برم که دور باشه دلیل دارم و اونا نمی تونن بگن ما فرستادیمش

بعدم درک هر چی دوست دارن بگن من جام راحت باشه

الان به خدا اومدم بیرون از اون قسمت ( بگذریم که یه تلاش تیمی انجام شد بیام بیرون ) ولی اعصابم راحت حد نداره

اصلا روحیم قابل مقایسه نبود اونا مریضم کرده بودن

انقدر خودشون مشکل اخلاقی داشتن که اعصاب منم تحت تاثیرقرار داده بودن ولی خدایا شکرت که منو از اونجا نجات دادی

و خلاصه که فکرام به این نتیجه رسید هیچی مثل بیخیالی و آسایش فکر و بدن و نیست

الان که میرم خونه انقدر آرومم گوش شیطون کر ماشالله که حد نداره

راستی دیشب رفتیم هایپر استار ! و من اون خرید کلی ام رو که هر از گاهی یعنی هر تقریبا 9 ماه یکبار احتیاج میشه رو انجام دادم

من هر از گاهی یه خرید خیلی زیاد که مثل خرید روغن و رب و شوینده و غیره هست رو انجام میدم بعد هر ماه هم میرم یه خرید کوچولو هر چی که تموم شده یه مقدار میگیرم که بیشتر هم خوراکی ها و لبنیات رو شامل میشه

چون اینطوری برای زندگی کارمندی خیلی بهتره

 و تازه دیشب با وجود جابجایی وسایل مسافرت و آشپزخونه و خریدهامون تازه ، مامانم هم چون از صبح دانشگاه بود و سره کار شام نداشتن اونارم گفتم من که میخوام شام درست کنم حداقل بیاین خونه ما شام بخورین و برین اونارم شام دعوت کردم

ولی هم به همه کارام رسیدم ، هم مامان اینا پیشم بودن الان فقط یه کوه لباس شسته دارم که باید جابجا کنم

البته باید بگم که همسری دیشب پا به پای من کمک کرد یعنی کمک کردا بیشتر کارا رو اون کرد باور کنید

ممنونم همسرم با مسافرت به موقت و برنامه ریزی سفری خوبت و کمکات خیلی خوبم ممنونم همسفرم

| یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |