دیشب خواب دیدم مردم

یه جورایی دلم نمی خواست برم

ولی با این حال که مرده بودم میتونستم راه برم حرف بزنم با همه

رفتم برای خودم قبر خریدم 100 هزار تومن و قرار شد بقیشو فردا بدن

و فرداش قرار بود خاکم کنن

من هی به مامانم میگفتم حالا ولش کن من پشیمون شدم نمی خوام برم

مامانمم میگفت نمی شه که باید بری

و هی به مامانم اینا میگفتم ببین یعنی این آخرین شبیه که من اینجام !!

بعد خودم بغض میکردم و دلتنگ میشدم و گریه میکردم ولی هیچ کس گریه نمی کرد و ناراحت نبود

در اصل مثل تمام پیچ و تاب های زندگیم که همه چیزو خودم رو به راه می  کردم و هیچ کس درکم نمی کرد اینم مثل اونا بود

***

وای جودی خیل خوشحالم برات یعنی هر روز  دارم برات خدا رو شکر میکنم

خوشبخت بشی دختر

ولی از زمانی که انگشتر نشونتو ( نامزدیتو ) عکسشو گذاشتی من باز یاده این افتادم که مادر شوهری گفت ما رسم نداریم انگشتر نشون بیاریم ( و همچین رفتار کرد انگاری ما داریم یه چیزه زیادی میخوایم یا یه رسمه داهاتی داریم انجام میدیم !!!!!!!! یعنی بدهکارم شدیم ) و برام نیووردن و من که کلم داغ بود نزاشتم کسی حرف بزنه فکرشو بکن

حالا که دارم میبینم همه رسم دارن و همه میخرن فهمیدم چه حماقتها که نکردم

تو رو خدا تازه عروسا کوتاه نیاید

من از خودم گذشتم برای عشقمون ولی کوتاه اومدن حدی داره میشین مثل من که اصلا برای ما ارزش قائل نیستن تو ریزه مطالب که هستین ؟