Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

سلام به هر حال عید ما هم تمام شد یعنی تعطیلات عید ما !

اگه بدونید اصلا نفهمیدیم کی تموم شد !

پنجشنبه و جمعه و شنبه که به کارو خرید تو این حراجی ها گذشت

موقع سال تحویل دسته منو همسری تو دست هم بودو کلی آرزوی خوب برای خودمون کردیم نیشخند

بعد کلی همدیگرو ماچ مالی کردیمو

من عیدمو گرفتم که 80 تومن کارت هدیه بود که باهاش دوتا مانتو برای اداره گرفتم

بعد زنگ زدیم به خانواده همسری برای تبریک

بعد رفتیم خونه مامانم اینا عید دیدنی

فردا و پس فرداشم به دید و بازدید گذشت

تا چهارشنبه

من برای پنجشنبه فامیل های همسری رو دعوت کرده بودم ویه 14 نفری مهمون داشتم

پس چهارشنبه با همسری حسابی کار داشتیم و دسر درست میکردیم ژله و الویه و کاهو میشستیم برای سالاد و اینا و خونه تمیز میکردیم

پنجشنبه خانواده همسری از صبح اومدن خونمون که مادر شوهر در کار پخت غذا به کارم نظارت کنن

خب سعی کردم در همه حال خونسرد باشم و برای همه چیز بی تفاوت حتی تمام حرفایی که میزدن

بعضی حرفها خیلی نیش دار بود ولی من به روی خودم نمی آوردم تو دلم میگفتم تو خاله زنک نیستی که این حرفها برات مهم باشه ولش کن

ظهر هم پدر شوهرم با این حال که مریض بود رفت و تو تخت ما زیر لحاف من و روی بالشت من خوابید

و هیم به من مادر شوهرم و شوهری میگفتن یه دراز شو فکر کنم روی زمین وسط پذیرایی بود که دیگه خیلی اون موقع بغض کردم آخه ملحفه هامو تازه شسته بودم

خب اون خودش باید متوجه میشد که من دخترش نیستم عروسشم به هر حال شاید بدم بیاد که خیلی هم بدم اومده بود آخه خب ایشون برای من یه غریبه هستن درسته جای پدرمن ولی پدرم که نیستن و یه مردم هستن نمی تونم بگم چقدر ناراحت بودم و به روی خودم نیاوردم حالا بعد از عید باید دوباره ملاحفه ها رو بشورم

خلاصه شب مهمونا اومدن ساعت 9 شب!

بعدم با هم دعوا کردن کلی !

بعد هم موقع شام ( که عکس سفره رو براتون میزارم ) نوشابه مشکی داغون کردن روی فرشهای نازنینم !

و یه ببخشیدم نگفتن !

هر چقدر هم مادر همسری شب که اونا رفتن با لگن و اب شست بازم لکش مونده

نمی دونم چی کارش کنم حالا بعد از 13 به در میخوام بدم دوباره قالی شویی میترسم نوشابه هه بپوسونتش

انقده دلم برای فرشهام سوخت

حالا اونش هیچی اعصاب منو همسری برای این خورد شد که هنوز کلی مهمون داریم که نیومدن و میخوان خونه دسته گلمو با این فرش کثیف ببیننگریه

خلاصه که اینم از این تعطیلات ما

تازه دیشب همسری منو با ماشینش زیر گرفت!

رفتیم پیتزا بخوریم

مک ماشالله نیاورون

من و داداشم پیاده شدیم اومدیم از خیابون رد شیم همسری هم داشت ماشینشو پارک میکرد که من احساس کردم یه دفعه یکی از پهلو ( چون روم سمت چپ بود که از خیابون رد شم ) زد بهم محکم

آره همسری بود که دنده عقب خورده بود بهم محکم که له شدم

همسری انقده از دست خودش ناراحت بود که خدا میدونه هیم میگفت تقصیر من شد فلفل ببینم دستتو

انقده دلم براش سوخت خدا میدونه

دوستت دارم همسری گلم دوستت دارم

ممنون انقدر تو این چند روز کمکم کردی اگه نبودی الان فلفل از خستگی قزبیت شده بود نیشخند

| یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |