نیمه شعبان قرار بود بریم خونه مادر همسری که دیدیم خونشون جنگ جهانیه

مادر جاری بزرگه زنگ زده و با اینا تلفنی دعوا کرده اساسی !!

حالا مادر همسری هی پشت تلفن گریه کرده من گریه کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم چرا دلم سوخت آخه میگفت بچه مثل دسته گل تربیت کردم ( راستم میگه خدایی اینا پسرای تحصیل کرده و با کلاسین همشون ) اون وقت زنگ زده مادر زنش میگه پسرات همه لش و لاتن خب دلم سوخت براش خودم جاش گذاشتم که منم مادر باشم و بعد بچه ام و بدم دست مردم حالا هرچی خودش خوبه بده هر چی در هر صورت این برخورد ها رو با منم داشتن دیگه یه جوری جمعش کردم خب گیریم اینا بد تو چرا جمعش نکردی ؟

اصلا با اینا کار ندارم خب به خوده زنه فحش بده با شوهر من چی کار داری

گفته آره این پسر شما ( یعنی برادر بزرگه همسری ) پول داده از شکم دختره من زده داده به پسر کوچیکتون ( یعنی همسر بنده ) براش خونه و ماشین خریده!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا من نمی دونم این برادر شوهر من چقدر درآمد داره که برای ما خونه و ماشین خریده !؟

جالبتر اینه که خرید خونه ما رو هیچ کس نه توی محل کار میدونه نه تو خانواده خانم از کجا میتونه متوجه شده باشه ما خونه خریدیم من موندم !!

خلاصه که جریانی بود

بعدم به مادر همسری گفته بود میخوام بیام خونتونو رو سرت خراب کنم

همسری هم رفت مادرش اینا رو آورد خونه ما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و خلاصه هی این برادر شوهر رفت اون اومد اون رفت اونیکی اومد

ولی خیلی حال داد آخه من برادر شوهر وسطیرو یه 5 ماهی بود ندیده بودم و دلم اساسی براش تنگ شده بود

و اما ما از چهارشنبه شمال بودم دریا کنار تا دیروز

خوش گذشت

قرار بود جمعه من و همسری و پسر دایی همسری برگردیم که من شنبه بیام به جنگم برسم و ایل در همان جا تا شنبه بماند ( شامل خانواده دایی همسری و مادر شوهری اینا )

آما

فکر کردین ما تونستیم جمعه بیایم !!

نه خییییییییییییییییییییییر

ترافیک بود در حد تیم ملی

از دریا کنار ( فریدون کنار هستش )‌اومدیم تا جاده چالوس به امیده این که باز باشه ولی میدون چالوس که رسیدیم دیدیم کیپ کیپه !!

همسری و پسر دایی شون هم تصمیم گرفتن برن دور بزنن از کلار دشت از مرزن آباد بیان بیرون که از اونجا دو طرفست !!

هی گفتم بابا اینایی که دارن از روبرو میان همه برای تهران پلاکاشون

اینام گفتن نه بابا اینا قبل از یه طرفه شدن اومدن !!

خلاصه رفتیم مرزن آباد که دیدیم نه بابا همه ماشین ها رم خاموش کردن و وایسادن انقده کیپه جاده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا اینجا ۴ ساعت رانندگی کرده بودن

و اینجا بود که دیگه من گفتم از همینجا برگردیم و در حین برگشتن تصمیم گرفتیم که نگیم داریم بر میگردیم حالا هی همسری میخواست لو بده ما نمیزاشتیم میگفتیم خیلی حال میده یه هویی در رو باز کنیم بریم تو

خلاصه که رسیدیم همه میخه فیلم فاصله ها بودن

در باز کردیم مادر همسری روبرویی در ورودی روی کاناپه دراز کشیده بود یهویی پسر دایی همسری رو که دید گفت داداش داداش مرده داره میاد توتعجب

دیگه سالن ترکید همه هیجان زده شده بودن

میگفتن شما برگشتین

زن دایی همسری میگفت من همین 5 دقه پیش زنگ زدم شما گفتین تو راهین که !!

پسر دایی همسری هم گفت خب دروغ نگفتیم تو راه بودیم اما راه برگشت و گفتی جاده چطوره خب هنوز کیپه دیگه دروغ نگفتیم که نیشخند

دیگه کلی هیجان تزریق شد تو جمع همه مرده بودن از خنده

و ما با این کار از ضایع شدنمون به خاطر برگشتن به یه کار مهیج برای جمع تبدیل شدیم و این شد که ما دیروز برگشتیم و بازم یه روز نیومدم سره کار

وضعیت کاریم هنوز همونطوریه فعلا نتونستم جابجا شم و باید قیافه این هم اتاقیمو که تازه طلبکارم شده تحمل کنم دعام کنید