پنجشنبه و جمعه را به مهمانی گذرانیدیم

پنجشنبه رفتیم منزل مادر همسر

و جمعه رفتیم منزل مادر خودمان از صبح حال کردیم تا شب

جایی که گرفتیم ١٠ تا کوچه با خونه مامانم فاصله داره

و این برای منی که سال اول زندگیمو انقدر دور بودم خیلی خوبه

یه حسی دارم حسه شروع دوباره حسی که چند وقت بود که توی اون خونه هی میگفتم اگه از اینجا رفتیم و حالا همون از اونجا رفتنه و شروع خیلی برنامه ها توی خونه جدید

خیلی تصمیمات دارم

تا الان ١٠ تا کارتون جمع کردم با سه تا وسیله برقی

کارتونا رو یه سری شو جمع کردم و بعد دوباره کردم تو کمد دیواری نیشخند

خب چی کار کنم غیر این باشه توی این بیست روز که خل میشم

تازه یه عالمه شوید و سبزی پلو هم دادم برام خرد کردن و در فریزر مادر جان به سر میبرد چون من جا ندارم حالا شاید اون خونه رفتیم تونستم جاش کنم

خیلی از کارا رو گذاشتم برای اون هفته آخر آخه تحمل بی پرده گی خونه و جمع شدن رو میزی و اینا رو ندارم ،  همینطور جمع کردن دکور ها

خلاصه یه دل آشوبی ام که خدا میدونه

تازه پرده هامم باید بدم بابام درست کنه ( آخه بابام تو خیاطی خیلی ماهره !!!!!  ) قبلا ها خیلی قبلا ها بابام تولیدی پوشاک داشت که اولین ورود لباسهای چینی ور شکستش کرد رفت پی کارش