دیشب یه مقدار پول کم داشتیم

نمی خواستیم قرض بگیریم

آخه میدونید که اسباب کشی خودش چقدر خرج جانبی داره ؟!

خیلی فکر کردیم منم نداشتم که به شوهری کمک کنم برای اولین بار هر چقدر حساب کردم کم میومد

تا اینکه یاده سه تا سکه ای که داشتیم افتادیم چشمای هر دومون برق زد سکه ها رو میفروشیم

دیگه از تمام امکانات و پس اندازها استفاده کردیم

خدا میدونه دیگه چه خواهد شد ولی من خیلی زندگیمو دوست دارم

برادرم ماه دیگه میخواد بره کربلا تمام وجودم داره از ترس میلرزه

خیلی نگرانم

فقط به خوده خدا میسپارمش و عموی سادات