Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
تنهايی فلفلی - خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

ديروز تمام خاطراتم بامامان بزرگم شده بود سريالو از جلوي چشام ميگذشت

آخه يه 10 سالي دوتا عموهام ايران نبودند و عمه و مادر بزرگم تنها بودند و ما ميرفتيم پيششون ميمونديم

يادم راهنمايي كه ميرفتم مامان بزرگم اون موقع سكته اول رو كرده و يه پاشو ميكشيد راه رفتني با اون حال هر روز صبح ميرفت به خاطر من نون بربري تازه ميگرفت و بعدم سفره صبحانه رو آماده ميكرد تا من بيدار شم ، آخه من سوگليه مامان بزرگم بودم چون يهدونه دختر داشت و منم تنها نوه دخترش بودم و همه نوه هاي ديگه پسر بودن و اوليننوه هم بودم خيلي دوستم داشت . اما اين چهار سال آخر به خاطراخلاقه بد عموهام ( چون مادر بزرگم طبقه پايين عموم زندگي ميكرد ) كم بهشون سر ميزديم و زودم ميومديم ولي هر وقت باباو مامان بدون من ميرفتن مامان بزرگم گريه ميكرد برام كه چرا نرفتم . هي اينا يادم ميوفتاد هي بغض ميكردم . فكر اينو ميكردم كه ديگه هيچ وقت نمي تونم ببينمش اون موقع هروقت دلم تنگ ميشد مي رفتم ميديدمش ولي حالا كه ديگه نمي شه

چقدر دنبال يكي گشتم ديروز كه يكم باهام حرف بزنه يا حداقل از اين حال بكشدم بيرون نذاره به اين چيزا فكر كنم ولي نشد (‌خوشحالم که اینجا رو دارم تا بتونم حرفای دلمو بزنم بدونه اینکه تحقیر بشم و خودموخالی کنم )‌

زنگ زدم به جوجوخان كه خيلي بهت احتياج دارم بيا امروز بعد ازظهر بريم بيرون يكم باهم حرف بزنيم که گفت نه من یه کار مهم دارم باید برم خونه .

ديگه ساعتاي 5 بود ديدم واقعا حالم بده به جوجوخان زنگ زدم قطعم كرد نمي دونم چرا ولي زياد ديگه مهم نيست رفتم به يكي از همكارام كه دوسته خوبيم برام هست ( ميدونيد تو اين شرايطته كه آدم دوستاشو ميشناسه ) گفتم دارم ميتركم حالم بده گفت بيا بريم بيرون يه دوري بزنيم كه منم رفتم و نزديكه 70-80 تومن خريد كردم چون خريد تنها چيزيه كه تمام مغزمو در گير ميكنه .

كاش جوجوخانم مثل من بود و در اوج ناراحتيش در اوج عصبانيتش به فكرم بود

من حتي تو روز تشيع جنازه ام تا ميديدم حالم به خودشو صدام نگرفته زنگ ميزدم به جوجوخان تا فكر كنه حالم خوبه ولي اون اينطوري نيست

خيلي قلبم درد ميكنه

كمكم كنيد بيخيال باشم البته خودمم ميدونم روزاي سختيو دارم پشت سر ميزارم و بعد از 2-3هفته حالم خوب ميشه و الان توي بحران هستم ولي خب به هر حال بايد اين دوره رو خوب پشت سر بزارم وگرنه مشكل پيداميكنم

راستي ديشب يه خواب عجيب ديدم

خواب ديدم دارم ميرم حرم حضرت معصومه توي قم كه توي حياط يه دفعه ديدم فرح پهلوي اومده براي زيارت و يه عده حياط رو بستند براش بي حجاب بود كه ديدم يه روسريه مشكي از كيفش در آورد و انداخت روي سرش و داشت ميرفت توي حرم كه من ديدم حرم حضرت معصومه خلوته منم رفتم تو هيچ كسم جلومو نگرفت توي حياطم داشت به تمام دختر بچه ها گله سر ميداد من زيارت كردم و برگشتم ببينم چي كار ميكنه كه بغلم كرد گفت براي دخترم دعا كن خيلي خوابم ذهنمو درگير كرده – صبح كه به مامان گفتم گفت كه شاه كمر بسته امام رضا بود – كلا من با توجه به كاراي فرهنگي كه فرح انجام داده فكر ميكنم كه زنه روشن فكري بوده و اعتقاد عجيبي به اين موضوع دارم .

| سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |